۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

بپر



چقدر خسته و بی‌جان بودم و چه کار خوبی کردم قبل از اینکه سفر بزرگم را شروع کردم آمدم اینجا. شهر آرام است، خانه آرام است و همه چیز من را آرام می‌کند. هنوز یک ترسی در جانم است که این آرامش موقتی باشد. که کارم را از دست بدهم. که همه چیز دوباره بهم بریزد…. چند ماه قبل از آمدن به ایستبورن را اینقدر در ناامنی و تلاطم مدام بودم که زمان لازم دارم تا این آرامش به جانم بنشیند.
کم کم به روتینم نزدیک می‌شوم. امروز تا ظهر کار کردم. بعد دو ساعت رفتم پیاده روی و از عصر دوباره نشسته‌ام سر کار. هنوز جا دارد که منظم‌تر شود اما همین که عملی شده، خوشحالم. مهم‌تر از همه هم این‌که برای پاسپورت اقدام کردم و همه چیز را فرستادم رفت و خلاص. دیروز و روز قبلش مثل مرغ سرکنده بودم از اضطراب، اما هرچه بود تمام شد و حالا دیگر وقت صبوری و منتظر بودن است تا بیاید و من بالهایم را باز کنم و بپرم.

۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

وقتی دل شیدایی، می‌رفت به بستان‌ها



تمام امروز را روی یک داستان جدید کار کردم. قرار بود یکی از مصاحبه‌ها را پیاده کنم اما خیلی اتفاقی گفتگوی ابی با من و تو درباره تبعید را شنیدم و با آهنگ‌هایش پرت شدم یک جای دور. یک جای دور شبیه جایی که چند سال پیش این داستان را درفت کرده بودم

نسخه اولش خیلی بد تمام می‌شد. کمی تغییرش داده بودم و گذاشته بودم کنار. آخرین ادیتش دو سال پیش بود. تمام روز نشستم سرش. اشک . ریختم و نوشتم. خوب شده به نظرم. فردا می فرستم که اگه دوستش داشتند، منتشرش کنند. کمی با این خود جدیدم غریبه ام هنوز. نه که جدید باشد، از هزار سال پیش بوده اما ساکت‌تر از الان. رشته کار دست زن‌های دیگر بوده و حالا این یکی. این شیدایی که دنبال کارهای نکرده است را نمی‌دانم چقدر می‌توانم بهش اعتماد کنم. هی می‌ترسم احساساتی باشد و هی به خودم می‌گویم احساساتی بودن خوب است و لازمش داری

پي نوشت: داستانم را دوست داشتند. خوشحالم

۱۳۹۵ آبان ۳۰, یکشنبه

از آدم‌ها: میشل

یکی از خوبی‌های بی‌شمار این به جاده زدن، آشنا شدن با آدم‌های تازه و ساختن دوستی‌های جدید است. من اگر همچنان سرخانه و زندگی‌ام در لندن نشسته بودم، چطور می‌توانستم  آدمی مثل میشل را بشناسم؟ همسایه جدیدم است که از همان روز اول آغوشش را برای دوستی باز کرد و به دو روز نرسیده فهمیدیم چقدر رگ و ریشه مشترک داریم. برای منی که قدم اول دوستی را سخت و دیر برمی‌دارم، آدمی مثل میشل که همان روز اول می‌گوید بیا شب‌نشینی از آن نعمت‌های بی‌بدیل است. هنوز دو هفته نشده، حسابی با هم جور شده‌ایم. اینقدر که من برایش قرمه‌سبزی پخته‌ام و او گوشه‌های شهر را نشانم داده و موقع خرید می‌آید دنبالم. هردومان خون کولی‌ها را داریم و یک‌جا بند نمی‌شویم. من نمی‌توانم بگویم  خانه‌ام کجاست و او بدتر از من حتی نمی‌داند اهل کجاست، اینقدر که خودش و چند نسل پیشش در رفت و آمد مدام بوده‌اند
مفصل باید بنویسم که تنها سفر کردن و تنها در جاده زندگی کردن به معنای تنها ماندن نیست و چطور می‌شود در هر توقف‌گاه آدمهای محلی و ادمهای مدل خودمان را پیدا کنیم. اما خیلی‌ وقت‌ها هم شانس خودش می‌اید در را می‌زند و ادمی مثل میشل را همسایه‌ات می‌کند. کافی است یک لبخند بزرگ و واقعی  داشته باشی و به آدمها اعتماد کنی

