چشم هايش


امروز به مامان كه با فيس تايم زنگ زدم، بعد از چند ثانيه را دوربين را برد جلوي مامان بزرگم، تا سلام عليك كردم خاله كوچيكه امد جلو و پشت سرش خاله وسطي، سالها بود همه شان را با هم نديده بودم و غافلگير شده بودم، گوشي را كه داد دست خاله بزرگه، ديگه نتونستم جلوي خودم را بگيرم و زدم زير گريه. اينكه سالها بود همه شان را كنار هم نديده بودم، اينكه اين همه ازشان دور بودم و دلم پرمي كشيد برايشان،اينكه عادت كرده ام به غار تنهايي ام و ديدن اينهمه ادم كنار هم برايم زياد بود، يا اصلا خيلي ساده : حجم دلتنگي كه مخفي اش مي كنم و زد بيرون...همه شان اشكم را دراورد. من جلوي مامان هيچ وقت گريه نمي كنم. نمي دانم چرا؟ فكر مي كنم طاقت اشكم را ندارد؟ يا ياد گرفته ام دختر قوي او باشم؟ تنها استثنا دومين باري بود كه از زندان ازاد شدم. حتي موقع اخرين خداحافظي ام در ايران و خداحافظي هاي استانبول مان هم هيچ وقت گريه نكرده ام. اشك ريخته ام هر بار. اما بعد از رفتنش. اين بار اما از دستم در رفت، هرچند مامان كه دوربين را گرفت دست خودش زودي اشكم بند امد. يك چيزي توي چشم هاي مامان است كه وقتي مي بينم شان ديگر لازم نيست گريه كنم و اشكها مي مانند براي وقتي كه چشمم توي چشمش نباشد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین