ایستبورن، روز پنجم


پنج روزه كه امدم ايستبورن اما جز يكشنبه كه چند ساعتي در مركز شهر قدم زدم، از خانه بيرون نرفته ام ، البته اگه دوتا خريد كوچك از مغازه و داروخانه سر خيابان را حساب نكنم. سرماخوردگي كوچكي كه دست كم گرفته بودمش حسابي خانه نشين و منگم كرده بود اما به نظر مي رسد كه تمام شده و از فردا واقعا مي توانم برگردم به روتينم، امروز اينقدر خوب شده بودم كه اديت متن و صداي يك مصاحبه را تمام كنم اما هنوز جان بيرون رفتن نداشتم. ولي تا همان سر خيابان‌مان هم كلي خبر بود. خانه من از جنوب به مركز شهر و دريا مي‌رسد كه يكشنبه كشفش كردم و از شمال به شهر قديمي. از خانه ده دقيقه‌اي كه به شمال بروم هم يك ويترىس كوچك است و هم چند پاب به نظر جذاب و هم يك فرش فروشي ايراني. راهي كه به مركز شهر مي رود خيلي براي پياده روي و دوييدن خوب نيست. باید بزرگراه را رد کنم تا به مرکز شهر برسم و برای پیاده روی سرخوشانه خودم را به ساحل برسانم، اما راه شمالي تا بخواهي زيبا است، پياده روهاي پهن و پر درخت و خلوتي كه دو طرفش خانه هاي قديمي است

بيشتر از همه چيز از اين كلافه ام كه پنج روزم هدر شد. وقتي براي هرجايي زمانرمحدودي داري واقعا يك روز هم مهم مي شود و دلت نمي خواهد از دستش بدهي. هرچند شايد همه اش هم مريضي جسماني ام نبود و به غير از بي جاني سرماخوردگي، لازم داشتم كمي كز كنم يك گوشه وگرم شوم و اماده راه افتادن شوم

اين ماجراي ترامپ هم كه ياداور روزهاي تلخ اولين دور راي اوردن احمدي نژاد و برگزيت بود هم واقعا خانه نشيني و كز كردن در يك گوشه را مي طلبيد كه مريضي بهانه اش را جور كرد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین