پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2016

خاله فيس تايمي

ديشب براي اولين بار خوابش را ديدم، خواب همين دستهاي كوچك و قشنگ و لبخند شيرينش را. پسر ٨٨ روزه خواهرم است و انگار سيبي كه با من دو نيم كرده باشند. اينكه چطور مي شود يكي اينقدر شبيه ديگري باشد هنوز برايم تازگي دارد. نه فقط حالت صورت و لبها و چانه و نگاه كردن و خوابيدنش، كه حتي بيرون امدن نوك زبانش موقع كار سخت و جدي -كه براي او مثلا گرفتن گوشه پتويش است- هم به من رفته.
ديشب براي اولين بار خوابش را ديدم و توي خواب هم نشد كه در آغوش بگيرمش، فاصله هميشه فاصله است. با همه اين فاصله ها اما كم كم داريم با هم دوست مي شويم، هنوز خوب نمي بيند و مانيتور تلفن و تبلت مادرش هم جاي خوبي براي خاله بازي نيست، كم كم اما وقتي برايش حرف مي زنم زل مي زند به مانيتوري كه من را نشانش مي دهد و برايم مي خندد و دستهايش را تكان مي دهد."خاله جان دوره" بودن را بلدم و اين يكي هم كم كم 
قبول مي كند كه "خاله فيس تايمي" هم مي تواند يك جور خاله باشد.

فرار

تصویر
دارم فرار می‌کنم.  فرار می‌کنم از خودم که با جهان احساس بیگانگی و غریبی می‌کنه. فرار می‌کنم  از گوشه‌های دنجی که به گمانم ساخته بودم و ساده لوحی کرده بودم انگار.دارم فرار می‌کنم  و باید خیلی چیزها را از نو درست کنم. اول همه خودم را شاید. خودم را، آرزوهایم را، مدلی که روی زمین ایستاده‌ام را. دلم می‌خواد برگردم به روزهایی که نامریی بودم. روزهایی که نامریی بودم و دلم هم خوش بود. به آن شهر ساحلی پرجنب و جوش اما آرام.باید هزار تکه‌ام را هرطوری که هست جمع کنم از سر کوه‌ها و راه بیافتم. باید بنویسم. هر روز. مرتب. بی‌وقفه. باید یک جایی سر این آتشفشان را باز کنم. زیادی که ساکت بماند گدازه‌هایش سوزان می‌شوند و اول همه خودم را می‌سوزاند.