خاله فيس تايمي

ديشب براي اولين بار خوابش را ديدم، خواب همين دستهاي كوچك و قشنگ و لبخند شيرينش را. پسر ٨٨ روزه خواهرم است و انگار سيبي كه با من دو نيم كرده باشند. اينكه چطور مي شود يكي اينقدر شبيه ديگري باشد هنوز برايم تازگي دارد. نه فقط حالت صورت و لبها و چانه و نگاه كردن و خوابيدنش، كه حتي بيرون امدن نوك زبانش موقع كار سخت و جدي -كه براي او مثلا گرفتن گوشه پتويش است- هم به من رفته.
ديشب براي اولين بار خوابش را ديدم و توي خواب هم نشد كه در آغوش بگيرمش، فاصله هميشه فاصله است. با همه اين فاصله ها اما كم كم داريم با هم دوست مي شويم، هنوز خوب نمي بيند و مانيتور تلفن و تبلت مادرش هم جاي خوبي براي خاله بازي نيست، كم كم اما وقتي برايش حرف مي زنم زل مي زند به مانيتوري كه من را نشانش مي دهد و برايم مي خندد و دستهايش را تكان مي دهد."خاله جان دوره" بودن را بلدم و اين يكي هم كم كم 
قبول مي كند كه "خاله فيس تايمي" هم مي تواند يك جور خاله باشد.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

خداحافظ برلین

جاده

نگاه کردن به او