رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

ادينبوروي هميشه زيبا


از همه شهرهاي قشنگي كه ديدم و گفتم برمي گردم، ادينبورو اولين شهري است كه به آن برگشتم و خوشحالم كه همچنان در چشمم زيبا و دلربا و صدالبته پرابهت است.

صبح ساعت هفت و نيم كه خودم را با بدبختي از تخت بيرون كشيدم، چند قدم بيشتر با اينكه قيد سفر را بزنم، فاصله نداشتم و مطمئنا يكي از توصيه هايم به خودم اين است بليط كله سحري نگيرم و سحرخيز نباش تا خوش اخلاق باشي. ( بله كله سحر همان ساعت ٩ است كه مجبورم به خاطرش از ٧ صبح بيدار شوم) با همه غرغري كه تا موقع دوش گرفتن و لباس پوشيدن هم ادامه داشت، خنكاي صبح كه به صورتم خورد خوش اخلاق شدم و حتي پر بودن قطاري كه قرار بود ٥ ساعت مسافرش باشم و نشستن روي زمين اخرين راهروي ته قطار هم خلق خوشم را خراب نكرد. من البته تنها مسافر بي صندلي قطار نبودم و مثل ميني بوس هاي بين راهي خودمان دو برابر ظرفيت بليط فروخته بودند و همه راهروهاي بين كوپه ها پر از ادمهاي سرپا و نشسته روي چمدان ها و حتي كف زمين بود. از انجا كه من معمولا سخت نااميد مي شوم تا ته قطار رفتم و چون ديگه راهي براي رفتن نبود نشستم. اول روي چمدان زن الوين، بعد كف راهرو و يك ساعت اخر را هم روي چمداني كه گوشه راهرو بود و حداقل مي شد بيرون را هم ببينم. الوين، يك آمريكايي ٧٢ ساله بارنمك بود كه با همسرش براي گردش امده بودند اين طرف زمين و در همان چند دقيقه اول تعريف كرد كه ٢٠ سال برزيل زندگي كرده و انجا با يك دختر ارژانتيني ازدواج كرده، دو دختر و چهار نوه دارد و چندتا زبان بلد است و چقدر هم به ادبيات و عرفان عربي و تركي و فارسي علاقمند است و خوانده درباره اش. ته و توي من و مرد ايرلندي كه استاد دانشگاه بود و از گالوي عزيز من مي امد و دختر لهستاني مدير يك رستوران زنجيره اي را هم در عرض چند دقيقه در اورد. بعد هم كه سه تا آمريكايي كه براي عروسي به يورك مي رفتند به جمع ما اضافه شدند و تمام دو ساعت به گپ و خنده گذشت، اخرش هم الوين متقاعد شد كه گوشي عهدبوقش را بدهد برود و ايفون بخرد و فيس بوك راه بياندازد و اسم و ايميل همه ما را هم گرفت كه به فيس بوكش اضافه مان كند. خيلي هم با مزه مي پرسيد كه اخه ادمهاي هم سن و سال من هستند در فيس بوك؟ اوكي هست كه منم بيام؟

از يورك به بعد كه قطار خلوت شد، الوين رفت پيش زنش نشست و منم صندلي پيدا كردم و تازه نشستم به تماشاي مسير. يكي از بهترين بخش هاي سفر به اسكاتلند، مسيرش است. اينقدر همه چيز زيبا و قشنگ است كه نمي شود چشم ار راه برداشت.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.