پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2016

چند روز مانده به رفتن؟

اگر همه چیز همانطور که پیش‌بینی می‌کنم جلو بره، ۲۰ ژانویه می‌روم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا نهایتا ۱۰ روز به اسپانیا می‌روم
اینطور که من تحقیق کردم، جنوب اسپانیا و بخصوص مالگا یکی از گرم‌ترین نقاط اروپا در زمستان هستند و در فوریه دمایش تا ۱۸ درجه هم می‌رسد و برای همین فعلا اولین مقصدم همین شهر ساحلی است و بعدش چند ماهی دراندلس اسپانیا می گردم. امروز نشستم یک برنامه ریزی حدودی کردم. شش ماه اول را دقیق تر و بقیه را تقریبی. می‌دانم که با اولین شهری که پا به آن بگذارم خیلی از برنامه‌ریزی‌های الانم تغییر می‌کند اما همین که از همه چیز یک نمای کلی داشته باشم خوب است
کتاب لانلی پلانت همچنان یکی از بهترین منابع است. اسپانیایش را دست گرفته‌ام و مثل کتاب درسی می‌خوانم و خط می‌کشم و نت برمی‌دارم
یکی از چیزهایی که خیلی برایش هیجان دارم، دیدن خانه‌های سفید در جنوب اسپانیا است و حدود یک ماه را گذاشته‌ام در شهرها و روستاهایی که این معماری را دارند بچرخم. زمان فستیوال یک هفته‌ای عید پاک در سویل خواهم بود که گویا مفصل‌ترین مراسم عید پاک را دارد و کوردبا هم …

کریسمس

تصویر
پریشب میشل دراتاقم را زد که دارم می‌رم خرید خوراکی برای تعطیلات کریسمس و بعدش هم می‌تونیم هرچی خریدیم را بدیم برامون بیارن درخانه، تا بیام همانطوری که سرم توی غارم بود، مِن و مِن کنم و بگم امسال توی مود کریسمس نیستم، گفت بعدش هم می‌ریم چرخی توی شهر بزنیم و کلی پیشنهادات فریبنده ردیف کرد. خب بدیهیه که کفش و کلاه کردم و رفتم و پای به پای میشل خرید کردم و اصلا نمی‌دونم تا وقتی اینجا هستم، می‌رسم اینها را بخورم یا نه؟ امروز صبح که رفتم فروشگاه ویتروس سر خیابان ماست و شیر بخرم هم مردم اینقدر شاد و شنگول و کریسمسی بودند که برای خودم گلدان و شمع کریسمسی و مینس پای خریدم و بعد هم که رسیدم خانه همه جا را تمیز کردم و حالا خودم و خانه اماده‌ایم که سال نو شود

از هراس‌ها

تصویر
دارم گذشته‌هایی که با بدبختی فراموش‌شان کرده بودم، شخم می‌زنم و فلج شده‌ام. فلج شدگی مغزم شاید آخرین مقاومتش باشد برای اینکه بیشتر جلو نروم. روزهایی که از درد مچاله می‌شدم را خودم فراموش کرده‌ام اما مغزم حتما تصویر همه آن روزها را گوشه‌ای ذخیره کرده و بیشتر از خود من، محافظه‌کاری می کند. حق دارد شاید، طوری دارم پیش‌ می‌روم که از ۱۰ سال پیش هم گذشته‌ام و حالا رسیده‌ام به تلخی‌های روزهای جنگ و بمباران و موشک‌باران. چند روز پیش قصه بمبی که داداش علی را از ما گرفت نوشتم
بعد از ۳۰ سال هنوز همه چیز همانقدر زنده بود و درد داشت. برای مامان که فرستادمش گفت اینقدر واقعی بود که دوباره همه آن روزها برایش زنده شد، انگار سین دوباره د در آغوشش بود و من هراسان به او خیره شده بودم. نوشته بود کاش آن روزها دیگر برنگردد
برای رها شدن از این تصاویر باید از پستو بیرون بکشم‌شان، قابشان کنم، آویزان‌شان کنم روی دیوار. راه دیگری برای رهایی بلد نیستم

روز شمار

تصویر
فکر می‌کردم که حداقل چهار تا پنج ماه دیگه اینجا خواهم بود. اما اینطوری که اوضاع داره جلو می‌ره ممکنه اواخر ژانویه بتونم راه بیافتم. همانقدر که هیجان انگیزه، ترسناک هم هست و دوباره دارم دنبال بهانه برای نرفتن می‌گردم
باید بارم را از اینی که هست کمتر کنم و تقریبا نصف یا حداکثر دوسوم و شاید حتی یک سومش را نگه دارم. با احتساب اینکه کلا با دوتا چمدان کابینی کوچک به اینجا آمدم و نصفش هم خوراکی و لوازم آرایش و لباس زمستانی بود، معلومه که چه تسویه حساب اساسی دوباره باید بکنم
فقط این نیست. هنوز کلی کار اداری دارم. باید بیمه اروپا بگیرم. وقت دکتر بگیرم یکسری چکاپ و آزمایش بدهم قبل از رفتن. باید کارت بانکی بین المللی بگیرم و تکلیف حساب بانکی ام را مشخص کنم و چند تا کار اداری خرده ریزه دیگر
تنها چیزی که می دونم اینه که چه چمدانی می‌خواهم بگیرم. بالاخره بعد از کلی تحقیق تصمیمم را گرفتم. یک کوله پشتی چرخ دار ۴۶۶ لیتری بدون کوله پشتی کوچک متصل بهش. در عوض یکی از این کوله پشتی هایی که جمع می‌شوند هم می‌خرم برای روزهایی که ساکن هستم

از ایستبورن

تصویر
قشنگی‌ شهر جدید تمامی ندارد. روزهای اول چیزی که از شهر دیدم یک مرکز شهر جمع و جور بود، یک شهر قدیمی قشنگ برای پیاده روی و دریا که خب همیشه خوبه. حالا هرقدر که می‌گذره هی کوچه پس کوچه‌ها و کافه‌های قشنگ پیدا می‌کنم و مهمتر از اون دریا دریا دریا
ساحل دریاش را از هر طرف که بگیری میشه تا چند سال راه بری. دو تا شنبه‌ای که گذشت را فقط کنار ساحل رفتم. یک بار به شرق و یک بار به غرب. هردوش معرکه بود. هر دوبارش لپ‌تاپم را برداشته بودم که کمی قدم بزنم و بعد یک جایی بشینم به کار کردن و نوشتن. اما تا خود شب فقط راه رفتم و اصلا توان ایستادن نداشتم
دفعه بعد دیگه می‌دونم چی انتظارم را می‌کشه و حتما خودم و پاهایم و چشمهایم آماده‌تر خواهیم بود. خوبی ساحلش این است که طولانی است و در تمام مسیر، کنارش جاده‌های قشنگ برای پیاده روی و نیمکت‌های چوبی گذاشته‌اند و می‌شود تا جایی که پایت می‌کشد بروی و بروی. صدای دریا توی گوشت و آبی بی انتهایش جلوی چشمانت
دیروز ۶ کیلومتر کنار دریا راه رفتم. توی یک کافه نزدیک صخره‌های بزرگی که دریا را بغل کرده بودند، چایی و ساندویج بیکن خوردم. همه راه را پیاده برگشتم و اینقد…

ته ته غار

چه روز سختی بود، دیروز. مدت‌ها بود که این‌طوری خالی از انرژی، گوشه‌ای نیافتاده بودم. ادم گاهی به خودش غره 
می‌شه و مانعی که می‌خواد از روی آن بپره را هی بالاتر و بالاتر می‌بره و یک جایی نه که زورش به پریدن نرسه اما بنزین خالی می‌کنه. مثل دیروز من
نشونده بودمش گوشه سوییت می‌خواستم که از آن شب لعنتی بگه و خب آسان نبود. باید همه چیز را از نو تصویر می‌کردم. باید خودم هم با او . گوشه سوییت می‌نشستم. گوشه همان سوییتی که می دانم چه شکلی است، چه بویی می‌دهد و آخرش کجاست. حق داشتم که فردایش انگشتم را هم نتونم تکان بدهم
حالا امروز، دوباره باید برگردم به همان سوییت. کار نیمه تمام را باید تمام کرد