پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2017

جاده

۱۴ اکتبر ۲۰۱۶: هربار که از وضعیت فعلی راضی نبودم و خواستم که تغییرش بدهم، اولش نگران بودم که نکنه همین شرایط فعلی را هم از دست بدهم و بعد دل به دریا زدم و گفتم روزی را که خورشیدش رو به تو نمی تابه زندگی نکن و بعدش همیشه از نتیجه تغییری که به زندگی ام داده ام راضی بوده ام. گاهی اوقات راه سخت بود و حتی خیلی سخت تر از آنچه انتظارش را می کشیدم. اما هیچ وقت هیچ جاده جدیدی پشیمانم نکرده و نرسیدم به جایی که محافظه کار بشم و به چیزی که دارم و راضی ام نمی کنه، بسازم. از شوق راندن در جاده‌ جدیدی که پیش رویم است روی پاهایم بند نیستم و دارم واقعا روز شماری می کنم.


شب از تو دور است

دلم برای لندن بیشتر از هرجای دیگه‌ای در جهان تنگ می‌شه و هیچ چیزی عجیب‌تر از این نیست. هربار که دلتنگ لندن می‌شم، انگار دارم به خاطره تهران خیانت می‌کنم. اما واقعیت اینه که از تهران جز یک خاطره برایم نمونده. خاطره‌ای دور و غبارآلود که نه دستم بهش می‌رسه و نه اینکه دیگه می‌شناسمش.  برای لندن که دلم تنگ می‌شه، می‌دونم اگر همین الان اونجا بودم، کدام خیابان می‌رفتم برای پیاده‌روی، کدام کافه برای چای نوشیدن، کدام کتاب‌فروشی برای پرسه زدن لای قفسه‌های کتاب، کدام سینما برای گم شدن در جادوی پرده‌ نقره‌ای. فقط این‌ها هم نیست، بدون نقشه و نگاه کردن به تابلوها، قدم زدن در شهر و از این مترو به اون مترو پریدن و مهمتر از اون، غریبه نبودن توی شهر. شاید هم همه اینها باشه و هیچ‌کدامش دلیل اصلی نباشه. درست مثل وقتی که آدم عاشق می‌شه و حتی یک دلیل درست و حسابی برای عشقش نداره. فقط می‌دونه که عاشق شده، بدون اینکه هیچ‌چیزی دلیل درست و محکمی برای این همه عشق باشه.  دلم برای لندن تنگ شده و چیزی که دل‌گرمم می‌کنه، درهای همیشه باز شهر به روی منه. این‌که هر وقت بخوام، می‌تونم بلیط بخرم، بپرم توی هواپیما و چند…

خونه بدون پلاک

این خونه هم تموم شد و باید بلند شم بساطم را جمع کنم که فردا صبح راه بیافتم طرف هانوفر و بعدش که برگردم برلین، انگار که رفته‌ام یک شهر دیگه. کوریزبرگ و نیوکلن منطقه مهاجر نشین برلین است که خب من  تنوع و گوناگونی‌اش را دوست هم داشتم وترجیح می‌دادم خانه بعدی‌ام کوریزبرگ باشه. اما جای خوبی که مناسب جیبم باشه پیدا نکردم و دارم می رم یک جای دوری شمال برلین که به نظر می‌رسه خیلی آلمانی‌نشین باشه و حتی در عکس‌های گوگل از محله جدیدم دیدم که خونه روبرویی پرچم آلمان را از بالکنش آویزان کرده بود و با نتایج این انتخابات جدید که راست‌گرا هم کلی دست بالا دارند، به خیر بگذره محله جدید گذشته از این ولی می‌تونه تجربه خوبی برام باشه. صاحبخانه جدیدم یک زن میان‌سال با دوتا دختر تین‌اجیره و من یک سوییت مانندی دارم و آشپزخانه بزرگ و قشنگ و آفتابگیرشون با  اونها شریکم. هرسه‌تاشون صبح می‌رن و عصر میان و خونه مال خودمه. اتاقم هم از اون تخت‌های تیپیکال آلمانی داره که با چوب ساختن و بالای اتاقه و با نردبون باید بری بالا. ولی سقفش بلنده و دورش نرده کوتاه چوبی و دلگیر نیست. خود اتاق هم یک کاناپه، دوتا مبل و یک می…

از سرِ نو

دوباره دارم خودم را از سرِ نو می‌سازم. بعضی‌ جاهایش شبیه همان منِ قبلی است که یک دوره‌ای دگمه پاز را زده بودم و نگهش داشته بودم و یک جاهاییش یک سره تازه و نو است. هنوز با این خود تازه‌ام یکی نشده‌ام و با فاصله و از دور نگاهش می‌کنم. خیلی بخش‌هایش هم هنوز در دوره آزمایشی و آزمون و خطا است و مدام تکه‌های جدید را امتحان می‌کنم که ببینم با کدام‌شان خوشحال‌ترم.

