زندگی مینی‌مالیستی


دارم خودم را سبک می‌کنم و هرچه می‌شود را می‌دهم برود تا آنجا که همه زندگی‌ام در یک چمدان کابینی کوچک و یک کوله پشتی برای لپ‌تاپ و وسایل خرده‌ریز، جا شود.از هفته پیش طبقه بندی وسایلم را شروع کرده بودم اما حالا کار تمام شده . سه تا کیسه بزرگ، لباس و کفش و کیف گذاشته‌ام کنار بروند برای خیریه. دو تا ساک لباس‌هاو کیف‌های قشنگ و نو را هم می‌فرستم برای مادر و خواهرم. قرار بود یک چمدان یادگاری‌هایم را بگذارم پیش دوستی برای روزی که شاید دوباره خواستم «خانه» داشته باشم. اما آن را هم رساندم به یک کوله پشتی خیلی کوچک. حالا فقط مانده کتاب‌ها، که بدون یادآوری دوباره قصه پر از آه و اشکی که چطور از آن کتاب‌خانه با شکوهم حالا فقط دو طبقه کتاب مانده، این را هم می‌خواهم بدهم به کتابخانه محله‌مان. دوستی گفته که می‌توانم بگذارمشان در کتابخانه‌اش به امانت. اما یک چیزی در جانم افتاده که می‌خواهم هیچ‌چیز نداشته باشم. خودم باشم و چمدانم و کوله‌ام. حتمن دوباره یک‌جا نشین خواهم شد و قرار نیست تا همیشه در راه باشم. اما حتی برای وقتی که جایی لنگر انداختم هم سراغ خانه‌هایی که با وسیله اجاره  داده می‌شوند می‌روم که همچنان سبک بمانم.
 این پروسه  سبک شدن، هم شادی و هیجان دارد و هم یک درد آرام و زیرپوستی. بار اولم نیست که همه چیز را می‌دهم می‌رود و با یک چمدان راه می‌افتم. این بار اما فرق می‌کند. این بار نه خانه‌ای را جا می‌گذارم و نه امید آن دارم که کم کم وسایلم را دوباره دور خودم جمع کنم. همه را می‌دهم بروند و گمان نکنم دوباره بخواهم خانه بسازم. حلزونی هستم که همین الانش هم خانه‌ام روی دوشم است و حالا می‌خواهم از همین لاک هم بزنم بیرون.
بیرون رفتنی‌ها را که بدهم بروند، زندگی مینی‌مالیستی‌ام را با همان‌هایی که توی چمدانم جمع می‌شوند، شروع خواهم کرد.
آن غم زیرپوستی ملایمم هم کم کم از بین می‌رود و جایش را شادی ریز ریز مدامی می‌گیرد. حالا دیگر بلدم که چطور شادی بسازم و غم‌ها را در عین محترم دانستن، روانه گوشه‌ای کنم که هوای قلبم را ابری نکنند.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین