یهودی سرگردان



اسم خودم را بايد بگذارم يهودي سرگردان، اينقدر كه واقعا همينم، حكايت الان هم نيست، خيلي وقت است كه تا يك جا بساطم را پهن مي كنم، يكي مي گويد «راه برو، راه برو»، اينقدر كه صدا رفته توي گوشم و حتي حالا كه بالاخره مي شود بساطم را واقعا پهن كنم و ريشه كنم، يكي توي سرم مي گويد «راه برو، راه برو» و خب دارم بساطم را جمع مي كنم كه راه بروم.

در راه بودنش را دوست دارم و روحم ( حالا بماند كه كدام روح؟؟) خيلي وقت است هواي رفتن دارد، اما حالا خودم هم واقعا دارم راه مي افتم، با يك چمدان ١٥ كيلويي و يك كوله پشتي احتمالا ١٠ كيلويي. در راه بودنش را دوست دارم اما اين جمع كردن بساط زندگي در يك چمدان و كوله، قشنگ خراشم مي دهد. خودم خواسته ام، خودم مي خواهم و عجيب است كه دل كندن از چندتكه لباس و زلم زيمبو و كتاب اينقدر سخت است، اما واقعيت اين است كه سخت است و دلم را خراش مي دهد. مي دانم همين كه با چمدان و كوله ام راه بيافتم، زندگي، مي‌شود هماني كه دارم با خودم مي‌برم، اما تا ان موقع بايد تاب بياورم.

چرا دارم اين سختي را به خودم تحميل مي كنم؟ كسي دنبالم نگداشته و نفرين هيچ مسيحي، برو بروي من نشده، فقط مي خواهم سبك باشم و بروم و زندگي را تجربه كنم، يك چيزهايي هم ربط به خانه دارد كه بماند براي بعد

يهودي سرگردان، فردا راهي شهر ديگري است و شايد اگر خوشش امد همين چند روزه واقعا راه بيافتد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین