بپر



چقدر خسته و بی‌جان بودم و چه کار خوبی کردم قبل از اینکه سفر بزرگم را شروع کردم آمدم اینجا. شهر آرام است، خانه آرام است و همه چیز من را آرام می‌کند. هنوز یک ترسی در جانم است که این آرامش موقتی باشد. که کارم را از دست بدهم. که همه چیز دوباره بهم بریزد…. چند ماه قبل از آمدن به ایستبورن را اینقدر در ناامنی و تلاطم مدام بودم که زمان لازم دارم تا این آرامش به جانم بنشیند.
کم کم به روتینم نزدیک می‌شوم. امروز تا ظهر کار کردم. بعد دو ساعت رفتم پیاده روی و از عصر دوباره نشسته‌ام سر کار. هنوز جا دارد که منظم‌تر شود اما همین که عملی شده، خوشحالم. مهم‌تر از همه هم این‌که برای پاسپورت اقدام کردم و همه چیز را فرستادم رفت و خلاص. دیروز و روز قبلش مثل مرغ سرکنده بودم از اضطراب، اما هرچه بود تمام شد و حالا دیگر وقت صبوری و منتظر بودن است تا بیاید و من بالهایم را باز کنم و بپرم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین