خواب زده



اين زن جديدي كه داره جلوي چشمهاي من قد مي كشه و راه مي افته را بايد بيشتر بشناسم، اين روزها فرمان زندگيم دست اونه و من مثل يك ادم خواب زده دنبالش راه افتاده ام، خيلي وقتها واقعا من ( من به معناي مجموعه خودم با همه محاسباتي كه بهشون اعتقاد دارم) نيستم كه تصميم مي گيرم، خودم را سپرده ام به كله شق ترين و بي قرارترين زن وجودم و اونه که منو دنبال خودش مي بره و گاه حتي مي كشونه. كجا قرار است من را ببرد؟ خودش هم نمي داند و مي گويد اصلش همين بي مقصد بودنه.

خوشحالم؟ بله.

نمي ترسم؟ معلومه كه مي ترسم، ولي خب قرار نيست به ترسم بها بدهم و با ترسهام زندگي كنم، هيچ وقت قرارمون اين نبوده.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین