راه افتادم


باورم نمي شد كه جمع كردن يك زندگي نصف و نيمه مثل چيزي كه بعد از چندبار تسويه حساب اساسي برايم مانده بود اين همه سخت و وقت گير باشد. اما هرچه بود واقعا واقعا تمام شد. كتابها را بخشيدم به يك كتابخانه تازه تاسيس و فقط چند جلد كتاب مرجع براي پروژه اي كه اميدوارم در ايستبورن شروع كنم، همراهم مي برم.

خيلي از دوستانم گفتند كتابهايي كه اينهمه سال دنبال خودم كشيده ام نبخشم جايي و برايم نگه مي دارند، اما واقعا لازم دارم كه هيچ چيزي نداشته باشم و اميدوارم بتوانم نسخه الكترونيك انهايي كه خيلي عزيزند را پيدا كنم.

به غير از این چمدان صورتي و كوله ابي كه فعلا همه زندگي ام هستند، يك چمدان كوچك مشكي هم با خودم مي برم فقط براي همين دوران ايستبورن: كتابها و چندتا لباس خوشگل زمستاني كه مي خواهم يك فصل ديگر بپوشم شان و كمي وسايل اشپزي.

حالا همه چيز اماده است و فردا صبح سفرم با يك بليط يك طرفه شروع مي شود.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین