رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

زني كه بدون بال مي پريد


دوباره برگشتم به تراپيستم و خوشحالم. بهانه برگشتنم بهش افسردگي عميقي بود كه سه ماه طول كشيد از چنبره اش بيرون بيايم، اما بعد از خلاصي ازش هم شجاعت به خرج دادم و خواستم بروم سراغ لمس كردن گره هاي كوري كه از سال ها قبل ته كوله ام مانده بودند و حتي نمي خواستم بودن شان يادم بيايد. همه چيز اما به خواست ما پيش نمي رود و روزهايي هستند كه مي بيني وسط همان گره هايي كه از همه و خودت مخفي شان كرده بودي گير كردي و دوباره فرستادنشان به ته كوله كار آساني نيست. 
فكر مي كردم روبرو شدن با گره هايم دردناك تر از ايني باشد كه دارم تجربه اش مي كنم، اما نبود. داشتن جاي امن و يك ادم امن و حرفه اي حتمن كمك بزرگي بود، اما من هم ديگر آن ادم قبلي نيستم و خيلي روشن تاثير اين دوتا پيرهن بيشتري كه پاره كردم و دو تار موي بيشتري كه سفيد شدند را دارم مي بينم. از آن زن جوان سركش و عاشق و شوريده، رسيده ام به اين زني كه حالا در كنار همه عشق و شوريدگي و سركشي اش، ايمان و آرامش هم دارد و دلش قرص است به زمين زيرپا و قوت قدم هايش.
قبلا، قبلا هاي ٢٤ تا ٢٧ سالگي گاهي پيش مي امد كه پاهايم روي زمين بود و هنوز يادم است حس ناب دانستن اينكه زمين زير پايم سفت است و پاهايم قوي و محكم روي زمين. 
بيشتر وقتهاي ديگر پرواز مي كردم، توي خواب و بيداري. يك جور بي وزني توصيف ناپذير. نه كه در اسمان بپرم، نزديك زمين بودم و پاهايم روي زمين نبود. يك روياي ثابت هميشگي بود كه زمان و مكان و اتفاقاتش تغيير مي كرد و من همچنان بي وزن و ميان زمين و اسمان و سرخوش بودم. توضيح اينكه در بيداري اين بي وزني سرخوشانه را چطور تجربه مي كردم، سخت تر و طولاني تر است، اما در بيداري هم همين بود و شبيه ترين تصوير به ان، كارت پستالي است كه دوتا ازش خريدم، يكي در همه اين سالها روي ديوار اتاقم است و ديگري را دادم به ياسمن كه مثل من  و آن دو زن نقاشي شده توي كارت، بدون بال پرواز مي كرد( شايد هنوز هم مي كند)
حالا، چند سالي ميشه كه خواب پرواز نمي بينم و عوضش خواب مي بينم كه  به جاده زدم.
خوبي دومي اينه كه قرار نيست، هميشه فقط رويا بمونه. نزديك و دم دست و زمينيه.
به اندازه روياهاي پروازم بي نقص و پرهيجان نيست، كه انگار هميشه ادمي بي وزن و رها در ميانه زمين و اسمان بوده ام.
 به جاده زدن هايم هميشه از اينجا شروع مي شود كه مي دانم رانندگي بلد نيستم ، اما مي خواهم برانم و بروم ، آرام آرام و با ترس و محافظه كاري راه مي افتم و كم كم، من و ماشين و جاده يكي مي شويم و مي رويم و مي رويم.
درست مثل خيلي كارهايي كه تجربه كردم و مي كنم. همين قدر شبيه زندگي و همين قدر واقعي و دست يافتني و زميني.
حالا كه فكر مي كنم دلم براي پروازهاي شبانه ام تنگ مي شود، اما اين رويايي كه مي شود هميشه رويا نباشد و اين  مواجه جديدم با دنيا كه پايش به خوابهايم هم كشيده شده را دوست دارم، حتي شايد هم دوست تر. 


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.