۱۳۹۵ آبان ۲۷, پنجشنبه

روز دوازدهم


چیزی که باید برای رسیدن بهش تلاش کنم یک روتین شخصی منظم است که در هر شرایطی تا حد زیادی بهش پایبند باشم. وقتی برای مدت طولانی، کار ۹ تا ۵ دفتری داری و هر روز سر ساعت مشخصی می ری و می آیی و حتی ملاقات با دوستانت هم یک نظم حداقلی داره و بعد یک دفعه می‌افتی توی زندگی‌ای که همه چیزش دست خودته و هیچ چیز ثابتی نداره، برقرار کردن نظمی که سررشته کارها از دستت بیرون نره کمی سخت می‌شه. این روزها گاهی صبح کار می‌کنم، گاهی عصر و گاهی آخر شب و راضی نیستم از این بی‌نظمی

چیزی که خودم دلم می‌خواد اینه که صبح حدود ساعت ۸ کار را شروع کنم. تا ۱۲ کار کنم و بعد برم پیاده روی و گشت و گذار توی شهر و وسطهایش هم به نوشتن دلی و کتاب‌خواندن از روی تلفن .ساعت ۴ عصر برگردم خانه، ناهار بخورم و تا ۸ شب کار کنم. بعد از ۸ هم فیلم ببنیم. کتاب بخوانم. با دوستان و خانواده حرف بزنم و وقت بگذارم برای پروژه شخصی که به شروعش امید بسته‌ام و درباره مقصد بعدی بخونم و خیال ببافم برای خودم

دلم می‌خواد این برنامه ثابتم باشه و هر وقت می‌خوام عصرها با کسی معاشرت کنم و با محلی‌ها قرار بگذارم، پیاده روی و گشت و گذار بشه دو ساعت و بیاد کله صبح و بعدش ۱۰ تا ۶ را کار کنم

الان با همه بی‌نظمی‌های این ۱۲ روزه از خودم راضی‌ام که دومین داستان را نوشتم و به نظرم بد هم نشد. خوبی این خونه اینه که چشم‌اندازم یک باغ کوچولوی قشنگه و شب و روز می‌تونه خیالم را بکشه و با خودش ببره. فقط کافیه که توی ایوان یا روی مبل نارنجی بشینم و خیره بشم به روبرو تا کلمه ها سرریز کنند روی مانیتورم. چی بهتر از این؟

۱۳۹۵ آبان ۲۵, سه‌شنبه

دلتنگی برای شهری که خانه بود



تجربه شخصی من این‌طور است که هرقدر خیالم از شهر و ماندنم راحت‌تر باشد، پروسه جا افتادن و شناختن شهر جدید کندتر می‌شود. هرقدر در کوالالامپور و گالوی و دابلین و حتی لاهه، زود جا افتادم و قلق شهر دستم آمد، در لندن این پروسه تا بخواهی طولانی بود. اینقدر که فکر می‌کردم آنجا ماندنی هستم و حتی برای اولین بار در عمرم به فکر خانه خریدن افتاده بودم. ماندنی نشدم اما. اصلا من آدم ماندن نیستم و لندن، لندن عزیز من، که بیشتر از هرشهری در جهان به من آرامش و شادی و امنیت و آزادی داد، نمی‌دانم چطور گولم زده بود که خودم را یادم رفته بود و واقعا داشتم رحل اقامتم را پهن می‌کردم

می‌خواستم از ایستبورن بنویسم و اینکه چطور۱۰ روز نشده عضو کتابخانه شهر شدم و کلاس زبان اسپانیایی ثبت‌نام کردم و و قرار میت‌آپی گذاشتم که بروم پیاده روی و مهمانی. اما از همان پاراگراف اول معلوم است که دلم برای لندن تنگ شده. فقط لندن هم نیست. خودم که می‌دانم دلم کجای لندن گیر است…. اما خب زندگی پر از رفتن و «دوستت دارم اما نمی‌خواهمت» و شاید هم برگشتن در یک روز دور و به یک شکل دیگر است. خاطره لندن و لندنی‌ها می‌تواند همین گوشه‌ها بماند و دلم را گرم کند، به یاد همه خنده‌های سرخوشانه‌ای که با هم داشته‌ایم

۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

ايستبورن مه آلود



خب بالاخره مريضي تمام شد، ديروز سه تا كار را نهايي كردم و فرستادم و امروز هم بعد از صبحانه زدم بيرون به گشت و گذار و كشف شهر.

بخش قديمي شهر (Old Twon)تا جايي كه من امروز ديدم فقط به درد پياده روي و دويدني كه ادم بخواد خودش با خودش باشه و چشم انداز خانه ها و خيابان ها و طبيعت زيبا داشته باشه، مي خوره، به جز كليساي قشنگي كه كنار يك گورستان كوچك قديمي بود و تك توك بار و رستوران، هيچ مغازه ديگه اي نبود و حتي ادم پياده هم انگشت شمار بود. از قرار معلوم بخش شلوغ شهر همان مركز شهري استركه از ايستگاه قطار شروع مي شود و تا ساحل ادامه دارد و بخش شمالي شهر ققط فقط مسكوني است.

شهر روي پستي و بلندي ساخته شده و بخصوص در بخش قديمي اش، هرجا كه باشي درخت ها و خانه هاي قشنگ قديمي رنگانگ زير پايت هستند و آسمان باراني و مه الود امروز هم زيبايي اش را دو چندان كرده بود.

شهر قديمي را كه براي پياده روي هايم نشان كردم، سوار اتوبوس شدم كه بروم مركز شهر، ١٥ دقيقه بيشتر راه نبود اما خواستم اتوبوس سواري را هم امتحان كنم و كمي مردم را از نزديكتر ببينم. اول از همه كه بليط خيلي گران است. ٢ پوند و چهل سنت براي بليط يك طرفه يكبار مصرف، يعني هم قيمت لندن. حالا احتمالا كارت هفتگي و ماهانه شان بايد ارزان تر باشد. كلا اتوبوس سواري يكي از راه هاي خوب شناخت شهرهاي جديد است. از اين مدل ها كه يك اتوبوس را سوار شوي و تا ايستگاه اخر بروي و شهر را ببيني و از مسير ديگري برگردي. حتي اتوبوس هاي توريستي كه قبلا اصلا سوار نمي شدم و به نظرم مال توريست هاي بي دست و پايي بود كه بلد نبودند خودشان شهر را كشف كنند هم يكي از راه هاي خوب است و مي تواند راه هاي جديدي را نشان دهد كه بشود بعدتر سراغشان رفت و اگر ادم وقت زياد داشته باشد يا مثلا مسافر يك روزه باشد، گزينه خوبي است. ايستبورن شهر توريستي نيست و اتوبوس توريستي هم ندارد، حداقل در اين فصل سال، ولي ته و توي بليط اتوبوس را كه دربياورم، اتوبوس سواري هايم شروع مي شوند.

چرخيدن دوباره در مركز شهر هم جالب بود، بعد از ٥ سال زندگي در لندن، شهر كوچكي مثل ايستبورن برايم مثل يك ماكت است. كل شهر يك مركز خريد يك طبقه دارد با يك فروشگاه دبنهام كوچك و خيابان اصلي اي كه اينها و بقيه مغازه هايش انجايند. در واقع به غير از اپل استور، بقيه چيزهاي ضروري را دارد ( اپل استور الان برايم ضروري است چون چند تا كابل براي موبايل و لپ تابم مي خواهم ) اما همه چيز در مدل كوچك و مينيماليستي است. يك كتاب فروشي واتراستون، يك استارباكس، يك شعبه از هر بانك، انگار كه مثلا خيابان اصلي محله نورث فينچيلي لندن باشد.

شهر حتمن لايه هاي زيريني دارد كه كم كم بايد كشف كنم و براي مني كه مي خواستم بين سه تا شش ماه يك جاي دنج و ارام داشته باشم، عالي است.

امروز يك مغازه كردي پيدا كردم كه كلي مواد غذايي ايراني از برنج گلستان تا سبزي قرمه و ترشي يك و يك، داشت و دوتا رستوران تركي براي وقتي كه هوس كباب كنم. خوشبختانه شهر هم انطور كه روزهاي اول فكر كردم يك دست نيست و امروز هم از مليت هاي مختلف ديدم و هم زنان باحجاب.

الان هم در يك چايخانه وسط دريا نشسته ام و انگار كه روي عرشه كشتي باشم. اسم اسكله مانندي با طول ٣٠٠ متر كه داخل دريا رفته Eastbone Pier است و سال ١٨٦٥ ساخته شده. دورتا دورش صندلي و نيمكت است با يك چايخانه در وسط و يك رستوران و نايت كلاب در انتهايش و پله هايي كه به يك ساختمان گنبدي شكل مي رسند.

از کابوس‌ها


سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد.
چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در خوابم آنطور شلاق خورد و زخم دید هم خودش ماجرایی است که هنوز گیجش هستم.
دیشب هم خواب می‌دیدم که از یک جایی می‌پریدم که زیرم آتش بود و پیچ و مهره‌های پله‌ها شل بود و یک کامیون هم می‌خواست لهم کند و من از همه‌شان به سلامت گذشتم. 
اتش و کامیون و سستی زیر پایی که در بیداری به ان می‌خندم و می‌گذرم و حتی تلاش می‌کنم که ببخشم  و اگر زورم برسد فراموشش کنم.
خواب‌های سختی هستند و واقعا ترجیح می‌دهم به جای اینها همان کابوس‌های قدیمی‌ام را ببینم. اما خوبی‌شان این است که در خواب هم مثل بیداری، هر طوری که هست زیربار شلاق نمی‌روم و از آتش هم به سلامت می‌گذرم.

۱۳۹۵ آبان ۲۱, جمعه

ایستبورن، روز پنجم


پنج روزه كه امدم ايستبورن اما جز يكشنبه كه چند ساعتي در مركز شهر قدم زدم، از خانه بيرون نرفته ام ، البته اگه دوتا خريد كوچك از مغازه و داروخانه سر خيابان را حساب نكنم. سرماخوردگي كوچكي كه دست كم گرفته بودمش حسابي خانه نشين و منگم كرده بود اما به نظر مي رسد كه تمام شده و از فردا واقعا مي توانم برگردم به روتينم، امروز اينقدر خوب شده بودم كه اديت متن و صداي يك مصاحبه را تمام كنم اما هنوز جان بيرون رفتن نداشتم. ولي تا همان سر خيابان‌مان هم كلي خبر بود. خانه من از جنوب به مركز شهر و دريا مي‌رسد كه يكشنبه كشفش كردم و از شمال به شهر قديمي. از خانه ده دقيقه‌اي كه به شمال بروم هم يك ويترىس كوچك است و هم چند پاب به نظر جذاب و هم يك فرش فروشي ايراني. راهي كه به مركز شهر مي رود خيلي براي پياده روي و دوييدن خوب نيست. باید بزرگراه را رد کنم تا به مرکز شهر برسم و برای پیاده روی سرخوشانه خودم را به ساحل برسانم، اما راه شمالي تا بخواهي زيبا است، پياده روهاي پهن و پر درخت و خلوتي كه دو طرفش خانه هاي قديمي است

بيشتر از همه چيز از اين كلافه ام كه پنج روزم هدر شد. وقتي براي هرجايي زمانرمحدودي داري واقعا يك روز هم مهم مي شود و دلت نمي خواهد از دستش بدهي. هرچند شايد همه اش هم مريضي جسماني ام نبود و به غير از بي جاني سرماخوردگي، لازم داشتم كمي كز كنم يك گوشه وگرم شوم و اماده راه افتادن شوم

اين ماجراي ترامپ هم كه ياداور روزهاي تلخ اولين دور راي اوردن احمدي نژاد و برگزيت بود هم واقعا خانه نشيني و كز كردن در يك گوشه را مي طلبيد كه مريضي بهانه اش را جور كرد

۱۳۹۵ آبان ۱۶, یکشنبه

بهترین کردیت کارت در سفر



وقتی که سفر طولانی باشه و خارج از کشور محل زندگی، یکی از مشکلات هزینه‌ای است که برای هربار خرید کردن با کارت بانکی یا گرفتن پول نقد از ماشین‌های خودپرداز باید پرداخت. حداقل در انگلستان، همه بانک‌ها کم و زیاد هزینه‌ای را برای استفاده از کارت در خارج می‌گیرن و اگر قرار به سقر طولانی باشه هزینه‌اش سر به فلک می‌زنه.یک جوان بریتش روسی‌ الاصل اما مشکل را تا حد زیادی حل کرده است. کافیه یک اپلیکیشن روی موبایل دانلود شود و بعد هم یک مستر کارت فرستاده می‌شه که می‌توان هرقدر می‌خواهیم پول در ان بگذاریم و هرجای دنیا به پول محلی و بدون هزینه اضافی خرجش کنیم. گرفتن پول نقد هم تا ۵۰۰ پوند در ماه هزینه ندارد و بیشتر از آن ۲ درصد هزینه‌ اضافی‌اش است. با همه نظراتی که درباره‌اش خواندم به نظر می‌اید بهترین است.

