ریشه زدن



توي قطاري كه من را به لندن مي آورد نوشته بودم: "پاهايم دارند اينجا ريشه مي كنند، دستانم با تبر ريشه ها را قطع مي كنند و خودم: فقط تماشا... دارم در غربت ريشه مي زنم و اين مي ترساندم."

اندازه هزارسال نوري از آن روزها دور شده ام و حالا مفهوم ريشه، غربت، تبري كه هنوز توي دستانم است و حتي نوع تماشا كردنم، همه عوض شده است.

* دارم زندگي ام را از ايني كه هست هم سبكتر مي كنم و مثل همه اسباب كشي ها غرق يادداشت ها و يادگاري هايم شده ام

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین