رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

همه جاده‌های جهان صدایم می‌زنند



کارم را رسما تمام کردم و از فردا، کار آنلاین جدید شروع می‌شود. هنوز باورم نمی‌شود که همه چیز دارد مثل همان رویای همیشگی پیش می‌رود. خیلی زیاد هیجان‌زده‌ام و مهمترین چیزی که در ذهنم رژه می‌رود، تدارک دیدن یک روتین شخصی است که خیالم جمع باشد به همه‌ برنامه‌هایم می‌رسم.

پیاده روی منظم که قرار است به دویدن منتهی شود را از امروز شروع کردم. موهایم را کوتاه کردم و رفتم پدیکور. یک اولویه خیلی بدمزه هم پختم که چند روزی غذا داشته باشم. ولی واقعا بدمزه است و باید باقی‌اش را دور بریزم. یک لیست طولانی از کارهای اینطوری دارم که همه‌شان باید در اکتبر انجام شوند و فقط دوتا شان را تیک زده‌ام، اما مهمتر از آن، رسیدن به همان آرامش و روتین شخصی‌ام است. رسیدن به آنجایی که خیالم جمع باشد اینطوری سوار قایقی روی موج‌ بلدم خودم را سرپا نگه‌دارم. می‌دانم که بلدم اما فقط می‌خواهم خاطرم جمع باشد. به احتمال زیاد سفرم را از پرتغال شروع می‌کنم و تیک اول را هم از پرتو می‌زنم. می‌خواهم شروعم در عین حال که یک جای جدید باشد، جایی باشد که خیلی هم برایم غریبه نباشد. از پرتغال شروع می‌کنم و می‌روم اسپانیا و بعد ایتالیا. وسط‌هایش یک ماهی ایرلند می‌مانم و احتمالا چند باری هم بهشان سر می‌زنم. نمی‌خواهم فقط از شهرها عبور کنم. می‌خواهم در شهرهایی که ازشان می‌گذرم زندگی کنم. بشناسم‌شان و با کوچه‌ها و خیابان‌ها و اگر بشود ادم‌هایش دوست شوم. دلم می‌خواهد هرجا می‌روم روستا‌های دور و برش را هم ببینم و گاه یک هفته‌ای بمانم. اینطوری که بروم، احتمالا همین سه کشور، یک سالی طول می‌کشد و بعدش می‌توانم نم‌نم بروم طرف اروپای شرقی و بعد یونان. بعد از آن شاید بروم طرف آسیای شرقی و شاید هم از راه آسیای میانه راهم را به شرق بکشم.

از هرچه بند و ریشه است، آزادم. کار آنلاین دارم و همه جاده‌های جهان صدایم می‌زنند.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.