جاده من را صدا می‌زند



تا همين يك هفته پيش فقط يك رويا بود كه دلم ميخواست دنبالش بروم و عملياش كنم. زودترین پيش بينيام براي اولين قدمها ژانويه يا جون ٢٠١٧ بود اما حالا هنوز آگوست تمام نشده، اولين قدمي كه مهمترينش بود را برداشتم. كار آنلاين پيدا كردم و حالا مي‌توانم بقيه تكه‌هاي پازلم را بچينم. مي‌خواهم از همه زندگي‌ام، اندازه يك كوله پشتي نگه دارم، بقيه را بدهم برود و خودم راهي جاده شوم. كدام جاده؟ هرجاده‌اي كه صدايم بزند.
از كي براي اين رويا، خيال مي بافم؟ از ١٤ سال قبل. ان روزها سقف خيالم فقط تا چهارگوشه ايران مي رفت. مي‌خواستم يك لندرور بخرم، پر كنم از كتاب و بشوم كتابخانه سيار براي بچه هاي روستاهاي دورافتاده و وسط راه هم زندگي ادم‌ها را بنويسم و براي روزنامه‌ها حق التحريري كار كنم. نشد كه بشود. فكر مي‌كردم تنهايي نمي‌شود و كسي را پيدا نكردم كه مثل من سوداي جاده داشته باشد.  چند سال بعد كه ديگر ايران نبودم، دوباره خيلي جدي به فكرش افتادم و منتظر فرصت مناسب بودم و كم كم وسط هزار مشغوليت ديگر كمرنگ شد و ماند براي اينده‌اي كه معلوم نبود كي بيايد. آن روزها کار آنلاین داشتم و درسم هم تازه تمام شده بود. اما هنوز هزارتا بند دیگر بود و آن یکی هم یک در حد یک رویای شیرین ماند.چيزي شبيه ارزوهايي كه هميشه فقط یک  آرزو مي‌مانند.
چند ماه پيش اما وقتي خيلي جدي روبروي خودم نشسته بودم و مي‌پرسيدم كه چه چيزي شاد و راضي‌ات مي‌كند؟ يكي از زن‌ها كه موهاي فرفري و كتاب‌ها و شمع‌ها و ترمه‌هايش را به باد داده بود، گفت مي‌خواهد از همين چند تكه باقي مانده هم رها شود و برود دنبال همان خيال قديمي.
اين بار خودم بودم و خيالي كه قرار بود واقعي شود و به جاي خيال‌بافي، نقشه ريختم. اولين و مهمترینش پيدا كردن كار انلاين بود كه شد. حالا جاده من را صدا می‌زند و باید واقعا آماده شوم.
برای شروع باید بارم را سبک کنم و طوری باشد که همه زندگی‌ام یک کوله باشد که با خودم می‌برم و یک چمدان ۲۰ کیلویی که در خانه دوستی به امانت بگذارم.
 کتاب جدید هم نه می‌خرم و نه می‌خوانم. همین یک سال پیش تا توانستم بارم را و حتی کتاب‌هایم را سبک کردم و بخشیدم. اما هنوز تا رهایی راه مانده. فعلا باید کتاب‌های نخوانده و نیمه تمام کاغذی‌ام را تمام کنم که بشود موقع رفتن،  آنها را به دوستان و کتاب‌خانه‌ها بدهم. دل‌کندن ازشان مثل همیشه سخت خواهد بود و حتی سخت‌ترین. اما هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
دارم به کتاب الکترونیک خواندن از روی آیپدم عادت می‌کنم و تا موقع رفتن حتما چند قفسه‌ای کتاب روی آیپدم خواهد داشت که بتوانم جایگزین این کتابخانه همچنان عزیز کاغذی‌ام کنم.
لباس‌ها و وسایل خانه‌ها بیشترش می‌رود به مغازه‌های خیریه. تا الان هردفعه که بارم را سبک کرده‌ام هرچه اضافه بوده داده‌ام این مغازه‌های خیریه‌ای که لباس‌ها و وسایل دست دوم را رایگان از ما می‌گیرند و به قیمت خیلی کم به مردم می‌فروشند و درآمدش خرج خیریه می‌شود. این بار اما بعضی لباس‌ها و وسایل را دلم نمی‌آید به خیریه بدهم .یک سری  لباس و کیف و کفش و وسایل هم اینقدر قشنگ هستند که دلم نمی‌اید همینطوری بدهم بروند و باید برسانمشان به دست کسانی که دوست‌شان دارم و می‌دانم داشتن این خرت و پرت‌های من خوشحال‌شان می‌کند.  دیگر چکار باید بکنم: باید کمی پول پس‌انداز کنم، چند دوره‌ای که مربوط به پروژه جدیدم است را بگذرانم. رانندگی یاد بگیرم و درباره زندگی در یک سفر تمام وقت بخوانم و مقصدهای اولم را به دقت انتخاب کنم.
فعلا تنها کاری که شروع کرده‌ام این است که آخرهفته‌ها  و بعضی شب را  هم کار می‌کنم که فعلا قرض‌هایم را بدهم و بعدش برسم به پس‌انداز کردن. هیچ وسیله و لباس جدیدی نمی‌خرم. خواندن درباره سبک زندگی مسافران تمام وقت را شروع کرده‌ام و تا بخواهی خوشحال و ذوق زده‌ام و رویا می‌بافم.
یک لیست مفصل‌تری هم از کارهای قبل رفتن و زمان‌بندی‌ام دارم که طبیعتا آفلاین هستند. ولی هرکدامش که تمام شود تیکش را همین‌جا هم خواهم زد.
مي دانم كه اسان نخواهد بود ، اما هروقت خسته شدم مي توانم برگردم همین‌جایی که هستم و نفس بگيرم. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین