رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

ايستبورن مه آلود



خب بالاخره مريضي تمام شد، ديروز سه تا كار را نهايي كردم و فرستادم و امروز هم بعد از صبحانه زدم بيرون به گشت و گذار و كشف شهر.

بخش قديمي شهر (Old Twon)تا جايي كه من امروز ديدم فقط به درد پياده روي و دويدني كه ادم بخواد خودش با خودش باشه و چشم انداز خانه ها و خيابان ها و طبيعت زيبا داشته باشه، مي خوره، به جز كليساي قشنگي كه كنار يك گورستان كوچك قديمي بود و تك توك بار و رستوران، هيچ مغازه ديگه اي نبود و حتي ادم پياده هم انگشت شمار بود. از قرار معلوم بخش شلوغ شهر همان مركز شهري استركه از ايستگاه قطار شروع مي شود و تا ساحل ادامه دارد و بخش شمالي شهر ققط فقط مسكوني است.

شهر روي پستي و بلندي ساخته شده و بخصوص در بخش قديمي اش، هرجا كه باشي درخت ها و خانه هاي قشنگ قديمي رنگانگ زير پايت هستند و آسمان باراني و مه الود امروز هم زيبايي اش را دو چندان كرده بود.

شهر قديمي را كه براي پياده روي هايم نشان كردم، سوار اتوبوس شدم كه بروم مركز شهر، ١٥ دقيقه بيشتر راه نبود اما خواستم اتوبوس سواري را هم امتحان كنم و كمي مردم را از نزديكتر ببينم. اول از همه كه بليط خيلي گران است. ٢ پوند و چهل سنت براي بليط يك طرفه يكبار مصرف، يعني هم قيمت لندن. حالا احتمالا كارت هفتگي و ماهانه شان بايد ارزان تر باشد. كلا اتوبوس سواري يكي از راه هاي خوب شناخت شهرهاي جديد است. از اين مدل ها كه يك اتوبوس را سوار شوي و تا ايستگاه اخر بروي و شهر را ببيني و از مسير ديگري برگردي. حتي اتوبوس هاي توريستي كه قبلا اصلا سوار نمي شدم و به نظرم مال توريست هاي بي دست و پايي بود كه بلد نبودند خودشان شهر را كشف كنند هم يكي از راه هاي خوب است و مي تواند راه هاي جديدي را نشان دهد كه بشود بعدتر سراغشان رفت و اگر ادم وقت زياد داشته باشد يا مثلا مسافر يك روزه باشد، گزينه خوبي است. ايستبورن شهر توريستي نيست و اتوبوس توريستي هم ندارد، حداقل در اين فصل سال، ولي ته و توي بليط اتوبوس را كه دربياورم، اتوبوس سواري هايم شروع مي شوند.

چرخيدن دوباره در مركز شهر هم جالب بود، بعد از ٥ سال زندگي در لندن، شهر كوچكي مثل ايستبورن برايم مثل يك ماكت است. كل شهر يك مركز خريد يك طبقه دارد با يك فروشگاه دبنهام كوچك و خيابان اصلي اي كه اينها و بقيه مغازه هايش انجايند. در واقع به غير از اپل استور، بقيه چيزهاي ضروري را دارد ( اپل استور الان برايم ضروري است چون چند تا كابل براي موبايل و لپ تابم مي خواهم ) اما همه چيز در مدل كوچك و مينيماليستي است. يك كتاب فروشي واتراستون، يك استارباكس، يك شعبه از هر بانك، انگار كه مثلا خيابان اصلي محله نورث فينچيلي لندن باشد.

شهر حتمن لايه هاي زيريني دارد كه كم كم بايد كشف كنم و براي مني كه مي خواستم بين سه تا شش ماه يك جاي دنج و ارام داشته باشم، عالي است.

امروز يك مغازه كردي پيدا كردم كه كلي مواد غذايي ايراني از برنج گلستان تا سبزي قرمه و ترشي يك و يك، داشت و دوتا رستوران تركي براي وقتي كه هوس كباب كنم. خوشبختانه شهر هم انطور كه روزهاي اول فكر كردم يك دست نيست و امروز هم از مليت هاي مختلف ديدم و هم زنان باحجاب.

الان هم در يك چايخانه وسط دريا نشسته ام و انگار كه روي عرشه كشتي باشم. اسم اسكله مانندي با طول ٣٠٠ متر كه داخل دريا رفته Eastbone Pier است و سال ١٨٦٥ ساخته شده. دورتا دورش صندلي و نيمكت است با يك چايخانه در وسط و يك رستوران و نايت كلاب در انتهايش و پله هايي كه به يك ساختمان گنبدي شكل مي رسند.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

اتاق

چند وقت پیش خواب می‌دیدم، کسی از من می‌پرسد مهمترین اتفاقی که بعد از آن چند روز زندان برایت افتاد چه بود و من گفتم: فهمیدم آزادی یعنی چه و چقدر مهم است. صبح که بیدار شدم توی آینه خودم را نگاه کردم و به آن زنی که شب‌ها وقتی من چشم‌هایم را می‌بندم، زندگی می‌کند لبخند زدم. در بیداری هم که از من این سوال را می‌پرسیدند احتمالا همین جواب را می‌دادم. فیلم «اتاق» را دیدم بالاخره. نمی‌خواستم ببینمش. نه آن وقتی که روی پرده سینما بود و نه بعدتر که نسخه آنلاینش آمد. درست‌ترش این است که می‌ترسیدم ببینمش و حق داشتم. آن لحظه‌ای که پسرک از ماشین بیرون پرید و با جهان روبرو شد..... آن سکانس اخر فیلم و دری که باز بود و پسرک می‌گفت این اتاق با آن در بسته، اتاق بود...آن دری که قفل بود و نمی‌توانستند بازش کنند.... آن دیواری که جهان آنطرفش بود....  آزادی هنوز برایم مهم است و معنایش فقط رفتن به آن طرف دری که چند روزی رویم قفل شده بود، نیست. هر روز، واقعا هر روز، قدر آزادی‌ام را می‌دانم و هنوز این آزادی برایم عادی نشده است، اما سیستم ایمنی مغزم آن بخشی گرفتن آزادی معنای حبس در فضای بسته می‌دهد را کم‌رنگ کرده…

از کابوس‌ها

سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد. چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در…

لاك پشت پرنده

ديشب خواب خودم را ديدم، لاكپشت بودم، هميني كه دارم كم كم تبديل ميشم بهش. همانقدر سخت جان، همان قدر آرام، همانقدر خانه به دوش و در حركت و چند زيست، با همان پناه بردن ها به لاك خودم وقت سختي و اضطرار.  توي خوابم لاك پشتي كه من بودم بال داشت، دو تا بال روي لاكش، جايي كه محكم ايستاده بود را دوست نداشتم، زورم نمي رسيد تكانش دهم از بالش گرفتم كه بلندش كنم، بالش پاره شد و شكست، با همان بال پاره شده جابجايش كردم اما انگار بالش به جانش بسته بود، هي كم كم آب رفت، مثل يخي كه جلوي هرم افتاب آب شود. دست و پا مي زدم كه حفظش كنم و نمي شد. بالش به جانش بسته بود. توي چند دقيقه يك مايع لزجي، مثل حلزون زيرپا مانده شد و مرد. توي خوابم نمي دانستم خودم بودم آن لاك پشت. حالا مي دانم اما. خودم بودم و بايد مراقب بال هايم باشم. حالا خوب مي بينم كه چطور روي لاكم بال دراورده ام. يادم باشد قصه لاك پشتي كه دلش مي خواست پرواز كند و هيچ پرنده اي زورش نمي رسيد  بلندش كند را براي مانلي بگويم. بگويم كه لاك پشت قصه ما چطور بال دراورد و پريد و ديگر مجبور نبود با دهن بسته به چوبي كه يكي ديگر سرش را گرفته بود، اويزان شود.