پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2016

سبکباران ساحل‌ها

تصویر
همه زندگي ام را جا كردم در يك چمدان و كوله كوچك. يك كوله كوچكتر هم يادگاري هايي كه نه مي توانم ببرم و نه مي شود ازشان دل كند كه مي رود خانه دوستي به امانت. بقيه، هرچه از تصفيه حساب هاي چندين و چندباره اين يكساله مانده بود، بسته بندي شده اند كه بروند خيريه و کتابخانه. اين بار واقعا تمام شد و خوشحالم كه اينقدر سبك شدم بالاخره. مثل خواب و خيال است كه همه همه همه زندگي ام همين كوله و چمدان شده و حتي اگر بخواهم نروم و بمانم هم، با همين ها زندگي خواهم كرد. مسافران حرفه اي مي گويند اگر براي ٧روز زندگي بارت را بسته باشي، با همان مي شود، سالها زندگي كرد. بار من هنوز بيشتر از ٧ روز است و سبك تر هم خواهم شد.

قصه به آخر نرسید

تصویر
یک هفته دیگه بیشتر لندن نیستم و باید کم کم با شهر خداحافظی کنم. اگر در یک چیز بتوانم بگویم که واقعا خوبم و راضی‌ام از خودم، همین خداحافظی کردن است. منی که خیلی چیزها را به شدت دراماتیک می‌کنم، موقع رفتن از آدم‌ها و شهرها و خانه‌ها، احساساتم به نقطه صفر می‌رسد و رفتن برایم آنقدرها هم سخت نیست. بعدتر حتی بیشتر دلتنگی جایی یا ادمی که ترکش کرده‌ام را می‌کنم. اما در لحظه‌ای که قرار به رفتن است، فقط می‌روم
رفتن از لندن آسان‌تر هم هست، اینقدر که شهر، شهر دل‌بستن نیست. در لندن زیاد خوش گذراندم، شهر مهربان بود و غم غربت و دیگری بودن را هوار نمی‌کرد در دلم. شهر بزرگ است و گشاده دست و جا برای همه از هرجایی که آمده‌اند دارد و در عوض همه این خوبی‌ها، فاصله‌اش را هم با تو حفظ می‌کند. کاری که کوچه پس‌ کوچه‌های گالوی و حتی استانبول بلد نیستند. برای منی که اتفاقا دوری و دوستی می‌خواستم خوب بود و خوب هست و می‌توانم خیلی بالغانه و بدون آه و اشک ترکش کنم و هر وقت که خسته شدم دوباره به آن برگردم. فعلا تنها جایی که خوب می‌شناسمش، امتحانش را برای زندگی دراز مدت پس داده و هروقت بخواهم می‌توانم به آن برگردم…

خواب زده

تصویر
اين زن جديدي كه داره جلوي چشمهاي من قد مي كشه و راه مي افته را بايد بيشتر بشناسم، اين روزها فرمان زندگيم دست اونه و من مثل يك ادم خواب زده دنبالش راه افتاده ام، خيلي وقتها واقعا من ( من به معناي مجموعه خودم با همه محاسباتي كه بهشون اعتقاد دارم) نيستم كه تصميم مي گيرم، خودم را سپرده ام به كله شق ترين و بي قرارترين زن وجودم و اونه که منو دنبال خودش مي بره و گاه حتي مي كشونه. كجا قرار است من را ببرد؟ خودش هم نمي داند و مي گويد اصلش همين بي مقصد بودنه.
خوشحالم؟ بله.
نمي ترسم؟ معلومه كه مي ترسم، ولي خب قرار نيست به ترسم بها بدهم و با ترسهام زندگي كنم، هيچ وقت قرارمون اين نبوده.

از هردو جهان ازادم

تصویر
احساسات ادميزاد چقدر پيچيده و گاه متناقض است، مگر خودم اين رفتن و دل كندن و در راه بودن و خانه نداشتن را نمي خواهم؟ چرا حالا كه واقعا دم رفتن شده اينقدر متناقض رفتار مي كنم و همه چيز سخت شده و دلم مي خواهد زمان را نگه دارم، بي هيچ تصميم و حركت و عبوري.
خودم مي دانم كه الان وقت بد تخمك گذاري و بهم ريختن هورمون ها است و اضطراب كارهاي اداري پاسپورت را هم دارم، اما همه اش اين نيست، انگار يك چيزهايي مثل خدا و خانه، نقطه ثقل توازن ادمي اند و تكانشان كه مي دهي، ايستادن روي پاهاي خودت بدون هيچ خدا و سقفي كه پناهت دهد، ترس دارد. حتي اگر انتخاب خودت باشد و در همان لحظه لرزيدن زانوهايت هم پشيمان نباشي از تصميمت.

یهودی سرگردان

تصویر
اسم خودم را بايد بگذارم يهودي سرگردان، اينقدر كه واقعا همينم، حكايت الان هم نيست، خيلي وقت است كه تا يك جا بساطم را پهن مي كنم، يكي مي گويد «راه برو، راه برو»، اينقدر كه صدا رفته توي گوشم و حتي حالا كه بالاخره مي شود بساطم را واقعا پهن كنم و ريشه كنم، يكي توي سرم مي گويد «راه برو، راه برو» و خب دارم بساطم را جمع مي كنم كه راه بروم.
در راه بودنش را دوست دارم و روحم ( حالا بماند كه كدام روح؟؟) خيلي وقت است هواي رفتن دارد، اما حالا خودم هم واقعا دارم راه مي افتم، با يك چمدان ١٥ كيلويي و يك كوله پشتي احتمالا ١٠ كيلويي. در راه بودنش را دوست دارم اما اين جمع كردن بساط زندگي در يك چمدان و كوله، قشنگ خراشم مي دهد. خودم خواسته ام، خودم مي خواهم و عجيب است كه دل كندن از چندتكه لباس و زلم زيمبو و كتاب اينقدر سخت است، اما واقعيت اين است كه سخت است و دلم را خراش مي دهد. مي دانم همين كه با چمدان و كوله ام راه بيافتم، زندگي، مي‌شود هماني كه دارم با خودم مي‌برم، اما تا ان موقع بايد تاب بياورم.
چرا دارم اين سختي را به خودم تحميل مي كنم؟ كسي دنبالم نگداشته و نفرين هيچ مسيحي، برو بروي من نشده، فقط مي خ…

نیوکاسل، وسط جایی که قرار نبود باشم

تصویر
تا همین دیروز که در خیابان‌های ادینبورو برای خودم پرسه می‌زدم، هیچ یادم نبود که مدت‌ها است سفر تنهایی بدون دلیل نرفته‌ام. نه که تنها سفر نکرده باشم، اما بیشترشان یا برای کار بوده و با گروه همکاران و یا برای دیدن دوستانم و به خانه و شهر آنها. این مدلی که برای خودم راه بیافتم بروم جایی فقط برای سیر وسیاحت شاید آخرینش سفر ونیز باشد که ۲۰۱۰ بود. توی همین مدت و قبلترش ، تنها زیاد زندگی کرده‌ام در شهرها و کشورها و قاره‌های جدید، تنها زندگی جدید را دست تنها هم ساخته‌ام و خوش هم گذشته، اما سفر تنهای تنها نرفته بودم و پایم که به ادینبورو رسید، یک دفعه ترس برم داشت که نکند خوش نگذرد و در واقع بلد نباشم خوش بگذارنم. تازه انجا بود که یادم افتاد چقدر آماتورم و چقدر دست خالی می‌خواهم بروم رویایم را زندگی کنم.
حالا که حداقل بخش ادیینبورویش تمام شده، می‌توانم بگویم که روسفید درآمدم و خوش گذشت و حوصله‌ام سر نرفت و لذت بردم. فقط باید حواسم باشد که جای خواب و ماندن و خانه موقت و هرچه که می‌خواهم اسمش را بگذارم با دقت و حتی سخت‌گیری انتخاب کنم و حواسم باشد که اینترنت خوب داشته باشم. حالا این دفعه یک شب…