براساس چیزی که خود سایت و دیگران نوشته‌اند در تبدیل پول کشورهای مختلف هم تقریبا یکی از بهترین تبدیل‌ها را دارد و تنها نکته‌اش گویا این است که خدمات مشتریانش کمی کند است و باید برای روز مبادایی که کارت گم بشه یا مشکلی برایش پیش بیاید یک برنامه دیگر داشته باشیم و فقط به امید همین کارت راهی سفر نشویم

این مقاله‌های سایت تجارت داخل انگلستان و گاردین تا حدی درباره‌اش توضیح دادند و اینجا هم سایت رسمی اپلیکیشن ریولت

اینجا هم یک توضیحات مفصلی درباره روش‌های مختلف صرفه‌جویی در هزینه‌ استفاده از کارت در خارج از کشور و بهترین بانک‌ها و خدمات مالی مسافرتی نوشته است برای کسی که بخواهد زیر و روی ماجرا را در بیاورد و بهترین روش‌ها را انتخاب کند

۱۳۹۵ آبان ۱۵, شنبه

زندگي در راه


لندن را ترك كردم و معنايش مي تواند ترك دوباره «خانه»باشد. دفعه اولي كه خانه را ترك كردم هشت سال پيش همين روزها بود، مثل الان با يك بليط يكطرفه، چمداني كه همه زندگي ام را جا داده بودم و خودم كه فقط مي خواستم بروم. حالا همه اينها را دارم بدون انكه ان غم و سردرگمي ان روزها را داشته باشم، نه كه جاده ديگر مه نداشته باشد اما حالا به جاي انكه مه جاده مضطربم كند، سرخوشم مي كند. ان روزها از جايي كه ديگر برايم امن نبود دنبال كمي امنيت و ازادي و شادي بودم. اين بار اما بدون اينكه احساس ناامني كنم، جاي امنم را كه تا هميشه درهايش به روي باز است به خواست خودم و نه از سراجبار، ترك مي كنم تا از ازادي اي كه حالا مال من است لذت ببرم و دور جهان بگردم.


امن و ازادم و داشتن اين امنيت و ازادي به همه سختي راهي كه اين هشت سال طي كردم، مي ارزد.


قطار تا ١٥ دقيقه ديگر به اولين مقصدم مي رسد: ايستبورن، شهر ساحلي كوچكي كه دو ساعت از لندن فاصله دارد و قرار است آرامم كند و آماده براي گام فيلي بعدي.

۱۳۹۵ آبان ۱۴, جمعه

راه افتادم


باورم نمي شد كه جمع كردن يك زندگي نصف و نيمه مثل چيزي كه بعد از چندبار تسويه حساب اساسي برايم مانده بود اين همه سخت و وقت گير باشد. اما هرچه بود واقعا واقعا تمام شد. كتابها را بخشيدم به يك كتابخانه تازه تاسيس و فقط چند جلد كتاب مرجع براي پروژه اي كه اميدوارم در ايستبورن شروع كنم، همراهم مي برم.

خيلي از دوستانم گفتند كتابهايي كه اينهمه سال دنبال خودم كشيده ام نبخشم جايي و برايم نگه مي دارند، اما واقعا لازم دارم كه هيچ چيزي نداشته باشم و اميدوارم بتوانم نسخه الكترونيك انهايي كه خيلي عزيزند را پيدا كنم.

به غير از این چمدان صورتي و كوله ابي كه فعلا همه زندگي ام هستند، يك چمدان كوچك مشكي هم با خودم مي برم فقط براي همين دوران ايستبورن: كتابها و چندتا لباس خوشگل زمستاني كه مي خواهم يك فصل ديگر بپوشم شان و كمي وسايل اشپزي.

حالا همه چيز اماده است و فردا صبح سفرم با يك بليط يك طرفه شروع مي شود.

اسمم چی بود؟