رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از September, 2016

زندگی مینی‌مالیستی

دارم خودم را سبک می‌کنم و هرچه می‌شود را می‌دهم برود تا آنجا که همه زندگی‌ام در یک چمدان کابینی کوچک و یک کوله پشتی برای لپ‌تاپ و وسایل خرده‌ریز، جا شود.از هفته پیش طبقه بندی وسایلم را شروع کرده بودم اما حالا کار تمام شده . سه تا کیسه بزرگ، لباس و کفش و کیف گذاشته‌ام کنار بروند برای خیریه. دو تا ساک لباس‌هاو کیف‌های قشنگ و نو را هم می‌فرستم برای مادر و خواهرم. قرار بود یک چمدان یادگاری‌هایم را بگذارم پیش دوستی برای روزی که شاید دوباره خواستم «خانه» داشته باشم. اما آن را هم رساندم به یک کوله پشتی خیلی کوچک. حالا فقط مانده کتاب‌ها، که بدون یادآوری دوباره قصه پر از آه و اشکی که چطور از آن کتاب‌خانه با شکوهم حالا فقط دو طبقه کتاب مانده، این را هم می‌خواهم بدهم به کتابخانه محله‌مان. دوستی گفته که می‌توانم بگذارمشان در کتابخانه‌اش به امانت. اما یک چیزی در جانم افتاده که می‌خواهم هیچ‌چیز نداشته باشم. خودم باشم و چمدانم و کوله‌ام. حتمن دوباره یک‌جا نشین خواهم شد و قرار نیست تا همیشه در راه باشم. اما حتی برای وقتی که جایی لنگر انداختم هم سراغ خانه‌هایی که با وسیله اجاره  داده می‌شوند می‌روم ک…

ریزه‌کاری‌های قبل از حرکت

یک ریزه‌کاری‌هایی است که قبل از خواندن نوشته‌های «همیشه‌ مسافران» دیگر اصلا به آنها فکر هم نکرده بودم. ریزه‌کاری‌هایی مثل بیمه مسافرتی و خط تلفن و اینترنت

بیمه مسافرتی مسافران تمام وقت، بیمه مخصوص خودشان را دارند و بیمه‌های مسافرتی عادی برایشان کفایت نمی‌کند. بیمه‌های عادی، حتی اگر بیمه یک ساله باشند یک دوره اغلب سه ماهه را  برای سفر پوشش می‌دهند و اگر قرار است که بیشتر از سه ماه مدوام در سفر باشیم باید بیمه مخصوص بگیریم که از شش ماه تا ۱۸۸ ماهه هستند و البته بعضی از این بیمه‌ها طوری هستند که اگر طی این مدت برگردیم به خانه بیمه باطل می شود و بعضی‌دیگر تا سه بار هم جای برگشت به خانه گذاشته‌اند و همه شان را باید تا وقتی در محل اقامت دائم‌مان هستیم بخریم. تلفن و اینترنت یک ریزه‌کاری دیگر داشتن تلفنی است که در کشورهای دیگر هم اینترنت مجانی داشته باشیم. مثلا در انگلستان،  با خط تلفن در ۴۱ کشور جهان اینترنت خواهیم داشت و اینترنت نامحدوش کمتر از ۲۵ پوند در ماه است که می‌شود از ۳۰ گیگش هم در لپ تاپ و تبلت استفاده کرد.خط تلفن را هم مثل اینکه در داخل کشور باشیم می‌توانیم داشته باشیم و در واقع …

پازل بازي

تكه هاي پازلم كم كم داره كنار هم قرار مي گيره. حالا مي دانم كه دلم مي خواهد تا حد امكان با قطار سفر كنم و مسيرهاي كوتاه را با اتوبوس. دلم مي خواهد تا مي شود كنار دريا باشم و مسيرم را زميني طی کنم. فقط تكه هاي پازل نقشه راهم نيست كه داره كنار هم چيده ميشه، خودم را هم دارم دوباره از اول مي چينم، وسط يك دنياي جديدي كه فعلا همه چيزش برايم هيجان انگيزه

جای امن برای پول و مدارک

بزرگترین کابوس یک سفر طولانی  و تنهایی، از دست دادن پول و کارت بانک و پاسپورت است و بهترین راه چاره‌اش تهیه لباس‌های زیر جیب‌دار یا کمربند‌هایی با زیپ و جیب برای پول و تلفن و پاسپورت است.زیرپوش‌های جیب‌دار ایده خیلی خوبی هستند بخصوص برای کردیت کارت و مقداری اسکناس برای روز مبادا. کمربند‌هایی که مثل گن دورکمر را می‌گیرند هم برای پاسپورت و تلفن و کیف پول خوب هستند. خیلی هم که بخواهیم محکم‌کاری کنیم می‌شود کمی پول در این شورت‌های جیب دار و کیف‌های که بهپستان‌بند وصل هستند  و جوراب‌های زیپ دار هم گذاشت. این دو تا مقاله هم البته مفید هستند: 16 Tips for Carrying Cash While You Travel StashBelt: A New Take on the USB Stick Trick

کولی خانه به‌دوش

دیشب وقتی می‌گفتند که سفرطولانی چطور مفهوم «خانه» را دست‌کاری می‌کند و چقدر بعدش که برمی‌گردند دوباره این خانه داشتن مهم می‌شود، من ساکت بودم و نگفتم که خوش‌شانسی من همین بی‌خانه بودنم است. نه که برای خانه ساختن تلاش نکنم، کردم. خیلی هم سخت تلاش کردم. اما هیچ جا خانه نشد و یا اگر که شد مجبور شدم ویرانش کنم و بگذارمش و بروم. اینقدر این دور تکرار شد که یک  جایی گفتم اوکی من آدم خانه داشتن نیستم حتی اگر خانه‌ام مثل حلزون  روی دوشم باشد. یک جایی بین خودم و مفهموم خانه، با یک ماژیک کلفت خط کشیدم و قرار شد همان کولی خانه به‌دوش یا حتی بی‌خانه‌ای باشم که همیشه به شوخی و جدی حرفش را می‌زدم

چشم هايش

امروز به مامان كه با فيس تايم زنگ زدم، بعد از چند ثانيه را دوربين را برد جلوي مامان بزرگم، تا سلام عليك كردم خاله كوچيكه امد جلو و پشت سرش خاله وسطي، سالها بود همه شان را با هم نديده بودم و غافلگير شده بودم، گوشي را كه داد دست خاله بزرگه، ديگه نتونستم جلوي خودم را بگيرم و زدم زير گريه. اينكه سالها بود همه شان را كنار هم نديده بودم، اينكه اين همه ازشان دور بودم و دلم پرمي كشيد برايشان،اينكه عادت كرده ام به غار تنهايي ام و ديدن اينهمه ادم كنار هم برايم زياد بود، يا اصلا خيلي ساده : حجم دلتنگي كه مخفي اش مي كنم و زد بيرون...همه شان اشكم را دراورد. من جلوي مامان هيچ وقت گريه نمي كنم. نمي دانم چرا؟ فكر مي كنم طاقت اشكم را ندارد؟ يا ياد گرفته ام دختر قوي او باشم؟ تنها استثنا دومين باري بود كه از زندان ازاد شدم. حتي موقع اخرين خداحافظي ام در ايران و خداحافظي هاي استانبول مان هم هيچ وقت گريه نكرده ام. اشك ريخته ام هر بار. اما بعد از رفتنش. اين بار اما از دستم در رفت، هرچند مامان كه دوربين را گرفت دست خودش زودي اشكم بند امد. يك چيزي توي چشم هاي مامان است كه وقتي مي بينم شان ديگر لازم نيست گريه…

با چی بروم؟

كتاب زندگي در قطار نورا را مي خوانم، سفرنامه  ١٣ روزي كه با قطار دور استراليا را گشته و ٣٠ روزي كه از ليسبون در پرتغال به سايگون در ويتنام رفته است. فعلا روز سوم سفرنامه اش هستم. اما خوبي اين خواندن ها اين است كه تكه هاي پازل نقشه سفر خودم را پيدا مي كنم. حالا مي دانم كه بيشتر سفرهايم با قطار خواهد بود و البته بايد دنبال راه هاي ارزان قطار سواري باشم. هواپيما و اتوبوس بيشتر وقتها ارزان ترند اما اگر قرار باشد از مسير سفر لذت ببرم، قطار بهترين گزينه است

ریشه زدن

توي قطاري كه من را به لندن مي آورد نوشته بودم: "پاهايم دارند اينجا ريشه مي كنند، دستانم با تبر ريشه ها را قطع مي كنند و خودم: فقط تماشا... دارم در غربت ريشه مي زنم و اين مي ترساندم."
اندازه هزارسال نوري از آن روزها دور شده ام و حالا مفهوم ريشه، غربت، تبري كه هنوز توي دستانم است و حتي نوع تماشا كردنم، همه عوض شده است.
* دارم زندگي ام را از ايني كه هست هم سبكتر مي كنم و مثل همه اسباب كشي ها غرق يادداشت ها و يادگاري هايم شده ام

کوله پشتی یا چمدان؟

وقتی به سفر طولانی و مسافر تمام وقت بودن فکر می‌کنیم، اولین تصویری که به ذهن می‌اید، یک آدم با کوله‌ای به دوش است. من هم همین بودم و دنبال این که چه کوله‌ای بهتر است. نظر خودم این بود که یک کوله پشتی چرخ‌دار بخرم که هروقت خسته شدم بکشمش دنبال خودم و یک کوله کوچک هم بهش وصل باشد هم برای لپ‌تاپ و وسایل ضروری و هم برای اینکه وقتی یک جایی مستقر می‌شوم  آن را با خودم بیرون ببرم و در هواپیما هم کنار دستم باشد. نورا هم در این پستش با من هم‌نظر بود. (نورا شش سال است که سفر  می‌کند و از سفرش می‌نویسد و من این روزها گام به گام با تجربه‌های او و چند مسافر تمام وقت دیگر جلو می‌روم و خودم را آماده می‌کنم) نورا نوشته بود که سفرش را با کوله پشتی مسافرتی که از قبل داشت، همان‌هایی که می‌بردیم کوه، شروع  کرد. ولی بعد از مدتی واقعا دیوانه شد، چون برای هر چیز کوچکی باید کل کوله را بهم و گاهی بیرون می‌ریخت و خب این اصلا کاربردی نبود. این که کوله خیلی سنگین بود و کم کم سر و کله درد کمر و شانه شروع شده بود هم یک دلیل دیگر بود که به فکر راه حل بیافتد و کوله چرخ دار با یک کوله کوچک وصل به آن بخرد. خوبی‌اش ای…

سبک شدن از بار اضافه و به فکر توشه راه بودن

شوق آماده رفتن شدن را دارم و دیشب کلی از لباس‌ها  و وسایلی که باید بدهم بروند را گذاشتم کنار و آنهایی را که فکر می کنم برای سفرم لازم باشند هم جدا گذاشتم. شاید بخواهم چند وقت مانده تا حرکت را با همان لباس‌ها و وسایلی که می‌خواهم توی کوله‌ام بگذارم زندگی‌ کنم که تمرین کرده باشم. همین یک سال پیش یک تصفیه خونین کردم و از خیلی وسایلم دست کشیدم و اینکه بخواهم دوباره دو سوم زندگی‌ام را بدهم که برود آسان نیست. اما از آن طرف هم واقعا دلم می‌خواهد که سبک  و رها باشم و خب باید تمرینش کنم. برای مقدمات کار دنبال یک کوله پشتی چرخ‌دار هستم که یک کوله کوچک هم به آن وصل باشد. فعلا بهترین نوع کوله‌ای را که می‌خواهم در این سایت پیدا کرده‌ام که علاوه بر کوله کلی وسایل جذاب  وکاربردی دیگر هم برای سفر دارد.

جدی جدی دارم می رم

سرعتم کمی زیاد شده و راستش یک کمی ترسیده‌ام. هرچند می‌دانم مثل بیشتر تجربه‌های قبلی آدم پریدن به آبم و همیشه اینقدر دست و پا می‌زنم تا شنا را یاد بگیرم. دلم می‌خواست کمی پول پس‌انداز کنم و کمی مهارت‌هایم را بیشتر کنم و بعد راه بیافتم. اما جاده واقعا دارد صدایم می‌کند و من انگار که سحر آوازش شده باشم راه افتاده‌ام. از کارم استعفا دادم و گفتم که کار جدید گرفته‌ام. آسان نبود برایم و اگر یک لحظه خودم را رها می‌کردم، اشکم می‌ریخت. قرار بود کار برایم فقط کار باشد و یک جایی میانه راه به خودم آمدم  و دیدم شده بخشی از زندگی‌ام. حتی بخش مهمی از زندگی‌ام. هزار تا قصه ناگفته این وسط است که باید ناگفته بماند و من هم دوباره خوب می‌شوم. مثل همه بارهای قبلی که خوب شده‌ام. نه که یادم برود. حالا می‌دانم هر از دست دادنی، چه ترک کنی و چه ترک شوی، زخمی می‌شود  و می نشیند گوشه دل. بعضی‌ها مثل خراشی هستند که زود ترمیم می‌شوند و بعضی هم آنقدر عمیق‌اند که توشه اندوه و تلخی‌ات می‌شوند. یک زمانی بود که می‌گفتم دل نمی‌بندم تا زخم نخورم. حالا می‌دانم که از دل بستن نمی‌ترسم. عمیق و شدید که زندگی کنی از دل بستن و …

جاده من را صدا می‌زند

تا همين يك هفته پيش فقط يك رويا بود كه دلم مي‌خواست دنبالش بروم و عملي‌اش كنم. زودترین پيش بيني‌ام براي اولين قدم‌ها ژانويه يا جون ٢٠١٧ بود اما حالا هنوز آگوست تمام نشده، اولين قدمي كه مهمترينش بود را برداشتم. كار آنلاين پيدا كردم و حالا مي‌توانم بقيه تكه‌هاي پازلم را بچينم. مي‌خواهم از همه زندگي‌ام، اندازه يك كوله پشتي نگه دارم، بقيه را بدهم برود و خودم راهي جاده شوم. كدام جاده؟ هرجاده‌اي كه صدايم بزند. از كي براي اين رويا، خيال مي بافم؟ از ١٤ سال قبل. ان روزها سقف خيالم فقط تا چهارگوشه ايران مي رفت. مي‌خواستم يك لندرور بخرم، پر كنم از كتاب و بشوم كتابخانه سيار براي بچه هاي روستاهاي دورافتاده و وسط راه هم زندگي ادم‌ها را بنويسم و براي روزنامه‌ها حق التحريري كار كنم. نشد كه بشود. فكر مي‌كردم تنهايي نمي‌شود و كسي را پيدا نكردم كه مثل من سوداي جاده داشته باشد.  چند سال بعد كه ديگر ايران نبودم، دوباره خيلي جدي به فكرش افتادم و منتظر فرصت مناسب بودم و كم كم وسط هزار مشغوليت ديگر كمرنگ شد و ماند براي اينده‌اي كه معلوم نبود كي بيايد. آن روزها کار آنلاین داشتم و درسم هم تازه تمام شده بود. اما…