۱۳۹۵ آبان ۹, یکشنبه

سبکباران ساحل‌ها



همه زندگي ام را جا كردم در يك چمدان و كوله كوچك. يك كوله كوچكتر هم يادگاري هايي كه نه مي توانم ببرم و نه مي شود ازشان دل كند كه مي رود خانه دوستي به امانت. بقيه، هرچه از تصفيه حساب هاي چندين و چندباره اين يكساله مانده بود، بسته بندي شده اند كه بروند خيريه و کتابخانه. اين بار واقعا تمام شد و خوشحالم كه اينقدر سبك شدم بالاخره. مثل خواب و خيال است كه همه همه همه زندگي ام همين كوله و چمدان شده و حتي اگر بخواهم نروم و بمانم هم، با همين ها زندگي خواهم كرد.
مسافران حرفه اي مي گويند اگر براي ٧روز زندگي بارت را بسته باشي، با همان مي شود، سالها زندگي كرد. بار من هنوز بيشتر از ٧ روز است و سبك تر هم خواهم شد.

۱۳۹۵ آبان ۷, جمعه

قصه به آخر نرسید



یک هفته دیگه بیشتر لندن نیستم و باید کم کم با شهر خداحافظی کنم. اگر در یک چیز بتوانم بگویم که واقعا خوبم و راضی‌ام از خودم، همین خداحافظی کردن است. منی که خیلی چیزها را به شدت دراماتیک می‌کنم، موقع رفتن از آدم‌ها و شهرها و خانه‌ها، احساساتم به نقطه صفر می‌رسد و رفتن برایم آنقدرها هم سخت نیست. بعدتر حتی بیشتر دلتنگی جایی یا ادمی که ترکش کرده‌ام را می‌کنم. اما در لحظه‌ای که قرار به رفتن است، فقط می‌روم

رفتن از لندن آسان‌تر هم هست، اینقدر که شهر، شهر دل‌بستن نیست. در لندن زیاد خوش گذراندم، شهر مهربان بود و غم غربت و دیگری بودن را هوار نمی‌کرد در دلم. شهر بزرگ است و گشاده دست و جا برای همه از هرجایی که آمده‌اند دارد و در عوض همه این خوبی‌ها، فاصله‌اش را هم با تو حفظ می‌کند. کاری که کوچه پس‌ کوچه‌های گالوی و حتی استانبول بلد نیستند. برای منی که اتفاقا دوری و دوستی می‌خواستم خوب بود و خوب هست و می‌توانم خیلی بالغانه و بدون آه و اشک ترکش کنم و هر وقت که خسته شدم دوباره به آن برگردم. فعلا تنها جایی که خوب می‌شناسمش، امتحانش را برای زندگی دراز مدت پس داده و هروقت بخواهم می‌توانم به آن برگردم و مرزی جلوی رویم نیست، همین‌جا است.حتی اگر احساساتم به تهران دست‌نیافتنی را کنار بگذارم، می‌توانم بگویم لندن شهرم شده است و این رفتن پایان قصه ما نیست و ماجراها با هم خواهیم داشت

۱۳۹۵ آبان ۶, پنجشنبه

خواب زده



اين زن جديدي كه داره جلوي چشمهاي من قد مي كشه و راه مي افته را بايد بيشتر بشناسم، اين روزها فرمان زندگيم دست اونه و من مثل يك ادم خواب زده دنبالش راه افتاده ام، خيلي وقتها واقعا من ( من به معناي مجموعه خودم با همه محاسباتي كه بهشون اعتقاد دارم) نيستم كه تصميم مي گيرم، خودم را سپرده ام به كله شق ترين و بي قرارترين زن وجودم و اونه که منو دنبال خودش مي بره و گاه حتي مي كشونه. كجا قرار است من را ببرد؟ خودش هم نمي داند و مي گويد اصلش همين بي مقصد بودنه.

خوشحالم؟ بله.

نمي ترسم؟ معلومه كه مي ترسم، ولي خب قرار نيست به ترسم بها بدهم و با ترسهام زندگي كنم، هيچ وقت قرارمون اين نبوده.

۱۳۹۵ آبان ۴, سه‌شنبه

از هردو جهان ازادم



احساسات ادميزاد چقدر پيچيده و گاه متناقض است، مگر خودم اين رفتن و دل كندن و در راه بودن و خانه نداشتن را نمي خواهم؟ چرا حالا كه واقعا دم رفتن شده اينقدر متناقض رفتار مي كنم و همه چيز سخت شده و دلم مي خواهد زمان را نگه دارم، بي هيچ تصميم و حركت و عبوري.

خودم مي دانم كه الان وقت بد تخمك گذاري و بهم ريختن هورمون ها است و اضطراب كارهاي اداري پاسپورت را هم دارم، اما همه اش اين نيست، انگار يك چيزهايي مثل خدا و خانه، نقطه ثقل توازن ادمي اند و تكانشان كه مي دهي، ايستادن روي پاهاي خودت بدون هيچ خدا و سقفي كه پناهت دهد، ترس دارد. حتي اگر انتخاب خودت باشد و در همان لحظه لرزيدن زانوهايت هم پشيمان نباشي از تصميمت.

۱۳۹۵ آبان ۳, دوشنبه

یهودی سرگردان



اسم خودم را بايد بگذارم يهودي سرگردان، اينقدر كه واقعا همينم، حكايت الان هم نيست، خيلي وقت است كه تا يك جا بساطم را پهن مي كنم، يكي مي گويد «راه برو، راه برو»، اينقدر كه صدا رفته توي گوشم و حتي حالا كه بالاخره مي شود بساطم را واقعا پهن كنم و ريشه كنم، يكي توي سرم مي گويد «راه برو، راه برو» و خب دارم بساطم را جمع مي كنم كه راه بروم.

در راه بودنش را دوست دارم و روحم ( حالا بماند كه كدام روح؟؟) خيلي وقت است هواي رفتن دارد، اما حالا خودم هم واقعا دارم راه مي افتم، با يك چمدان ١٥ كيلويي و يك كوله پشتي احتمالا ١٠ كيلويي. در راه بودنش را دوست دارم اما اين جمع كردن بساط زندگي در يك چمدان و كوله، قشنگ خراشم مي دهد. خودم خواسته ام، خودم مي خواهم و عجيب است كه دل كندن از چندتكه لباس و زلم زيمبو و كتاب اينقدر سخت است، اما واقعيت اين است كه سخت است و دلم را خراش مي دهد. مي دانم همين كه با چمدان و كوله ام راه بيافتم، زندگي، مي‌شود هماني كه دارم با خودم مي‌برم، اما تا ان موقع بايد تاب بياورم.

چرا دارم اين سختي را به خودم تحميل مي كنم؟ كسي دنبالم نگداشته و نفرين هيچ مسيحي، برو بروي من نشده، فقط مي خواهم سبك باشم و بروم و زندگي را تجربه كنم، يك چيزهايي هم ربط به خانه دارد كه بماند براي بعد

يهودي سرگردان، فردا راهي شهر ديگري است و شايد اگر خوشش امد همين چند روزه واقعا راه بيافتد

نیوکاسل، وسط جایی که قرار نبود باشم



تا همین دیروز که در خیابان‌های ادینبورو برای خودم پرسه می‌زدم، هیچ یادم نبود که مدت‌ها است سفر تنهایی بدون دلیل نرفته‌ام. نه که تنها سفر نکرده باشم، اما بیشترشان یا برای کار بوده و با گروه همکاران و یا برای دیدن دوستانم و به خانه و شهر آنها. این مدلی که برای خودم راه بیافتم بروم جایی فقط برای سیر وسیاحت شاید آخرینش سفر ونیز باشد که ۲۰۱۰ بود. توی همین مدت و قبلترش ، تنها زیاد زندگی کرده‌ام در شهرها و کشورها و قاره‌های جدید، تنها زندگی جدید را دست تنها هم ساخته‌ام و خوش هم گذشته، اما سفر تنهای تنها نرفته بودم و پایم که به ادینبورو رسید، یک دفعه ترس برم داشت که نکند خوش نگذرد و در واقع بلد نباشم خوش بگذارنم. تازه انجا بود که یادم افتاد چقدر آماتورم و چقدر دست خالی می‌خواهم بروم رویایم را زندگی کنم.

حالا که حداقل بخش ادیینبورویش تمام شده، می‌توانم بگویم که روسفید درآمدم و خوش گذشت و حوصله‌ام سر نرفت و لذت بردم. فقط باید حواسم باشد که جای خواب و ماندن و خانه موقت و هرچه که می‌خواهم اسمش را بگذارم با دقت و حتی سخت‌گیری انتخاب کنم و حواسم باشد که اینترنت خوب داشته باشم. حالا این دفعه یک شب بود و یکهویی شد و شهر گرانی است و عیبی ندارد که یک شب نخوابیدم اما یادم باشد که اتاق مشترک با آدم‌های دیگر و هاستلی که در و دیوارش بوی کهنگی بدهد حالم را بد می‌کند و باید غرغر آن زنی که اصلا اصلا اصلا دلش نمی‌خواهد شهر و خانه‌اش را ترک کند را تحمل کنم.

هنوز نمی دانم بین اتاق شخصی در هاستل ( که خیلی دوست دارم اما همه هاستل ها ندارند و گاهی خیلی گران است) و اجاره اتاق از ایربی‌ان ابی که پای اعتماد به صاحبخانه به میان می‌اید کدام را انتخاب کنم؟ خوبی سفر دوتایی این است که این بخش ماجرا یعنی اعتماد و امنیت کمتر مساله ساز می‌شود. ولی وقتی خودت هستی و خودت باید حواست به همه چیز باشد. امروز وقتی گفتند ریل راه اهن از نیوکاسل به بعد مشکل پیدا کرده و قطار نمی‌تواند تا لندن برود، رفتم دنبال جای خواب و وقتی یک اتاق خوب پیدا کردم، اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که ادرسش را به دوستی بدهم که حداقل کسی بداند کجایم. رفتن به هاستل این تردیدها و نگرانی‌ها را ندارد و همان هاستل دیشب که اینقدر ادمها رفتند و امدند نتوانستم بخوابم هم فضای خوبی داشت. من عقب بودم و تا یک شب پای لپ‌تاپ مشغول کار بودم اما بقیه کلی بطری بازی و کارت بازی کردند و بعد هم رفتند ادامه خوش گذرانی در شهر. و من هم همانطور کله توی مانیتور خوش خوشانه کار می‌کردم.

یک چیز دیگر هم که درس امشبم است: بلیط هایم هیچ وقت به شب نخورند. موقع کنسلی و تاخیر، اگر روز به شهر جدید و ناشناس برسم، اداره موقعیت پیش‌بینی نشده خیلی آسان تر است. بخصوص در شهرهای کوچک که بعد از غروب آفتاب واقعا شهر خلوت می‌شود.

من قرار بود ساعت ۱۱ برسم لندن و برای لندن حتی اگر یک شب هم برسم اوکی است و ایرادی ندارد، اینقدر که شهر شلوغ و زنده است و ومن می‌شناسمش. اما شهر جدیدی که حتی قرار نبوده آنجا بمانم ماجرایش فرق می‌کند و باید یادم باشد که ار این اتفاق‌های پیش بینی نشده همیشه در انتظارم است و باید برایشان برنامه داشته باشم.

می‌توانستم امشب را در ادینبورو بمانم و فردا صبح با همان بلیط راه بیافتم. یا حتی از نیوکاسل اتوبوس بگیرم و شب تا صبح را توی راه باشم.اما فکر کردم یک شب پول هاستال بدهم و یک شهر جدید را ببنیم. امشب کلی کار کردم و فردا می‌روم که کمی شهر را ببینم و در یک کافه محلی کار کنم و عصر راه می افتم لندن.

۱۳۹۵ آبان ۱, شنبه

گيج و ويج


كار انلاين سه هفته است كه شروع شده و يك جانشيني برام بي معنيه حالا. تا به خودم ميام مي بينم كه در حال برنامه ريزي براي رفتنم. دلم مي خواد كمي در انگليس بگردم اما اصلا ارزان نيست و هرجا بروم اگه قرار به اقامت موقت باشه، تقريبا اندازه لندن بايد خرج كنم، حالا گيرم كمي كمتر.

خب بد نيست، اما چون سفر برايم به معناي كمتر خرج كردنه، كمي مشكله اينطوري.مي تونم همين الان هم دو ماه و سه هفته در اروپا باشم، اما منتظرم كه اول كارهاي اداري اينجا انجام بشه.

در واقع در همين شرايط هم گزينه هاي خوبي براي رفتن دارم، اما به گمانم، شروع و دل كندن از اين چيزي كه اينجا ساختم هنوز برايم اسان نيست و لازم دارم جايي به عنوان خانه كه بشه بهش برگشت، داشته باشم. رسيدن به انجايي كه مفهوم خانه برايم عوض شود، اولين قدم براي حركتم است و راستش فكر مي كنم، مثل خيلي تجربه هاي ديگه شايد بايد بپرم توي اب و اينقدر دست و پا بزنم تا شنا و پيش رفتن را ياد بگيرم.

با همه اينها، الان توي قطارم، جايي نزديك يورك و در راه رفتن به ادينبورو. قرار بود بروم اتاقي كه مي خواستم اجاره كنم را ببينم، اتاق قبل از رسيدن من به ادينبورو اجاره رفت اما من به هرحال راهي اسكاتلند هستم و شايد در همين سفر، تصميم انقلابي براي رفتن و شروع و دل كندن بگيرم

ادينبوروي هميشه زيبا


از همه شهرهاي قشنگي كه ديدم و گفتم برمي گردم، ادينبورو اولين شهري است كه به آن برگشتم و خوشحالم كه همچنان در چشمم زيبا و دلربا و صدالبته پرابهت است.

صبح ساعت هفت و نيم كه خودم را با بدبختي از تخت بيرون كشيدم، چند قدم بيشتر با اينكه قيد سفر را بزنم، فاصله نداشتم و مطمئنا يكي از توصيه هايم به خودم اين است بليط كله سحري نگيرم و سحرخيز نباش تا خوش اخلاق باشي. ( بله كله سحر همان ساعت ٩ است كه مجبورم به خاطرش از ٧ صبح بيدار شوم) با همه غرغري كه تا موقع دوش گرفتن و لباس پوشيدن هم ادامه داشت، خنكاي صبح كه به صورتم خورد خوش اخلاق شدم و حتي پر بودن قطاري كه قرار بود ٥ ساعت مسافرش باشم و نشستن روي زمين اخرين راهروي ته قطار هم خلق خوشم را خراب نكرد. من البته تنها مسافر بي صندلي قطار نبودم و مثل ميني بوس هاي بين راهي خودمان دو برابر ظرفيت بليط فروخته بودند و همه راهروهاي بين كوپه ها پر از ادمهاي سرپا و نشسته روي چمدان ها و حتي كف زمين بود. از انجا كه من معمولا سخت نااميد مي شوم تا ته قطار رفتم و چون ديگه راهي براي رفتن نبود نشستم. اول روي چمدان زن الوين، بعد كف راهرو و يك ساعت اخر را هم روي چمداني كه گوشه راهرو بود و حداقل مي شد بيرون را هم ببينم. الوين، يك آمريكايي ٧٢ ساله بارنمك بود كه با همسرش براي گردش امده بودند اين طرف زمين و در همان چند دقيقه اول تعريف كرد كه ٢٠ سال برزيل زندگي كرده و انجا با يك دختر ارژانتيني ازدواج كرده، دو دختر و چهار نوه دارد و چندتا زبان بلد است و چقدر هم به ادبيات و عرفان عربي و تركي و فارسي علاقمند است و خوانده درباره اش. ته و توي من و مرد ايرلندي كه استاد دانشگاه بود و از گالوي عزيز من مي امد و دختر لهستاني مدير يك رستوران زنجيره اي را هم در عرض چند دقيقه در اورد. بعد هم كه سه تا آمريكايي كه براي عروسي به يورك مي رفتند به جمع ما اضافه شدند و تمام دو ساعت به گپ و خنده گذشت، اخرش هم الوين متقاعد شد كه گوشي عهدبوقش را بدهد برود و ايفون بخرد و فيس بوك راه بياندازد و اسم و ايميل همه ما را هم گرفت كه به فيس بوكش اضافه مان كند. خيلي هم با مزه مي پرسيد كه اخه ادمهاي هم سن و سال من هستند در فيس بوك؟ اوكي هست كه منم بيام؟

از يورك به بعد كه قطار خلوت شد، الوين رفت پيش زنش نشست و منم صندلي پيدا كردم و تازه نشستم به تماشاي مسير. يكي از بهترين بخش هاي سفر به اسكاتلند، مسيرش است. اينقدر همه چيز زيبا و قشنگ است كه نمي شود چشم ار راه برداشت.

۱۳۹۵ مهر ۲۹, پنجشنبه

خاطرات انهدام یا چگونه از هیچ زندگی بسازم؟


آن روز که تراپیستم پرسید می‌خواهی فرار کنی؟ جواب با قطعیت، نه بود.
حالا اما بین نمی‌دانم و بله، در رفت و آمدم و آن «نه» قاطع را دیگر ندارم. نه اینکه ان موقع اشتباه می‌کردم و نمی‌ دانستم که چه می‌گویم. الان است که می‌خواهم فرار کنم. دلم یک جای آرام می‌خواهد و اینکه کاری به کارم نداشته باشد. می‌خواهم همین یک نفری که در دنیا پیگیرم است هم نباشد. واقعا بروم و بتوانم از نو خودم را بسازم. اگر دست از سرم برمی‌داشت شاید همینجا می‌ماندم. هرچند مطمین نیستم که نبودن فیزیکی‌ام هم راهگشا باشد. تلفن و ایمیل و مسیج می‌توانند هر لحظه هوار شوند روی سر منی که تاب تحمل سنگینی بال یک پشه را هم ندارم دیگر. ندارم واقعا.

کاش دست بشوید از من و بگذارد خودم را رها کنم. یا نه، کاش خودم اگر واقعا این را می خواهم محکم و مطمئن همین را بگویم و خودم را بکشم کنار. شاید ان موقع لازم به فرار هم نباشد و یا اگر می‌روم، اسمش فرار نباشد.

۱۳۹۵ مهر ۲۶, دوشنبه

بپر



اين روزها تصميم گرفتن برايم سخت شده، تصميم هاي آساني مثل اينكه چندماه باقي مانده تا شروع سفرم را همين جا بمانم يا چمدان و كوله ام را بردارم و بروم جاي ديگر. ايراد از اينجايي كه هستم، نيست. ايراد از من بي قرار است كه يك جا بند نمي شوم ديگر، همه فكرم به رفتن است و مثل پرنده اي كه لب بلندي ايستاده، بالهايم را بهم مي زنم و منتظر پريدن هستم.

تا اخر اكتبر خيلي چيزها شفاف مي شود ووشايد بتوانم حداقل چند ماه اينده را قبل از درست و حسابي به جاده زدن، بروم به شهرهاي اطراف و كمي همين دور و برها سياحت كنم. فقط قبلش بايد يك تصميم كبري مهم بگيرم.

