۱۳۹۶ آذر ۲۷, دوشنبه

زندگی سینوسی

امروز وقتی سردبیرم گفت که همه ۳۰ هزار کلمه‌ای که نوشتی را قصه کن. لپ‌تاپ را بستم، رفتم خونه، کتونی‌هایم را پوشیدم و چند ساعتی راه رفتم. لازم داشتم هی برم و برم و فکر کنم که قصه را از کجا شروع کنم. نیم ساعت اول، میکروفن را وصل کرده بودم به موبایلم و فکرها را بلند بلند دوره می‌کردم که ضبط بشن. بعدش، هدفن را گذاشتم توی گوشی‌ام  و صدای زنی که برام جلد سوم کتاب ناپلی‌های النا فرانته را می‌خونه بلند کردم. لینو هم مثل من می‌خواست قصه بنویسه و درگیر کلمه‌ها و ایده‌های خودش بود. کتاب‌های فرانته برای من مثل مدیتیشن می‌مونن و طوری بهشون برای مرتب کردن ذهنم عادت کردم که نمی‌دونم بعد تمام شدنشون باید چی را جاش بگذارم.
قصه کردن چیزی که من ازش مقاله نوشتم، همون‌قدر که هیجان‌انگیزه، یه چالش تازه هم هست. از پسش برمیام؟ نمی‌دونم. خونه که رسیدم یک جای جدید کار برای خودم درست کردم. مبل چهار گوشه بزرگی که توی اتاق نشمین بیکار افتاده بود را از آلیس گرفتم و گذاشتمش توی اتاق خودم، کنار پنجره‌ای که به پارک باز می‌شه. 
چرا نوشتن اینقدر برایم سخته؟ چرا منی که شغلم نوشتنه و اصلا از نوشتن نون درمیارم هربار که می‌خوام بنویسم اینطوری با کلمه‌ها سروکله می‌زنم و در واقع یکی توی سرخودم و یکی توی سر کلمه‌ها می‌زنم؟
نه که دوستش نداشته باشم. هنوز جذاب‌ترین کار دنیا است برام. اما این از سختیش کم نمی‌کنه. از سختیش و از اینکه ادم هیچ وقت نمی‌دونه چیزی که نوشته چقدر خوب شده؟ همیشه دلش می‌خواد بهتر بنویسه و اگه بتونه تا ابد کارش را ادیت می‌کنه.
بعد از کلمه‌ها، بیشترین کلنجارم با عقربه‌های ساعته که حتی یک ثانیه هم توقف نمی‌کنن که نفس بگیریم. موقع یک‌جا نشینی حواسم نبود که روزها چطور می‌گذرن. یک روتین تقریبا ثابتی بود که پا به پاش جلو می‌رفتم. حالا اما، حالا که کوچ نشینم و مدام در حال رفتن، هدر دادن لحظه‌ها بیشتر به چشمم میاد  و دردش هم بیشتره. ۲۷ روز دیگه بیشتر برلین نیستم و دلم می‌خواد وقتی ازش خداحافظی کردم خوشحال باشم که آدم‌هاش و قشنگی‌هاش را به اندازه کافی دیدم.
خبر خوش هم اینکه پاریس طلبیده و از پورتو راهی پاریس می‌شم. یک ماه خونه دوستم که داره می‌ره سفر و دو ماه هم خونه دوستش که داره می‌ره سفر و خونه‌اش را با قیمت  پایین اجاره می‌ده و در عوض حواسم باید به گربه‌اش باشه. برنامه‌ای که برای بهار و تابستانم چیده بودم یک جور دیگه بود و قرار بود خط ساحلی جنوب اروپا را از پورتو شهر به شهر جلو برم. اما وقتی که پاریس صدام می‌زنه مگه می‌شه که نرم.
به غیر از کلمه‌ها و دقیقه‌ها و خونه حلزونی‌ام، خودم چطورم؟ مثل آدمی که خیلی خوب شنا بلد نیست، اما زده به دریا و گاهی فرو می‌ره توی آب، گاهی سرش را میاره بالا نفس می‌گیره و گاهی هم که دریا آرومه، دراز می‌کشه روی آب و آفتاب می‌گیره برای خودش. تنها چیزی که انگار هیچ وقت برای من عوض نمی‌شه همین زندگی سینوسی با بالا و پایین‌های زیاد و شدیده

