۱۳۹۵ مهر ۷, چهارشنبه

زندگی مینی‌مالیستی


دارم خودم را سبک می‌کنم و هرچه می‌شود را می‌دهم برود تا آنجا که همه زندگی‌ام در یک چمدان کابینی کوچک و یک کوله پشتی برای لپ‌تاپ و وسایل خرده‌ریز، جا شود.از هفته پیش طبقه بندی وسایلم را شروع کرده بودم اما حالا کار تمام شده . سه تا کیسه بزرگ، لباس و کفش و کیف گذاشته‌ام کنار بروند برای خیریه. دو تا ساک لباس‌هاو کیف‌های قشنگ و نو را هم می‌فرستم برای مادر و خواهرم. قرار بود یک چمدان یادگاری‌هایم را بگذارم پیش دوستی برای روزی که شاید دوباره خواستم «خانه» داشته باشم. اما آن را هم رساندم به یک کوله پشتی خیلی کوچک. حالا فقط مانده کتاب‌ها، که بدون یادآوری دوباره قصه پر از آه و اشکی که چطور از آن کتاب‌خانه با شکوهم حالا فقط دو طبقه کتاب مانده، این را هم می‌خواهم بدهم به کتابخانه محله‌مان. دوستی گفته که می‌توانم بگذارمشان در کتابخانه‌اش به امانت. اما یک چیزی در جانم افتاده که می‌خواهم هیچ‌چیز نداشته باشم. خودم باشم و چمدانم و کوله‌ام. حتمن دوباره یک‌جا نشین خواهم شد و قرار نیست تا همیشه در راه باشم. اما حتی برای وقتی که جایی لنگر انداختم هم سراغ خانه‌هایی که با وسیله اجاره  داده می‌شوند می‌روم که همچنان سبک بمانم.
 این پروسه  سبک شدن، هم شادی و هیجان دارد و هم یک درد آرام و زیرپوستی. بار اولم نیست که همه چیز را می‌دهم می‌رود و با یک چمدان راه می‌افتم. این بار اما فرق می‌کند. این بار نه خانه‌ای را جا می‌گذارم و نه امید آن دارم که کم کم وسایلم را دوباره دور خودم جمع کنم. همه را می‌دهم بروند و گمان نکنم دوباره بخواهم خانه بسازم. حلزونی هستم که همین الانش هم خانه‌ام روی دوشم است و حالا می‌خواهم از همین لاک هم بزنم بیرون.
بیرون رفتنی‌ها را که بدهم بروند، زندگی مینی‌مالیستی‌ام را با همان‌هایی که توی چمدانم جمع می‌شوند، شروع خواهم کرد.
آن غم زیرپوستی ملایمم هم کم کم از بین می‌رود و جایش را شادی ریز ریز مدامی می‌گیرد. حالا دیگر بلدم که چطور شادی بسازم و غم‌ها را در عین محترم دانستن، روانه گوشه‌ای کنم که هوای قلبم را ابری نکنند.

۱۳۹۵ مهر ۴, یکشنبه

ریزه‌کاری‌های قبل از حرکت


یک ریزه‌کاری‌هایی است که قبل از خواندن نوشته‌های «همیشه‌ مسافران» دیگر اصلا به آنها فکر هم نکرده بودم. ریزه‌کاری‌هایی مثل بیمه مسافرتی و خط تلفن و اینترنت

