قصه به آخر نرسید



یک هفته دیگه بیشتر لندن نیستم و باید کم کم با شهر خداحافظی کنم. اگر در یک چیز بتوانم بگویم که واقعا خوبم و راضی‌ام از خودم، همین خداحافظی کردن است. منی که خیلی چیزها را به شدت دراماتیک می‌کنم، موقع رفتن از آدم‌ها و شهرها و خانه‌ها، احساساتم به نقطه صفر می‌رسد و رفتن برایم آنقدرها هم سخت نیست. بعدتر حتی بیشتر دلتنگی جایی یا ادمی که ترکش کرده‌ام را می‌کنم. اما در لحظه‌ای که قرار به رفتن است، فقط می‌روم

رفتن از لندن آسان‌تر هم هست، اینقدر که شهر، شهر دل‌بستن نیست. در لندن زیاد خوش گذراندم، شهر مهربان بود و غم غربت و دیگری بودن را هوار نمی‌کرد در دلم. شهر بزرگ است و گشاده دست و جا برای همه از هرجایی که آمده‌اند دارد و در عوض همه این خوبی‌ها، فاصله‌اش را هم با تو حفظ می‌کند. کاری که کوچه پس‌ کوچه‌های گالوی و حتی استانبول بلد نیستند. برای منی که اتفاقا دوری و دوستی می‌خواستم خوب بود و خوب هست و می‌توانم خیلی بالغانه و بدون آه و اشک ترکش کنم و هر وقت که خسته شدم دوباره به آن برگردم. فعلا تنها جایی که خوب می‌شناسمش، امتحانش را برای زندگی دراز مدت پس داده و هروقت بخواهم می‌توانم به آن برگردم و مرزی جلوی رویم نیست، همین‌جا است.حتی اگر احساساتم به تهران دست‌نیافتنی را کنار بگذارم، می‌توانم بگویم لندن شهرم شده است و این رفتن پایان قصه ما نیست و ماجراها با هم خواهیم داشت

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین