رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

ریزه‌کاری‌های قبل از حرکت


یک ریزه‌کاری‌هایی است که قبل از خواندن نوشته‌های «همیشه‌ مسافران» دیگر اصلا به آنها فکر هم نکرده بودم. ریزه‌کاری‌هایی مثل بیمه مسافرتی و خط تلفن و اینترنت

بیمه مسافرتی
مسافران تمام وقت، بیمه مخصوص خودشان را دارند و بیمه‌های مسافرتی عادی برایشان کفایت نمی‌کند. بیمه‌های عادی، حتی اگر بیمه یک ساله باشند یک دوره اغلب سه ماهه را  برای سفر پوشش می‌دهند و اگر قرار است که بیشتر از سه ماه مدوام در سفر باشیم باید بیمه مخصوص بگیریم که از شش ماه تا ۱۸۸ ماهه هستند و البته بعضی از این بیمه‌ها طوری هستند که اگر طی این مدت برگردیم به خانه بیمه باطل می شود و بعضی‌دیگر تا سه بار هم جای برگشت به خانه گذاشته‌اند و همه شان را باید تا وقتی در محل اقامت دائم‌مان هستیم بخریم.
تلفن و اینترنت
یک ریزه‌کاری دیگر داشتن تلفنی است که در کشورهای دیگر هم اینترنت مجانی داشته باشیم. مثلا در انگلستان،  با خط تلفن در ۴۱ کشور جهان اینترنت خواهیم داشت و اینترنت نامحدوش کمتر از ۲۵ پوند در ماه است که می‌شود از ۳۰ گیگش هم در لپ تاپ و تبلت استفاده کرد.خط تلفن را هم مثل اینکه در داخل کشور باشیم می‌توانیم داشته باشیم و در واقع رومینگ نخواهیم داشت.
کارت سفر ماهانه قطار
اولین برنامه‌ریزی‌ام این بود که تا می‌توانم با قطار سفر کنم و برای فرار از قیمت گران بلیط داخل اروپا، دنبال کارت‌های ماهانه قطار بودم.  اما  با تحقیقات فعلا اینترنتی من از داخل خانه خودم، خیلی مطمئن نیستم که این کارت‌ها به صرفه باشند. با این کارت‌ها می‌توانی در ماه بین ۳ تا ۸ روز سفر کنی و تمام روز هرقدر دلت خواست در قطار باشی و بسته به کشورش  بین ۵۰ تا ۲۰۰ یورو است و البته اگر بخواهی شامل چند کشور شود، گران‌تر هم خواهد شد. فعلا فکر می‌کنم این کارت‌ها  بیشتر به درد سفرهای توریستی می خورد که می خواهند مثلا تمام آن ۳ یا ۸ روز را در قطار باشند وگرنه اگر بشود از قبل بلیط خرید یا از قطارهای تلق تلقی قدیمی استفاده کرد خیلی ارزان‌تر می‌افتد. حتی با تخفیفی که برای ساکنان داخل اروپا است هم قطار سواری در داخل اروپا همچنان گران است و اصلا نمی‌دانم  چقدر می‌‌توانم دراروپا با قطار سفر کنم و چقدر متوسل به قطار و اتوبوس خواهم شد.
چی بخرم؟
تا همین دیروز برنامه‌ام این بود که با خرید لباس و کوله و وسایل لازم خودم را اماده سفر کنم. اما الان برنامه ام این است که با همین چیز‌هایی که دارم سفر را شروع کنم و هرجا رسیدم بنا بر نیازم خرید کنم. خیلی جاها از انگلستان ارزان‌تر هستند و اینکه چه فصلی کجا باشم هم مهم است. فعلا فکر کنم فقط یک کیف سبک بخرم چون بند کیفم دیشب پاره شد و یک کمربند جیب دار برای پاسپورت و کارت بانکی و پول روز مبادا به اضافه یک کیف سفری لوازم ارایش.  وسایل سفر اینقدر جذاب هستند که اگر خودم را رها کنم می توانم تا چند هزار پوند خرج کنم و فعلا قرار است این کار را نکنم. به جای همه اینها باید هرچه دارم جمع کنم که یک لپ تاپ خوب و سبک بخرم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.