۱۳۹۶ آذر ۲۳, پنجشنبه

خاله جان دوره

شیرین‌ترین اتفاق این روزها، فسقلی ۲۰ ماهه‌ایه که دیگه من رو خوب می‌شناسه، که می‌دونه من خاله‌اش هستم. ازش که می‌پرسم عشق من کیه، با دست‌های تپلش می‌زنه روی سینه‌اش  و می‌گه: من، من. همه زن‌ها به جز مامانش، مامان‌بزرگ‌هاش و عمه‌اش را «مریم» صدا می‌کنه و می‌دونه که من توی تبلتِ مامانش هستم.
هر روز با هم حرف می‌زنیم و هنوز باورم نمی‌شه که چطوری من و او، تونستیم این رابطه راه دور  و مجازی را اینطور مرتب و عمیق پیش ببریم. «آلَه» صدام می‌کنه و چند روزیه که یاد گرفته خودش شماره من را روی فیس تایم بگیره. بازی جدیدمون اینطوریه که با من تماس صوتی می‌گیره روی فیس تایم، بعدش من ازش می‌پرسم کجایی؟ اون می‌گه اینجام. تماس را ویدیویی می‌کنم و می‌گم بزن روی دگمه قرمز که ببینمت. می‌زنه روی دگمه قرمز، همدیگه را می‌بینیم و ذوق می‌کنه. من براش دست می‌زنم و هورا می‌کشم که خودش منو گرفته و اون خوشحال می‌شه و قطع می‌کنه که دوباره بگیره. 

۱۳۹۶ آذر ۱۷, جمعه

از روزمره‌های برلینی

در یک جدال واقعی با افسردگی هستم و کمی که وا بدم می‌تونم هیچ کاری نکنم. هیچ کاری یعنی کار مفید. وگرنه در اوج بدحالی هم غذا می‌پزم و می‌خورم. خرید می‌کنم. خانه را مرتب می‌کنم و نگه می‌دارم، فیلم می‌بینم و کتاب می‌خوانم و کار می‌کنم. اما اینها برای من روال عادی زندگی است و هیچ وقت اینقدر حالم بد نبوده که تنظیماتم بهم بخورد.
چیزی که وقتی حالم خوب نیست از دستش می‌دهم و کم می شود، روتین داشتن و منظم و سخت کار کردن و نوشتن است.
امروز ساعت هشت و نیم بیدار شدم و دمم هم گرم. بیرون هم زدم. اما ساعت یک ربع به ۱۲ است و تازه دارم شروع می‌کنم. عید من روزیه که ساعت ۹ صبح نوشتن را شروع کنم.
هربار به جای کار کردن از نوشتن استفاده می‌کنم و یادم می‌افته که شغلم نوشتنه، خوشحال می‌شم. با کلمه‌ها هنوز مثل عاشقی هستم که سر پر شوری داره.

دیشب کلی با آلیس توی آشپزخانه حرف زدیم و از خودمون گفتیم. خوبی این سفرها همین نزدیک شدن به آدم‌های غریبه و شناختن خودشون و زندگی‌هاشونه

۱۳۹۶ آذر ۱۶, پنجشنبه

باز هم برلین


یک ماه و نیم برلین بودم، کلی با کارولا رفیق شدم،  کلی توی برلین دوستی ساختم، خیلی جدی وسوسه شدم که بمونم و همین‌جا زندگی یک‌جا نشینی بسازم، عقلم سرجاش اومد و بی‌خیالش شدم. جاهای جدید برلین را کشف کردم، دو هفته رفتم دوبلین و حالا دوباره برلین هستم. برای یک ماه و نیم دیگه. بعدش ۱۰ روز دوبلین و دو هفته لندن و از اونجا راهی پورتو می‌شم که خط ساحلی را بگیرم و برم و برم و برم
همه خونه‌هایی که برلین داشتم خیلی خوب بودند. اما اینی که الان هستم واقعا بهترینه و اگه برگردم برلین که دوباره حتما و زیاد هم برمی‌گردم، حتمن همین‌جا خواهم موند. محله نیوکلن، ولی نه خیلی در عمقش، یک کوچه با شون‌لاین که جای محبوب منه فاصله داره و سر ۵ دقیقه می‌تونم به اون دوتا کافه محبوبم و یک عالمه کافه دیگه برسم. دور خونه پر از رستوران‌ها و کافه‌های محشره، جلوی خونه یک پارک بزرگ. با ۲۰ دقیقه پیاده روی بهترین استخر و سونای برلین و خونه هم قشنگ و آرام و راحت. صاحبخانه‌ام، آلیس با پسر ۹ ساله‌اش زندکی می‌کنه، صبح زود می‌رن و عصر ساعت ۴ میان و کل روز خونه مال من. شب‌ها هم ۷ و ۸ می‌رن می‌خوابن  و بازهم خونه مال منه
از این چند وقته برلین کم نوشتم و شاید توی این یک و ماه نیم اخر بیشتر ازش بنویسم. اما حالا کنارش دارم از پرتغال و پرتو هم   می‌خونم. راهنماهای فارسی کم هستند و فقط  این واین به‌درد بخور بودن. ولی قبلش باید بیشتر بخونم و بشنوم ازش

۱۳۹۶ آذر ۱۳, دوشنبه

از روزمره‌ها

جمعه ۱ دسامبر واقعا رفتم پارک برای دویدن و پیاده روی. بعدش هم خرید. کار کردن اما خیلی خوب نبود و دم دمای غروب بود که موتورم روشن شد.
شنبه و یکشنبه، ندویدم اما در عوض کمی کار کردم. مقاله حق رای تقریبا تمامه و نهایتا یک ساعت بیشتر کار نداره. شهین را هم دیدم و علاوه بر یتیم‌چه‌ای که با هم خوردیم درباره مقاله‌ام هم چندتا سوال ازش پرسیدم.
از وقتی از دوبلین برگشتم هر روز قرص ویتامین دی می‌خورم و امروز تاثیرش را دیدم. ساعت هنوز ۸ نشده بیدار شدم و دوش گرفتم و لباس پوشیدم و ساعت‌ها توی تخت نموندم. موقع بیرون اومدن مامان زنگ زد و همه چی کمی عقب افتاد. اما الان، ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه، صبحانه مفصل از بوفه کافه سرکوچه خوردم به قیمت ۵ یورو و همون‌جا نشسته‌ام به کار کردن.
سه ساعت و نیم کار کردم و مقاله حق رای هم تمام شد.  راضی‌ام ازش اساسی. اسمایلی یک آدم خوشحال

بعد از کار رفتم یک ساعت پیاده روی آرام و کمی میوه و گوشت برای خودم خریدم. برگشتم خونه و شام که خوردم اما نشد برگردم سر کار. فیلم سافرجت را دیدم که عالی بود. کلی خاطره  و اشک و امید و نامیدی را از سرنو زنده کرد و وسط‌‌هایش هم حدود یک ساعت و نیم روی مقاله قانون حمایت خانواده کار کردم. سر جمع: ۵ ساعت مفید مفید کار کردم.

۱۳۹۶ آبان ۲۲, دوشنبه

تا کلمه نشن

خیلی چیزها را باید بنویسم و نمی‌نویسم و این سکوت، آخرش راه‌ گلوم را می‌بنده.
نه که تنبلی کنم و حتی کلمه نداشته باشم براشون. نمی‌نویسم‌شون که روبرو نشم باهاشون. 
نه که انکارشون کنم. فقط رد شدم ازشون. در سکوت. سکوتی که بهت این فرصت را می‌ده که حتی فرار کنی.
انگار توی دنیای من هرچیزی تا نوشته نشه، تا به هیبت کلمه درنیاد، وجود نداره و خب فرار کردن از چیزی که انگار نیست خیلی راحت‌تره.
آدم هرقدر که سنش بالاتر می‌ره، لایه‌های بیشتری از درد، دور قلبش را می‌گیرن. دردهایی که ‍روزها و ماه‌ها یا سال‌های اول باهاشون می‌جنگی، گریه می‌کنی، خشمگین می‌شی، افسردگی می‌گیری و می‌ری توی غارت و بعد... بعد از همه اینها دوباره برمی‌گردی به زندگی. یک طوری که انگار گذشتی ازش. انگار دوران عزاداری‌ات تمام شده. بیشترشون تمام نمی‌شن اما. برای  من، حداقل تمام نمی‌شن، هرکدوم‌شون بسته به عمقی که زخم خوردم، یک لایه نازک یا قطور می‌شه دور قلبم. 
لایه‌هایی که نه اینقدر به قبلم فشار میارن که نتونه دوباره خوشی کنه و بخنده و نه اینقدر کم‌زورن که هرچند وقت یک‌بار موقع نفس کشیدن، سنگینی‌شون را احساس نکنم.

۱۳۹۶ آبان ۴, پنجشنبه

خیال‌بافی


نشستم روی صندلی‌های کنار خیابان یک کافه ایتالیایی در برلین و دارم خیلی جدی فکر می‌کنم که در آینده چند سال دیگه، در یک جایی بین ۴۰ تا ۴۵ سالگی‌ام،  بچه‌دار بشم و دوتا بچه را به فرزندی قبول کنم. حالا دیگه مطمئنم که نمی‌خوام خودم پروسه بارداری و زایمان را طی کنم. اما شاید بخوام مادر بشم و لذت زندگی با بچه‌ها از یک طرف و قسمت‌کردن خوشی‌های زندگی‌ام با بچه‌ها را تجربه کنم. زندگی به چشم من هنوز با همه سختی‌ها و رنج‌هایش قشنگه. نه اینقدر قشنگ که بخوام یک آدم دیگه را بهش دعوت کنم. اما اینقدر قشنگ هست که یک آدم دیگه را که خارج از اراده من به دنیا آمده را کنار خودم داشته باشم و دوتایی ازش لذت ببریم.

بند