رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

مرز، آشفتگی، بی قراری، سقف



یازده روزه که کار جدید را شروع کردم. هنوز روی آن روال و روتینی که مدنظرم است نیافتاده ام. وقت زیادی برای درست کردن دفتر مجازی‌ام گرفته شد. از خرید لپ‌تاپ و موبایل و اینترنت جدید و ست‌آپ کردن همه اینها و راه‌انداختن نرم‌افزارهای مختلف ضبط و ادیت صدا و ویدیو گرفته تا ثبت‌نام در کتابخانه تنظیم سیستم خودم با کار جدید که این اخری از همه سخت‌تر است و هنوز آنی نشده که می‌خواهم. گاهی اوقات مثل دیشب تا دو نصفه شب هم کار می‌کنم اما همچنان تا رسیدن به روتینی که انتظارش را دارم فاصله است.

تکلیف رفتنی‌ها و ماندنی‌ها مشخص شده و به غیر از چند دست لباس زمستانی که برای این چند ماه نگه داشته‌ام، با لباس‌های چمدانم زندگی می‌کنم که عادت کنم به سبک بودن.با همه اینها که خوب و بد دارد پیش می روم کمی ناآرامم و استرس دارم. تصویر پیش رویم هنوز شفاف نیست و من قرار است عادت کنم که به جای خط راست روی خط‌های کج و کوله و غیرشفاف راه بروم و خب این آسان نیست.

ایده گرفتن اتاق یک نفره در هاستل که به نظرم ایده خیلی درخشانی می امد حالا کمی خط خطی شده چون هم واقعا گران می افتد و هم خیلی جاها اصلا این گزینه را ندارند. احتمالا به عنوان یک گزینه در شهرهایی که امکانش باشد درنظرش میگیرم اما بیشتر باید روی ایربی ان بی و حتی هاوس سیتینگ برنامه ریزی کنم و هرجایی که کمی جاگیر شدم روی خانه اجاره کردن از محلی ها.

یک سوالی که این روزها خیلی از خودم می‌پرسم این است که ایا واقعا می خواهی زندگی ات را اینطور زیر و رو کنی و متاسفانه یا خوشبختانه جواب مثبت است و راهی برای فرار و شانه خالی کردن باقی نمی‌گذارد. می‌خواهم همه چیز را زیر و رو کنم و احتمالا همانقدر که لذت و هیجان دارد سخت هم خواهد بود و مشکل اینجا است که زندگی اسان را از یاد برده ام. خیلی وقت است که پذیرفته ام زندگی سخت است و متاسفانه از غم و رنچ هم راه فراری نیست و فقط باید تلاش کنیم کمی شادی و سرخوشی و لذت هم چاشنی جهان کنیم که بشود تحملش کرد.

همه این استرس‌ها و پریشانی‌ها بخاطر نگرانی‌هایم سر ماجرای پاسپورت است. همیشه به هرکاری که یک سرش به ویزا و اقامت وصل باشد که می‌رسم استرس می‌گیرم و تا آن پروسه بگذرد اوضاع همین است. اولین بار نیست و قاعدتا نباید یادم رفته باشد که پارسال همین موقع چطور بدون اغراق جانم داشت از دهانم بیرون می‌آمد و فقط می‌خواستم یکی بگوید تو هیچ کاری نکن. چشمهایت را ببند و مطمین باش درست می‌شود و طبیعتا نمی شد و باید با چهارتا چشم و همه حواسم همه چیز را دنبال می کردم. در این دنیا از چه چیز بیشتر از جنگ متنفرم: از مرز. رد شدن از هر مرزی و حتی فکر کردن بهش به من هنوز استرس می‌دهد و کاش روزی برسد که پرنده شوم و بال داشته باشم و مرزها اینطور برایم دیوار نشوند.

اینکه چرا اینطور از هرچه مرز است کینه دارم هم هزار داستان پر از اشک و اه دارد و نمی‌خواهم الان هیچ کدامشان را به یاد بیاورم و فقط به ۷ ماه دیگر فکر می کنم که معنای مرز برای من و البته بهتر بگویم معنای من برای مرزها قرار است عوض شود.

جهان اصلا عادلانه نیست و حتی در همین ماجرای من و مرز هم بی عدالتی‌اش اشکار است و حالا بماند که من جزو خوشبخت‌ها هستم و تا چند ماه دیگر همه چیز هم آسان تر می شود اما همه اینها نه از ناعادلانه بودن جهان کم می‌کند ونه من هیچ وقت می توانم هیچ کدام از روزهای جهنمی ام را یک طرف یکی از بی نهایت مرزهای این جهان گیر کرده بودم را فراموش کنم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.