گيج و ويج

تصویر
كار انلاين سه هفته است كه شروع شده و يك جانشيني برام بي معنيه حالا. تا به خودم ميام مي بينم كه در حال برنامه ريزي براي رفتنم. دلم مي خواد كمي در انگليس بگردم اما اصلا ارزان نيست و هرجا بروم اگه قرار به اقامت موقت باشه، تقريبا اندازه لندن بايد خرج كنم، حالا گيرم كمي كمتر.
خب بد نيست، اما چون سفر برايم به معناي كمتر خرج كردنه، كمي مشكله اينطوري.مي تونم همين الان هم دو ماه و سه هفته در اروپا باشم، اما منتظرم كه اول كارهاي اداري اينجا انجام بشه.
در واقع در همين شرايط هم گزينه هاي خوبي براي رفتن دارم، اما به گمانم، شروع و دل كندن از اين چيزي كه اينجا ساختم هنوز برايم اسان نيست و لازم دارم جايي به عنوان خانه كه بشه بهش برگشت، داشته باشم. رسيدن به انجايي كه مفهوم خانه برايم عوض شود، اولين قدم براي حركتم است و راستش فكر مي كنم، مثل خيلي تجربه هاي ديگه شايد بايد بپرم توي اب و اينقدر دست و پا بزنم تا شنا و پيش رفتن را ياد بگيرم.
با همه اينها، الان توي قطارم، جايي نزديك يورك و در راه رفتن به ادينبورو. قرار بود بروم اتاقي كه مي خواستم اجاره كنم را ببينم، اتاق قبل از رسيدن من به ادينبورو اجاره رف…

ادينبوروي هميشه زيبا

تصویر
از همه شهرهاي قشنگي كه ديدم و گفتم برمي گردم، ادينبورو اولين شهري است كه به آن برگشتم و خوشحالم كه همچنان در چشمم زيبا و دلربا و صدالبته پرابهت است.
صبح ساعت هفت و نيم كه خودم را با بدبختي از تخت بيرون كشيدم، چند قدم بيشتر با اينكه قيد سفر را بزنم، فاصله نداشتم و مطمئنا يكي از توصيه هايم به خودم اين است بليط كله سحري نگيرم و سحرخيز نباش تا خوش اخلاق باشي. ( بله كله سحر همان ساعت ٩ است كه مجبورم به خاطرش از ٧ صبح بيدار شوم) با همه غرغري كه تا موقع دوش گرفتن و لباس پوشيدن هم ادامه داشت، خنكاي صبح كه به صورتم خورد خوش اخلاق شدم و حتي پر بودن قطاري كه قرار بود ٥ ساعت مسافرش باشم و نشستن روي زمين اخرين راهروي ته قطار هم خلق خوشم را خراب نكرد. من البته تنها مسافر بي صندلي قطار نبودم و مثل ميني بوس هاي بين راهي خودمان دو برابر ظرفيت بليط فروخته بودند و همه راهروهاي بين كوپه ها پر از ادمهاي سرپا و نشسته روي چمدان ها و حتي كف زمين بود. از انجا كه من معمولا سخت نااميد مي شوم تا ته قطار رفتم و چون ديگه راهي براي رفتن نبود نشستم. اول روي چمدان زن الوين، بعد كف راهرو و يك ساعت اخر را هم روي چمدا…

بپر

تصویر
اين روزها تصميم گرفتن برايم سخت شده، تصميم هاي آساني مثل اينكه چندماه باقي مانده تا شروع سفرم را همين جا بمانم يا چمدان و كوله ام را بردارم و بروم جاي ديگر. ايراد از اينجايي كه هستم، نيست. ايراد از من بي قرار است كه يك جا بند نمي شوم ديگر، همه فكرم به رفتن است و مثل پرنده اي كه لب بلندي ايستاده، بالهايم را بهم مي زنم و منتظر پريدن هستم.
تا اخر اكتبر خيلي چيزها شفاف مي شود ووشايد بتوانم حداقل چند ماه اينده را قبل از درست و حسابي به جاده زدن، بروم به شهرهاي اطراف و كمي همين دور و برها سياحت كنم. فقط قبلش بايد يك تصميم كبري مهم بگيرم.

مرز، آشفتگی، بی قراری، سقف

تصویر
یازده روزه که کار جدید را شروع کردم. هنوز روی آن روال و روتینی که مدنظرم است نیافتاده ام. وقت زیادی برای درست کردن دفتر مجازی‌ام گرفته شد. از خرید لپ‌تاپ و موبایل و اینترنت جدید و ست‌آپ کردن همه اینها و راه‌انداختن نرم‌افزارهای مختلف ضبط و ادیت صدا و ویدیو گرفته تا ثبت‌نام در کتابخانه تنظیم سیستم خودم با کار جدید که این اخری از همه سخت‌تر است و هنوز آنی نشده که می‌خواهم. گاهی اوقات مثل دیشب تا دو نصفه شب هم کار می‌کنم اما همچنان تا رسیدن به روتینی که انتظارش را دارم فاصله است.
تکلیف رفتنی‌ها و ماندنی‌ها مشخص شده و به غیر از چند دست لباس زمستانی که برای این چند ماه نگه داشته‌ام، با لباس‌های چمدانم زندگی می‌کنم که عادت کنم به سبک بودن.با همه اینها که خوب و بد دارد پیش می روم کمی ناآرامم و استرس دارم. تصویر پیش رویم هنوز شفاف نیست و من قرار است عادت کنم که به جای خط راست روی خط‌های کج و کوله و غیرشفاف راه بروم و خب این آسان نیست.
ایده گرفتن اتاق یک نفره در هاستل که به نظرم ایده خیلی درخشانی می امد حالا کمی خط خطی شده چون هم واقعا گران می افتد و هم خیلی جاها اصلا این گزینه را ندارند. اح…

اتاق

تصویر
چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

لاك پشت پرنده

تصویر
ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.

همه جاده‌های جهان صدایم می‌زنند

تصویر
کارم را رسما تمام کردم و از فردا، کار آنلاین جدید شروع می‌شود. هنوز باورم نمی‌شود که همه چیز دارد مثل همان رویای همیشگی پیش می‌رود. خیلی زیاد هیجان‌زده‌ام و مهمترین چیزی که در ذهنم رژه می‌رود، تدارک دیدن یک روتین شخصی است که خیالم جمع باشد به همه‌ برنامه‌هایم می‌رسم.
پیاده روی منظم که قرار است به دویدن منتهی شود را از امروز شروع کردم. موهایم را کوتاه کردم و رفتم پدیکور. یک اولویه خیلی بدمزه هم پختم که چند روزی غذا داشته باشم. ولی واقعا بدمزه است و باید باقی‌اش را دور بریزم. یک لیست طولانی از کارهای اینطوری دارم که همه‌شان باید در اکتبر انجام شوند و فقط دوتا شان را تیک زده‌ام، اما مهمتر از آن، رسیدن به همان آرامش و روتین شخصی‌ام است. رسیدن به آنجایی که خیالم جمع باشد اینطوری سوار قایقی روی موج‌ بلدم خودم را سرپا نگه‌دارم. می‌دانم که بلدم اما فقط می‌خواهم خاطرم جمع باشد. به احتمال زیاد سفرم را از پرتغال شروع می‌کنم و تیک اول را هم از پرتو می‌زنم. می‌خواهم شروعم در عین حال که یک جای جدید باشد، جایی باشد که خیلی هم برایم غریبه نباشد. از پرتغال شروع می‌کنم و می‌روم اسپانیا و بعد ایتالیا. …