بیمه مسافرتی
مسافران تمام وقت، بیمه مخصوص خودشان را دارند و بیمه‌های مسافرتی عادی برایشان کفایت نمی‌کند. بیمه‌های عادی، حتی اگر بیمه یک ساله باشند یک دوره اغلب سه ماهه را  برای سفر پوشش می‌دهند و اگر قرار است که بیشتر از سه ماه مدوام در سفر باشیم باید بیمه مخصوص بگیریم که از شش ماه تا ۱۸۸ ماهه هستند و البته بعضی از این بیمه‌ها طوری هستند که اگر طی این مدت برگردیم به خانه بیمه باطل می شود و بعضی‌دیگر تا سه بار هم جای برگشت به خانه گذاشته‌اند و همه شان را باید تا وقتی در محل اقامت دائم‌مان هستیم بخریم.
تلفن و اینترنت
یک ریزه‌کاری دیگر داشتن تلفنی است که در کشورهای دیگر هم اینترنت مجانی داشته باشیم. مثلا در انگلستان،  با خط تلفن در ۴۱ کشور جهان اینترنت خواهیم داشت و اینترنت نامحدوش کمتر از ۲۵ پوند در ماه است که می‌شود از ۳۰ گیگش هم در لپ تاپ و تبلت استفاده کرد.خط تلفن را هم مثل اینکه در داخل کشور باشیم می‌توانیم داشته باشیم و در واقع رومینگ نخواهیم داشت.
کارت سفر ماهانه قطار
اولین برنامه‌ریزی‌ام این بود که تا می‌توانم با قطار سفر کنم و برای فرار از قیمت گران بلیط داخل اروپا، دنبال کارت‌های ماهانه قطار بودم.  اما  با تحقیقات فعلا اینترنتی من از داخل خانه خودم، خیلی مطمئن نیستم که این کارت‌ها به صرفه باشند. با این کارت‌ها می‌توانی در ماه بین ۳ تا ۸ روز سفر کنی و تمام روز هرقدر دلت خواست در قطار باشی و بسته به کشورش  بین ۵۰ تا ۲۰۰ یورو است و البته اگر بخواهی شامل چند کشور شود، گران‌تر هم خواهد شد. فعلا فکر می‌کنم این کارت‌ها  بیشتر به درد سفرهای توریستی می خورد که می خواهند مثلا تمام آن ۳ یا ۸ روز را در قطار باشند وگرنه اگر بشود از قبل بلیط خرید یا از قطارهای تلق تلقی قدیمی استفاده کرد خیلی ارزان‌تر می‌افتد. حتی با تخفیفی که برای ساکنان داخل اروپا است هم قطار سواری در داخل اروپا همچنان گران است و اصلا نمی‌دانم  چقدر می‌‌توانم دراروپا با قطار سفر کنم و چقدر متوسل به قطار و اتوبوس خواهم شد.
چی بخرم؟
تا همین دیروز برنامه‌ام این بود که با خرید لباس و کوله و وسایل لازم خودم را اماده سفر کنم. اما الان برنامه ام این است که با همین چیز‌هایی که دارم سفر را شروع کنم و هرجا رسیدم بنا بر نیازم خرید کنم. خیلی جاها از انگلستان ارزان‌تر هستند و اینکه چه فصلی کجا باشم هم مهم است. فعلا فکر کنم فقط یک کیف سبک بخرم چون بند کیفم دیشب پاره شد و یک کمربند جیب دار برای پاسپورت و کارت بانکی و پول روز مبادا به اضافه یک کیف سفری لوازم ارایش.  وسایل سفر اینقدر جذاب هستند که اگر خودم را رها کنم می توانم تا چند هزار پوند خرج کنم و فعلا قرار است این کار را نکنم. به جای همه اینها باید هرچه دارم جمع کنم که یک لپ تاپ خوب و سبک بخرم.

۱۳۹۵ مهر ۱, پنجشنبه

پازل بازي



تكه هاي پازلم كم كم داره كنار هم قرار مي گيره. حالا مي دانم كه دلم مي خواهد تا حد امكان با قطار سفر كنم و مسيرهاي كوتاه را با اتوبوس. دلم مي خواهد تا مي شود كنار دريا باشم و مسيرم را زميني طی کنم.
فقط تكه هاي پازل نقشه راهم نيست كه داره كنار هم چيده ميشه، خودم را هم دارم دوباره از اول مي چينم، وسط يك دنياي جديدي كه فعلا همه چيزش برايم هيجان انگيزه

۱۳۹۵ شهریور ۳۱, چهارشنبه

جای امن برای پول و مدارک



بزرگترین کابوس یک سفر طولانی  و تنهایی، از دست دادن پول و کارت بانک و پاسپورت است و بهترین راه چاره‌اش تهیه لباس‌های زیر جیب‌دار یا کمربند‌هایی با زیپ و جیب برای پول و تلفن و پاسپورت است.زیرپوش‌های جیب‌دار ایده خیلی خوبی هستند بخصوص برای کردیت کارت و مقداری اسکناس برای روز مبادا. کمربند‌هایی که مثل گن دورکمر را می‌گیرند هم برای پاسپورت و تلفن و کیف پول خوب هستند. خیلی هم که بخواهیم محکم‌کاری کنیم می‌شود کمی پول در این شورت‌های جیب دار و کیف‌های که بهپستان‌بند وصل هستند  و جوراب‌های زیپ دار هم گذاشت.
این دو تا مقاله هم البته مفید هستند:

۱۳۹۵ شهریور ۲۹, دوشنبه

کولی خانه به‌دوش


دیشب وقتی می‌گفتند که سفرطولانی چطور مفهوم «خانه» را دست‌کاری می‌کند و چقدر بعدش که برمی‌گردند دوباره این خانه داشتن مهم می‌شود، من ساکت بودم و نگفتم که خوش‌شانسی من همین بی‌خانه بودنم است. نه که برای خانه ساختن تلاش نکنم، کردم. خیلی هم سخت تلاش کردم. اما هیچ جا خانه نشد و یا اگر که شد مجبور شدم ویرانش کنم و بگذارمش و بروم. اینقدر این دور تکرار شد که یک  جایی گفتم اوکی من آدم خانه داشتن نیستم حتی اگر خانه‌ام مثل حلزون  روی دوشم باشد. یک جایی بین خودم و مفهموم خانه، با یک ماژیک کلفت خط کشیدم و قرار شد همان کولی خانه به‌دوش یا حتی بی‌خانه‌ای باشم که همیشه به شوخی و جدی حرفش را می‌زدم

۱۳۹۵ شهریور ۲۴, چهارشنبه

چشم هايش


امروز به مامان كه با فيس تايم زنگ زدم، بعد از چند ثانيه را دوربين را برد جلوي مامان بزرگم، تا سلام عليك كردم خاله كوچيكه امد جلو و پشت سرش خاله وسطي، سالها بود همه شان را با هم نديده بودم و غافلگير شده بودم، گوشي را كه داد دست خاله بزرگه، ديگه نتونستم جلوي خودم را بگيرم و زدم زير گريه. اينكه سالها بود همه شان را كنار هم نديده بودم، اينكه اين همه ازشان دور بودم و دلم پرمي كشيد برايشان،اينكه عادت كرده ام به غار تنهايي ام و ديدن اينهمه ادم كنار هم برايم زياد بود، يا اصلا خيلي ساده : حجم دلتنگي كه مخفي اش مي كنم و زد بيرون...همه شان اشكم را دراورد. من جلوي مامان هيچ وقت گريه نمي كنم. نمي دانم چرا؟ فكر مي كنم طاقت اشكم را ندارد؟ يا ياد گرفته ام دختر قوي او باشم؟ تنها استثنا دومين باري بود كه از زندان ازاد شدم. حتي موقع اخرين خداحافظي ام در ايران و خداحافظي هاي استانبول مان هم هيچ وقت گريه نكرده ام. اشك ريخته ام هر بار. اما بعد از رفتنش. اين بار اما از دستم در رفت، هرچند مامان كه دوربين را گرفت دست خودش زودي اشكم بند امد. يك چيزي توي چشم هاي مامان است كه وقتي مي بينم شان ديگر لازم نيست گريه كنم و اشكها مي مانند براي وقتي كه چشمم توي چشمش نباشد

با چی بروم؟


كتاب زندگي در قطار نورا را مي خوانم، سفرنامه  ١٣ روزي كه با قطار دور استراليا را گشته و ٣٠ روزي كه از ليسبون در پرتغال به سايگون در ويتنام رفته است. فعلا روز سوم سفرنامه اش هستم. اما خوبي اين خواندن ها اين است كه تكه هاي پازل نقشه سفر خودم را پيدا مي كنم. حالا مي دانم كه بيشتر سفرهايم با قطار خواهد بود و البته بايد دنبال راه هاي ارزان قطار سواري باشم. هواپيما و اتوبوس بيشتر وقتها ارزان ترند اما اگر قرار باشد از مسير سفر لذت ببرم، قطار بهترين گزينه است

۱۳۹۵ شهریور ۲۰, شنبه

برو

بیشتر از همه دنیا دوستت دارم و برو.

بیشتر از هركسی در دنیا دوستت دارم و می روم.

مالتا....

۱۳۹۵ شهریور ۱۵, دوشنبه

ریشه زدن



توي قطاري كه من را به لندن مي آورد نوشته بودم: "پاهايم دارند اينجا ريشه مي كنند، دستانم با تبر ريشه ها را قطع مي كنند و خودم: فقط تماشا... دارم در غربت ريشه مي زنم و اين مي ترساندم."

اندازه هزارسال نوري از آن روزها دور شده ام و حالا مفهوم ريشه، غربت، تبري كه هنوز توي دستانم است و حتي نوع تماشا كردنم، همه عوض شده است.

* دارم زندگي ام را از ايني كه هست هم سبكتر مي كنم و مثل همه اسباب كشي ها غرق يادداشت ها و يادگاري هايم شده ام

۱۳۹۵ شهریور ۱۴, یکشنبه

کوله پشتی یا چمدان؟



وقتی به سفر طولانی و مسافر تمام وقت بودن فکر می‌کنیم، اولین تصویری که به ذهن می‌اید، یک آدم با کوله‌ای به دوش است.
من هم همین بودم و دنبال این که چه کوله‌ای بهتر است. نظر خودم این بود که یک کوله پشتی چرخ‌دار بخرم که هروقت خسته شدم بکشمش دنبال خودم و یک کوله کوچک هم بهش وصل باشد هم برای لپ‌تاپ و وسایل ضروری و هم برای اینکه وقتی یک جایی مستقر می‌شوم  آن را با خودم بیرون ببرم و در هواپیما هم کنار دستم باشد. نورا هم در این پستش با من هم‌نظر بود. (نورا شش سال است که سفر  می‌کند و از سفرش می‌نویسد و من این روزها گام به گام با تجربه‌های او و چند مسافر تمام وقت دیگر جلو می‌روم و خودم را آماده می‌کنم)
نورا نوشته بود که سفرش را با کوله پشتی مسافرتی که از قبل داشت، همان‌هایی که می‌بردیم کوه، شروع  کرد. ولی بعد از مدتی واقعا دیوانه شد، چون برای هر چیز کوچکی باید کل کوله را بهم و گاهی بیرون می‌ریخت و خب این اصلا کاربردی نبود. این که کوله خیلی سنگین بود و کم کم سر و کله درد کمر و شانه شروع شده بود هم یک دلیل دیگر بود که به فکر راه حل بیافتد و کوله چرخ دار با یک کوله کوچک وصل به آن بخرد. خوبی‌اش این بود که هر وقت می‌خواست می‌توانست بیاندازد پشتش و هروقت هم خواست بکشدش. اما واقعیت این بود که جز دو بار که کوله را انداخت پشتش، بقیه  مدت می‌کشیدش. این بود که بعد از چند سال تجربه خودش و استفاده از تجربه دیگرانی که دیده بود یا برای سایتش کامنت گذاشته بودند، کلا روشش را عوض کرد و تصمیم گرفت یک چمدان کابینی داشته باشد و یک کوله پشتی جدا و خیلی هم خوشحال و راضی است. چمدان اگر سبک باشد و دسته‌های مناسب برای حمل داشته باشد، روی پله و جاهایی که نمی‌شود با چرخ هلش داد، حمل می‌شود و دیگر نیازی به کوله هم نیست. نورا اینجا درباره خوبی‌های چمدان چرخ‌دار مفصل نوشته است و البته توضیح داده که جایگزینی  چمدان با کوله برای سفرهایی است که قرار است از هواپیما و قطار و اتوبوس به اقامتگاه‌هامان برویم و برعکس و نمی‌خواهیم در دشت و دمن و جاده پیاده روی‌های طولانی کنیم. من هم چون سبک سفرهایم همین است و قرار نیست با کوله یا چمدان زیاد راه بروم و در هرمقصد بین دوهفته تا نمی دانم چقدر خواهم ماند، این ایده را پسندیدم.
البته هنور مطمئن نیستم که یک کوله‌پشتی چرخدار با کوله کوچک وصل شده به آن کاربردی‌تر است یا چمدان و کوله جدا؟ چون این نوع کوله‌پشتی‌ها جیب‌های بیرونی بیشتری دارند و مخصوص نیازهای سفر تدارک دیده‌ شده‌اند. مثلا در پایین کوله جای کفش است و هزار تا جیب داخلی دارد. وصل بودن کوله کوچک به کوله بزرک هم این امکان را می‌دهد که هردو را وصل بهم کنیم  و بکشیم. ولی به هرحال فضایش از چمدان کمتر است و شاید برای اول سفر همان چمدان راحت‌تر باشد. البته کمی هم جو بک‌پکری (کوله‌به‌دوشی) است  که دو دلم می‌کند وگرنه من هم هرچه بیشتر می‌خوانم با نورا هم‌عقیده‌تر می‌شوم که چمدان بهتر است.
به‌هرحال، چون سه ماه پیش که قصد هیچ‌گونه سفر تمام وقتی نداشتم، یک چمدان بسیار خوشگل و گران خریدم که اتفاقا خیلی هم زیپ‌های مختلف دارد و می‌توان وسایل را به خوبی جاسازی و تقسیم بندی کرد و کوله‌ای که سه سال پیش خریدم و هر روز استفاده می‌کنم همچنان سالم و کاربردی است. بخاطر رعایت بودجه و با دلگرمی از تجربه نورا،  فعلا با همین دوتا جلو می‌روم و هروقت آنها خراب شدند و نظرم عوض شد، یک کوله خوب برای خودم می‌خرم.

۱۳۹۵ شهریور ۱۳, شنبه

سبک شدن از بار اضافه و به فکر توشه راه بودن



شوق آماده رفتن شدن را دارم و دیشب کلی از لباس‌ها  و وسایلی که باید بدهم بروند را گذاشتم کنار و آنهایی را که فکر می کنم برای سفرم لازم باشند هم جدا گذاشتم. شاید بخواهم چند وقت مانده تا حرکت را با همان لباس‌ها و وسایلی که می‌خواهم توی کوله‌ام بگذارم زندگی‌ کنم که تمرین کرده باشم. همین یک سال پیش یک تصفیه خونین کردم و از خیلی وسایلم دست کشیدم و اینکه بخواهم دوباره دو سوم زندگی‌ام را بدهم که برود آسان نیست. اما از آن طرف هم واقعا دلم می‌خواهد که سبک  و رها باشم و خب باید تمرینش کنم. برای مقدمات کار دنبال یک کوله پشتی چرخ‌دار هستم که یک کوله کوچک هم به آن وصل باشد. فعلا بهترین نوع کوله‌ای را که می‌خواهم در این سایت پیدا کرده‌ام که علاوه بر کوله کلی وسایل جذاب  وکاربردی دیگر هم برای سفر دارد.

۱۳۹۵ شهریور ۱۲, جمعه

جدی جدی دارم می رم




سرعتم کمی زیاد شده و راستش یک کمی ترسیده‌ام. هرچند می‌دانم مثل بیشتر تجربه‌های قبلی آدم پریدن به آبم و همیشه اینقدر دست و پا می‌زنم تا شنا را یاد بگیرم. دلم می‌خواست کمی پول پس‌انداز کنم و کمی مهارت‌هایم را بیشتر کنم و بعد راه بیافتم. اما جاده واقعا دارد صدایم می‌کند و من انگار که سحر آوازش شده باشم راه افتاده‌ام.
از کارم استعفا دادم و گفتم که کار جدید گرفته‌ام. آسان نبود برایم و اگر یک لحظه خودم را رها می‌کردم، اشکم می‌ریخت. قرار بود کار برایم فقط کار باشد و یک جایی میانه راه به خودم آمدم  و دیدم شده بخشی از زندگی‌ام. حتی بخش مهمی از زندگی‌ام. هزار تا قصه ناگفته این وسط است که باید ناگفته بماند و من هم دوباره خوب می‌شوم. مثل همه بارهای قبلی که خوب شده‌ام. نه که یادم برود. حالا می‌دانم هر از دست دادنی، چه ترک کنی و چه ترک شوی، زخمی می‌شود  و می نشیند گوشه دل. بعضی‌ها مثل خراشی هستند که زود ترمیم می‌شوند و بعضی هم آنقدر عمیق‌اند که توشه اندوه و تلخی‌ات می‌شوند. یک زمانی بود که می‌گفتم دل نمی‌بندم تا زخم نخورم. حالا می‌دانم که از دل بستن نمی‌ترسم. عمیق و شدید که زندگی کنی از دل بستن و دل کندن و زخم‌هایش گریزی نیست.
فعلا شوق رد کردن وسایل اضافه را دارم و خواندن درباره ادمهای دیگری که در جاده زندگی می‌کنند.
این وسط باید درباره بیمه مسافرتی و درمانی، وسایل الکترونیکی مورد نیازم( لپ تاپ، دوربین و ضبط‌کننده صدا)، خط تلفن و اینترنتی که در اروپا کار کند، بهترین امکان‌های اقامت ارزان و خریدن کوله و وسایل ضروری دیگر تحقیق کنم.

۱۳۹۵ شهریور ۱۱, پنجشنبه

جاده من را صدا می‌زند



تا همين يك هفته پيش فقط يك رويا بود كه دلم ميخواست دنبالش بروم و عملياش كنم. زودترین پيش بينيام براي اولين قدمها ژانويه يا جون ٢٠١٧ بود اما حالا هنوز آگوست تمام نشده، اولين قدمي كه مهمترينش بود را برداشتم. كار آنلاين پيدا كردم و حالا مي‌توانم بقيه تكه‌هاي پازلم را بچينم. مي‌خواهم از همه زندگي‌ام، اندازه يك كوله پشتي نگه دارم، بقيه را بدهم برود و خودم راهي جاده شوم. كدام جاده؟ هرجاده‌اي كه صدايم بزند.
از كي براي اين رويا، خيال مي بافم؟ از ١٤ سال قبل. ان روزها سقف خيالم فقط تا چهارگوشه ايران مي رفت. مي‌خواستم يك لندرور بخرم، پر كنم از كتاب و بشوم كتابخانه سيار براي بچه هاي روستاهاي دورافتاده و وسط راه هم زندگي ادم‌ها را بنويسم و براي روزنامه‌ها حق التحريري كار كنم. نشد كه بشود. فكر مي‌كردم تنهايي نمي‌شود و كسي را پيدا نكردم كه مثل من سوداي جاده داشته باشد.  چند سال بعد كه ديگر ايران نبودم، دوباره خيلي جدي به فكرش افتادم و منتظر فرصت مناسب بودم و كم كم وسط هزار مشغوليت ديگر كمرنگ شد و ماند براي اينده‌اي كه معلوم نبود كي بيايد. آن روزها کار آنلاین داشتم و درسم هم تازه تمام شده بود. اما هنوز هزارتا بند دیگر بود و آن یکی هم یک در حد یک رویای شیرین ماند.چيزي شبيه ارزوهايي كه هميشه فقط یک  آرزو مي‌مانند.
چند ماه پيش اما وقتي خيلي جدي روبروي خودم نشسته بودم و مي‌پرسيدم كه چه چيزي شاد و راضي‌ات مي‌كند؟ يكي از زن‌ها كه موهاي فرفري و كتاب‌ها و شمع‌ها و ترمه‌هايش را به باد داده بود، گفت مي‌خواهد از همين چند تكه باقي مانده هم رها شود و برود دنبال همان خيال قديمي.
اين بار خودم بودم و خيالي كه قرار بود واقعي شود و به جاي خيال‌بافي، نقشه ريختم. اولين و مهمترینش پيدا كردن كار انلاين بود كه شد. حالا جاده من را صدا می‌زند و باید واقعا آماده شوم.
برای شروع باید بارم را سبک کنم و طوری باشد که همه زندگی‌ام یک کوله باشد که با خودم می‌برم و یک چمدان ۲۰ کیلویی که در خانه دوستی به امانت بگذارم.
 کتاب جدید هم نه می‌خرم و نه می‌خوانم. همین یک سال پیش تا توانستم بارم را و حتی کتاب‌هایم را سبک کردم و بخشیدم. اما هنوز تا رهایی راه مانده. فعلا باید کتاب‌های نخوانده و نیمه تمام کاغذی‌ام را تمام کنم که بشود موقع رفتن،  آنها را به دوستان و کتاب‌خانه‌ها بدهم. دل‌کندن ازشان مثل همیشه سخت خواهد بود و حتی سخت‌ترین. اما هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
دارم به کتاب الکترونیک خواندن از روی آیپدم عادت می‌کنم و تا موقع رفتن حتما چند قفسه‌ای کتاب روی آیپدم خواهد داشت که بتوانم جایگزین این کتابخانه همچنان عزیز کاغذی‌ام کنم.
لباس‌ها و وسایل خانه‌ها بیشترش می‌رود به مغازه‌های خیریه. تا الان هردفعه که بارم را سبک کرده‌ام هرچه اضافه بوده داده‌ام این مغازه‌های خیریه‌ای که لباس‌ها و وسایل دست دوم را رایگان از ما می‌گیرند و به قیمت خیلی کم به مردم می‌فروشند و درآمدش خرج خیریه می‌شود. این بار اما بعضی لباس‌ها و وسایل را دلم نمی‌آید به خیریه بدهم .یک سری  لباس و کیف و کفش و وسایل هم اینقدر قشنگ هستند که دلم نمی‌اید همینطوری بدهم بروند و باید برسانمشان به دست کسانی که دوست‌شان دارم و می‌دانم داشتن این خرت و پرت‌های من خوشحال‌شان می‌کند.  دیگر چکار باید بکنم: باید کمی پول پس‌انداز کنم، چند دوره‌ای که مربوط به پروژه جدیدم است را بگذرانم. رانندگی یاد بگیرم و درباره زندگی در یک سفر تمام وقت بخوانم و مقصدهای اولم را به دقت انتخاب کنم.
فعلا تنها کاری که شروع کرده‌ام این است که آخرهفته‌ها  و بعضی شب را  هم کار می‌کنم که فعلا قرض‌هایم را بدهم و بعدش برسم به پس‌انداز کردن. هیچ وسیله و لباس جدیدی نمی‌خرم. خواندن درباره سبک زندگی مسافران تمام وقت را شروع کرده‌ام و تا بخواهی خوشحال و ذوق زده‌ام و رویا می‌بافم.
یک لیست مفصل‌تری هم از کارهای قبل رفتن و زمان‌بندی‌ام دارم که طبیعتا آفلاین هستند. ولی هرکدامش که تمام شود تیکش را همین‌جا هم خواهم زد.
مي دانم كه اسان نخواهد بود ، اما هروقت خسته شدم مي توانم برگردم همین‌جایی که هستم و نفس بگيرم. 

بند