فرار


دارم فرار می‌کنم.  فرار می‌کنم از خودم که با جهان احساس بیگانگی و غریبی می‌کنه. فرار می‌کنم  از گوشه‌های دنجی که به گمانم ساخته بودم و ساده لوحی کرده بودم انگار.دارم فرار می‌کنم  و باید خیلی چیزها را از نو درست کنم. اول همه خودم را شاید. خودم را، آرزوهایم را، مدلی که روی زمین ایستاده‌ام را.
دلم می‌خواد برگردم به روزهایی که نامریی بودم. روزهایی که نامریی بودم و دلم هم خوش بود. به آن شهر ساحلی پرجنب و جوش اما آرام.باید هزار تکه‌ام را هرطوری که هست جمع کنم از سر کوه‌ها و راه بیافتم. باید بنویسم. هر روز. مرتب. بی‌وقفه. باید یک جایی سر این آتشفشان را باز کنم. زیادی که ساکت بماند گدازه‌هایش سوزان می‌شوند و اول همه خودم را می‌سوزاند.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین