رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

کوله پشتی یا چمدان؟



وقتی به سفر طولانی و مسافر تمام وقت بودن فکر می‌کنیم، اولین تصویری که به ذهن می‌اید، یک آدم با کوله‌ای به دوش است.
من هم همین بودم و دنبال این که چه کوله‌ای بهتر است. نظر خودم این بود که یک کوله پشتی چرخ‌دار بخرم که هروقت خسته شدم بکشمش دنبال خودم و یک کوله کوچک هم بهش وصل باشد هم برای لپ‌تاپ و وسایل ضروری و هم برای اینکه وقتی یک جایی مستقر می‌شوم  آن را با خودم بیرون ببرم و در هواپیما هم کنار دستم باشد. نورا هم در این پستش با من هم‌نظر بود. (نورا شش سال است که سفر  می‌کند و از سفرش می‌نویسد و من این روزها گام به گام با تجربه‌های او و چند مسافر تمام وقت دیگر جلو می‌روم و خودم را آماده می‌کنم)
نورا نوشته بود که سفرش را با کوله پشتی مسافرتی که از قبل داشت، همان‌هایی که می‌بردیم کوه، شروع  کرد. ولی بعد از مدتی واقعا دیوانه شد، چون برای هر چیز کوچکی باید کل کوله را بهم و گاهی بیرون می‌ریخت و خب این اصلا کاربردی نبود. این که کوله خیلی سنگین بود و کم کم سر و کله درد کمر و شانه شروع شده بود هم یک دلیل دیگر بود که به فکر راه حل بیافتد و کوله چرخ دار با یک کوله کوچک وصل به آن بخرد. خوبی‌اش این بود که هر وقت می‌خواست می‌توانست بیاندازد پشتش و هروقت هم خواست بکشدش. اما واقعیت این بود که جز دو بار که کوله را انداخت پشتش، بقیه  مدت می‌کشیدش. این بود که بعد از چند سال تجربه خودش و استفاده از تجربه دیگرانی که دیده بود یا برای سایتش کامنت گذاشته بودند، کلا روشش را عوض کرد و تصمیم گرفت یک چمدان کابینی داشته باشد و یک کوله پشتی جدا و خیلی هم خوشحال و راضی است. چمدان اگر سبک باشد و دسته‌های مناسب برای حمل داشته باشد، روی پله و جاهایی که نمی‌شود با چرخ هلش داد، حمل می‌شود و دیگر نیازی به کوله هم نیست. نورا اینجا درباره خوبی‌های چمدان چرخ‌دار مفصل نوشته است و البته توضیح داده که جایگزینی  چمدان با کوله برای سفرهایی است که قرار است از هواپیما و قطار و اتوبوس به اقامتگاه‌هامان برویم و برعکس و نمی‌خواهیم در دشت و دمن و جاده پیاده روی‌های طولانی کنیم. من هم چون سبک سفرهایم همین است و قرار نیست با کوله یا چمدان زیاد راه بروم و در هرمقصد بین دوهفته تا نمی دانم چقدر خواهم ماند، این ایده را پسندیدم.
البته هنور مطمئن نیستم که یک کوله‌پشتی چرخدار با کوله کوچک وصل شده به آن کاربردی‌تر است یا چمدان و کوله جدا؟ چون این نوع کوله‌پشتی‌ها جیب‌های بیرونی بیشتری دارند و مخصوص نیازهای سفر تدارک دیده‌ شده‌اند. مثلا در پایین کوله جای کفش است و هزار تا جیب داخلی دارد. وصل بودن کوله کوچک به کوله بزرک هم این امکان را می‌دهد که هردو را وصل بهم کنیم  و بکشیم. ولی به هرحال فضایش از چمدان کمتر است و شاید برای اول سفر همان چمدان راحت‌تر باشد. البته کمی هم جو بک‌پکری (کوله‌به‌دوشی) است  که دو دلم می‌کند وگرنه من هم هرچه بیشتر می‌خوانم با نورا هم‌عقیده‌تر می‌شوم که چمدان بهتر است.
به‌هرحال، چون سه ماه پیش که قصد هیچ‌گونه سفر تمام وقتی نداشتم، یک چمدان بسیار خوشگل و گران خریدم که اتفاقا خیلی هم زیپ‌های مختلف دارد و می‌توان وسایل را به خوبی جاسازی و تقسیم بندی کرد و کوله‌ای که سه سال پیش خریدم و هر روز استفاده می‌کنم همچنان سالم و کاربردی است. بخاطر رعایت بودجه و با دلگرمی از تجربه نورا،  فعلا با همین دوتا جلو می‌روم و هروقت آنها خراب شدند و نظرم عوض شد، یک کوله خوب برای خودم می‌خرم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.