۱۳۹۵ مهر ۲۲, پنجشنبه

مرز، آشفتگی، بی قراری، سقف



یازده روزه که کار جدید را شروع کردم. هنوز روی آن روال و روتینی که مدنظرم است نیافتاده ام. وقت زیادی برای درست کردن دفتر مجازی‌ام گرفته شد. از خرید لپ‌تاپ و موبایل و اینترنت جدید و ست‌آپ کردن همه اینها و راه‌انداختن نرم‌افزارهای مختلف ضبط و ادیت صدا و ویدیو گرفته تا ثبت‌نام در کتابخانه تنظیم سیستم خودم با کار جدید که این اخری از همه سخت‌تر است و هنوز آنی نشده که می‌خواهم. گاهی اوقات مثل دیشب تا دو نصفه شب هم کار می‌کنم اما همچنان تا رسیدن به روتینی که انتظارش را دارم فاصله است.

تکلیف رفتنی‌ها و ماندنی‌ها مشخص شده و به غیر از چند دست لباس زمستانی که برای این چند ماه نگه داشته‌ام، با لباس‌های چمدانم زندگی می‌کنم که عادت کنم به سبک بودن.با همه اینها که خوب و بد دارد پیش می روم کمی ناآرامم و استرس دارم. تصویر پیش رویم هنوز شفاف نیست و من قرار است عادت کنم که به جای خط راست روی خط‌های کج و کوله و غیرشفاف راه بروم و خب این آسان نیست.

ایده گرفتن اتاق یک نفره در هاستل که به نظرم ایده خیلی درخشانی می امد حالا کمی خط خطی شده چون هم واقعا گران می افتد و هم خیلی جاها اصلا این گزینه را ندارند. احتمالا به عنوان یک گزینه در شهرهایی که امکانش باشد درنظرش میگیرم اما بیشتر باید روی ایربی ان بی و حتی هاوس سیتینگ برنامه ریزی کنم و هرجایی که کمی جاگیر شدم روی خانه اجاره کردن از محلی ها.

یک سوالی که این روزها خیلی از خودم می‌پرسم این است که ایا واقعا می خواهی زندگی ات را اینطور زیر و رو کنی و متاسفانه یا خوشبختانه جواب مثبت است و راهی برای فرار و شانه خالی کردن باقی نمی‌گذارد. می‌خواهم همه چیز را زیر و رو کنم و احتمالا همانقدر که لذت و هیجان دارد سخت هم خواهد بود و مشکل اینجا است که زندگی اسان را از یاد برده ام. خیلی وقت است که پذیرفته ام زندگی سخت است و متاسفانه از غم و رنچ هم راه فراری نیست و فقط باید تلاش کنیم کمی شادی و سرخوشی و لذت هم چاشنی جهان کنیم که بشود تحملش کرد.

همه این استرس‌ها و پریشانی‌ها بخاطر نگرانی‌هایم سر ماجرای پاسپورت است. همیشه به هرکاری که یک سرش به ویزا و اقامت وصل باشد که می‌رسم استرس می‌گیرم و تا آن پروسه بگذرد اوضاع همین است. اولین بار نیست و قاعدتا نباید یادم رفته باشد که پارسال همین موقع چطور بدون اغراق جانم داشت از دهانم بیرون می‌آمد و فقط می‌خواستم یکی بگوید تو هیچ کاری نکن. چشمهایت را ببند و مطمین باش درست می‌شود و طبیعتا نمی شد و باید با چهارتا چشم و همه حواسم همه چیز را دنبال می کردم. در این دنیا از چه چیز بیشتر از جنگ متنفرم: از مرز. رد شدن از هر مرزی و حتی فکر کردن بهش به من هنوز استرس می‌دهد و کاش روزی برسد که پرنده شوم و بال داشته باشم و مرزها اینطور برایم دیوار نشوند.

اینکه چرا اینطور از هرچه مرز است کینه دارم هم هزار داستان پر از اشک و اه دارد و نمی‌خواهم الان هیچ کدامشان را به یاد بیاورم و فقط به ۷ ماه دیگر فکر می کنم که معنای مرز برای من و البته بهتر بگویم معنای من برای مرزها قرار است عوض شود.

جهان اصلا عادلانه نیست و حتی در همین ماجرای من و مرز هم بی عدالتی‌اش اشکار است و حالا بماند که من جزو خوشبخت‌ها هستم و تا چند ماه دیگر همه چیز هم آسان تر می شود اما همه اینها نه از ناعادلانه بودن جهان کم می‌کند ونه من هیچ وقت می توانم هیچ کدام از روزهای جهنمی ام را یک طرف یکی از بی نهایت مرزهای این جهان گیر کرده بودم را فراموش کنم.

۱۳۹۵ مهر ۱۸, یکشنبه

اتاق



چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است.
صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم.
فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود.... 
آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده بود. فیلم اتاق بعد از سال‌ها دوباره معنای دری که روی آدم قفل می‌شود را یادم آورد. کاش هیچ‌کس، هیچ‌وقت تلخی‌‌اش را تجربه نکند.

۱۳۹۵ مهر ۱۴, چهارشنبه

لاك پشت پرنده




ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار. 
توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد.
توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.

۱۳۹۵ مهر ۱۱, یکشنبه

همه جاده‌های جهان صدایم می‌زنند



کارم را رسما تمام کردم و از فردا، کار آنلاین جدید شروع می‌شود. هنوز باورم نمی‌شود که همه چیز دارد مثل همان رویای همیشگی پیش می‌رود. خیلی زیاد هیجان‌زده‌ام و مهمترین چیزی که در ذهنم رژه می‌رود، تدارک دیدن یک روتین شخصی است که خیالم جمع باشد به همه‌ برنامه‌هایم می‌رسم.

پیاده روی منظم که قرار است به دویدن منتهی شود را از امروز شروع کردم. موهایم را کوتاه کردم و رفتم پدیکور. یک اولویه خیلی بدمزه هم پختم که چند روزی غذا داشته باشم. ولی واقعا بدمزه است و باید باقی‌اش را دور بریزم. یک لیست طولانی از کارهای اینطوری دارم که همه‌شان باید در اکتبر انجام شوند و فقط دوتا شان را تیک زده‌ام، اما مهمتر از آن، رسیدن به همان آرامش و روتین شخصی‌ام است. رسیدن به آنجایی که خیالم جمع باشد اینطوری سوار قایقی روی موج‌ بلدم خودم را سرپا نگه‌دارم. می‌دانم که بلدم اما فقط می‌خواهم خاطرم جمع باشد. به احتمال زیاد سفرم را از پرتغال شروع می‌کنم و تیک اول را هم از پرتو می‌زنم. می‌خواهم شروعم در عین حال که یک جای جدید باشد، جایی باشد که خیلی هم برایم غریبه نباشد. از پرتغال شروع می‌کنم و می‌روم اسپانیا و بعد ایتالیا. وسط‌هایش یک ماهی ایرلند می‌مانم و احتمالا چند باری هم بهشان سر می‌زنم. نمی‌خواهم فقط از شهرها عبور کنم. می‌خواهم در شهرهایی که ازشان می‌گذرم زندگی کنم. بشناسم‌شان و با کوچه‌ها و خیابان‌ها و اگر بشود ادم‌هایش دوست شوم. دلم می‌خواهد هرجا می‌روم روستا‌های دور و برش را هم ببینم و گاه یک هفته‌ای بمانم. اینطوری که بروم، احتمالا همین سه کشور، یک سالی طول می‌کشد و بعدش می‌توانم نم‌نم بروم طرف اروپای شرقی و بعد یونان. بعد از آن شاید بروم طرف آسیای شرقی و شاید هم از راه آسیای میانه راهم را به شرق بکشم.

از هرچه بند و ریشه است، آزادم. کار آنلاین دارم و همه جاده‌های جهان صدایم می‌زنند.

حیرانی