بمونم یا برم؟

محله جدیدم را دوست ندارم. کوریزبرگ و به خصوص محله شونلاین که دو ماه قبلی را بودم فضای خیلی متفاوت‌تری داشت. اینجا هم شلوغ و زنده و پر از کافه است. ولی کافه‌هایش، یعنی آن های که من این دو سه روزه پیدا کرده‌ام  مدل من نیستند. یا خیلی شلوغ و بیشتر رستوران هستند تا کافه. یا صندلی‌هایشان برای کار خوب نیست و اینترنت خوب ندارند یا ساعت کارشان تا ۸ است و برای کار کردن آخر شب جا ندارم. خود خانه، به غیر از اینکه طبقه ششم است و آسانسور ندارد، عالی است. تمیز و قشنگ و ساکت. صاحبخانه‌هایم دو پسر گی هستند که یکی‌شان عکاس است و ان یکی ساینس می خونه. پسر عکاس از روسیه اومده واکتیویست بوده و هست و کلی حرف برای گفتن داریم و دوتاشون خیلی بامزه و خونگرم هم هستند. مدل محله اصلا فرق می‌کنه. کوریزبرگ بیشتر محله ترک‌ها بود و نیوکلن اینطوری که من دیدم بیشتر عرب‌ها هستند و جو اسلامی‌اش هم بیشتر است. به همان تعداد دوچرخه سوارها و آدم‌های سرخوشش هم کمتر است. حالا هم ممکنه من هنوز خوب نگشته‌ام و باید بپرسم و صبوری کنم. تا آخر سپتامبر این خونه را دارم و خوبی‌اش اینه که دوستم ۲۳‌ام میاد برای یک هفته و به هوای نشون …

نیوکلن برلین

تصویر
خانه جدیدم در برلین یک اتاق در محله نیوکلن برلینه که از ایربی ان بی اجاره کرده ام. بر خلاف اجاره‌های  ارزان در
 برلین، ایربی‌ان‌بی نسبتا گران است و برای یک اتاق بین ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ یورو باید بدهیم. در محله‌های کوریزبرگ و نیوکلن که من دنبالش  بودم متوسط قیمت ۷۰۰ تا ۸۰۰ یورو برای یک ماه بود و برای برلین خیلی گران است. اما با در نظر گرفتن راحتی ایربی‌ان‌بی ترجیح دادم انتخابم از این سایت باشد. برلین اتفاقا از آن شهرهایی است که مردمش دو روز هم بخواهند سفر بروند  اتاق یا خانه‌شان را اجاره می‌دهند. اما هم اغلب پول‌پیش می‌خواهند (برای اجاره یک ماهه و بیشتر) و هم تا صاحبخانه تایید کند و جواب بدهد و اصلا جواب بدهد یا نه هم کلی طول می‌کشد. برای یک ماه و نیمی که در جولای و آگوست در برلین بودم اتاقم را از این سایت پیدا کردم. سایتی که معروف به سایتی برای چپ‌ها و آلترناتیوها است و قیمت‌هایش هم خیلی مناسب هستند. من برای یک ماه و نیم فقط ۳۵۰ یورو دادم. اما اغلب خانه‌هایی که تبلیغ‌شان گذاشته شده عکس ندارند و باید برای چندین نفر بفرستی تا یکی جواب بدهد.یک سایت  خوب دیگر هم  این یکی است که خانه‌هایش بیشتر است…

دوباره برلین

دوباره توي هواپيما نشسته ام و همچنان در حال رفتنم، با هر رفتني، با هر قدمي كه جلو مي گذارم دارم تغيير مي كنم و نقشه راه برايم شفاف تر ميشه. دو ماه برلين بودم و پر از كشف يك دنياي جديد. زندگي در برلين با لندن و حتي دوبلين فرق مي كنه و حتي من را هم تغيير داد. اولين و مشخص ترين تغيير اين كه مني كه مي تونستم يك هفته تمام از توي خانه و حتي از توي تختم كار كنم، اين دو ماه برلين را هر روز بدون هيچ استثنايي از خانه زدم بيرون و كلا توي كافه هاي جورواجور شهر كار كردم. محله كوريزبرگ كه من زندگي مي كردم پر از كافه هايي بود كه بعضي هاشون تا يك شب هم باز بودن، اينترنت ، پريز برق فراوان و ميز و صندلي هاي مناسب براي كار داشتن و مهمتر از اينها مي شد ساعت ها بشيني كار كني و صبحانه و ناهار و صبحانه ات را انجا بخوري و با روي گشاده بهت خوش امد بگن. برلين ايننقدر بدعادتم كرده كه حتي تنها روزي كه بخاطز سرماخوردگي نرفتم كافه كار كنم و موندم خونه هم شبش طاقت نياوردم و براي يك ساعت قدم زدن و غذا خوردن زدم بيرون. با اين حساب برلين براي مني كه انلاين كار مي كنم و دفتركارم ميز و صندلي هاي كافه هاي شهره، يكي از ب…

ابر سیاه

تصویر
هربار که از یک دوره افسردگی بیرون میام، مثل آدمی‌ام که سرش را کرده بودن زیر آب و نمی‌تونست نفس بکشه و حالا آب‌چکون و خیس و نفس نفس زنان دوباره برگشته به زندگی. این بار دوره‌اش خیلی کوتاه بود و می‌دونم که احتمالا دلیلش بالا پایین شدن هورمون‌‌ها توی دوره پریودم بود (بله یک ماه هم که درد ندارم، اینطوری تلافی می‌کنه) اما حتی وقتی یاد این پنج روز گذشته می‌افتم، نفسم می‌گیره.
البته که بلدم چی کار کنم که افسردگی دامن‌گیر و طولانی نشه و البته که هر پنج روزش را هرطور که بود خودم را از خانه انداختم و بیرون و راه رفتم و گوشه‌های جدید شهر را کشف کردم و کار کردم و نوشتم و حتی برای خودم بستنی قیفی خریدم. اما اون ابر سیاهی که همه چیز را ترسناک و بیهوده می‌کنه و هی می‌پرسه « که چی؟» هم دنبالم بود و نمی‌گذاشت خورشید را ببینم. و خب، خورشید هم اینقدر کم بود این روزها که بدون افسردگی هم پیدا کردنش آسون نبود و شاید اصلا تقصیر این هورمون‌های بیچاره نیست و واقعا این هوای ابری و بدون خورشید حالم را بد کرده بود.
امروز، وقتی صبح زود رفتم کنار رودخانه دویدم و بعدش دوش گرفتم و پریدم توی کافه و کارم را شروع کر…

آشفتگی

تصویر
پريود اين ماهم كمرشكن بود. هورمون هام طوري بهم ريخته بودن كه بايد مدال بدم به خودم كه صحيح و سالم اين پنج روز را طي كردم. چيز عجيب درباره برلين اينه كه تقريبا هر روز از خونه بيرون رفتم و توي كافه كار كردم و اگه بخوام از اون طرف نگاهش كنم، تقريبا توي خونه نمي تونستم كار كنم.
اتاقم بزرگ و خوب بود، با كاناپه و ميز و بالكن، اما براي اولين بار بعد از هزارسال، هر روز مثل تيري كه از كمون بپره مي زدم بيرون و بساطم را توي يكي از كافه هاي شهر پهن مي كردم. امروز تنها روزي بود كه موندم خونه و تنها روزي هم بود كه كار نكردم. صبح با سردرد و گوش درد و گلو درد بيدار شدم و گفتم از توي تخت كار مي كنم، اما در عوض فرندز ديدم و وسط روز خوابيدم و كابوس ديدم كه مي خوان مهدي پرپنچي را اعدام كنن و من و يك گروه از بچه ها رفتيم پيش خامنه اي التماس كه اعدامش نكنيد و اون وسطها هم داشتن حكم اعدامش را با خفه كردنش اجرا مي كردن…
فكر كنم همينها كافيه كه نشون بده چه روز محشري داشتم و چقدر سخت بود كه ساعت ده و نيم شب خودمو بكشم سركوچه و پيتزا بخرم و بشينم اينجا كتاب بخونم. كتابه البته درباره يكي بود كه توي تيمارستام بس…

تو خیلی دوری

تصویر
وقتی راه افتادم، یک تصویر محو از مسیرم داشتم که نصفش براساس ارزوها و رویاهام بود و نصف دیگرش براساس تجربه آدم‌های دیگه‌ای که داشتند این مدلی زندگی می‌کردند و البته آرزوها و تجربه‌ها را براساس توانایی‌ها و جیب خودم، شکل دادم. با این حال، هرچه که جلوتر می‌رم، راهی که مال منه مشخص تر می‌شه، از چیزهای کوچک گرفته مثل اینکه کدوم لباس‌ها به دردم‌ می‌خورن و کدوم‌ها را باید دوباره رد کنم برن و از اینی که هستم سبک‌تر بشم. یا حتی چه چیزهایی را باید کم‌کم و به مرور اضافه کنم. کندی‌اش . به خاطر رعایت جیبمه و اینکه واقعا مطمئن باشم لازم‌شون دارم و فقط یک هوس نیست که الکی بارم را سنگین کنه. حالا می‌ دونم که هر شهر را بین یک تا دو ماه بیشتر نمی‌خواهم بمونم و اینطوری پیش می‌رم که اولش فقط کار می‌کنم و یک گوشه شهر می‌مونم تا آرام بشم و اهلی و بعدش کم‌کم شعاع حرکتم را بزرگتر می‌کنم و می‌رم گردش برای خودم. یا مثلا می‌دونم که ترجیحم اینه که بیشتر بیرون کار کنم و غذا بخورم و بنابراین آشپزخانه خیلی مهم نیست و حتی اینترنت خوب هم می‌تونه مهم نباشه. این ۴۰ روزی که برلینم هستم شاید سه روز هم از خونه کار نکردم…

کنج امن

تصویر
یک ماهی که برلین بودم بیشترش را توی همین دوتا محله نیوکلن و کویرزبرگ که حوالی خانه‌ام هستند چرخیدم. برلین خیلی ساختار محله‌ای داره و همین محله‌های دور و بر من اینقدر هرچیزی که بخواهم از رستوران و کافه‌های خوب، کناره رودخانه و کانال، پارک‌های جنگلی قشنگ، بازارچه‌های محلی و کوچه و خیابان‌های قشنگ دارن که واقعا ادم خیلی لازم نداره بره دورتر. این چند روز اخیر اما به بهانه دو دوستی که از لندن امده بودن کلی از شعاع خودم دور شدم و جاهای دلبر دیگه را هم دیدم و فکر کنم اگه این هفته را خوب کار کنم و چندتا مطلب نیمه کاره‌ای که دستمه را تحویل بدم، اصلا شاید هفته دیگه بساطم را دورتر، مثلا توی محله یهودی‌ها پهن کنم. ولی واقعیتش اینه که وقتی همه چیز زندگی‌ات اینطور تغییر کرده و مدام در حال جابجایی و تغییر هستی، نگه داشتن نقاط امن و آرامی مثل کافه دنج سرکوچه، کمک می‌کنه که یک حدمتعادلی از امنیت را داشته باشی و فکر نکنی که هر روز صبح یک آدم تازه متولد شده هستی که باید همه چیز را از نو تجربه کنی. یکی از زن‌های مهم و قدرتمند من، کاملا یک جا نشینه. از اونایی که دلش می‌خواد بساطش را طوری پهن کنه که جز جن…

آرزوی هزار ساله‌ای كه ديگه فقط یک آرزو نيست

تصویر
پارسال همین روزها بود که هوایی شدم و خواستم که بالاخره رویای هزار ساله‌ام را زندگی کنم. رویای هزارساله‌ام، یک زندگی مینی‌مالیستی بود که همه زندگی‌ام توی یک چمدان کوچک جا بشه، خانه، به عنوان جای ثابتی در یک نقطه از جهان، نداشته باشم و راه بیافتم تا ببینم آسمان هرجای جهان چه رنگیه؟ توی رویاهایی که از ۱۵-۱۶ سالگی می‌بافتم دلم می‌خواست راه بیافتم و قصه آدم‌ها را بنویسم. ولی همه چیز یک خیال خیلی خیلی دور بود. تنها باری که همه چیز را روی کاغذ آوردم و واقعا می‌خواستم بروم دنبالش حوالی ۲۴ سالگی بود. اون روزها دلم می‌خواست با یک لندرور دور ایران بچرخم ، کتابخانه سیار برای بچه‌های روستایی داشته باشم و خودم هم بله، همان آرزوی قدیمی: قصه آدم‌ها را بنویسم. همه این‌ها را می‌خواستم و تنهایی از پسش برنمی‌امدم و نشد که بشه . حالا اما  بالاخره دارم آرزوم را زندگی می‌کنم. کار آنلاین دارم و هرجایی که برق و اینترنت داشته باشه می‌تونم لپ‌تاپم را باز کنم و کار کنم و کنارش هم زندگی. شده‌ام یک کوچ‌نشین دیجیتال که شهر به شهر جلو می‌رم، زندگی می‌کنم،  کار می‌کنم و آدم‌های جدید را می‌شناسم.
تصویر
درد گاهی طوری توی وجود آدم ته نشین می شه که خلاصی ازش ممکن نیست. فرقی نمی کنه که سطح تماست با درد چقدر بوده، مهم اینه که لمسش کردی که فهمیدی چه داغه و چطور می سوزونه. مهم نیست که الان اون درد از تو هزارن فرسخ فاصله داره. مهم نیست که دیگه محاله اون درد بیافته به جونت. مهم اینه که فهمیدی چطور درد می کنه، که می دونی دردش فقط برای تو تمام شده، تمام شده؟؟؟ مگه تمام شدنیه؟ اصلا ماجرا اینه که تمام شدنی نیست لعنتی. ظاهرش اینه که مثلا نون خامه ای ته گلوت گیر می کنه چون یاد فلان حسرت فلان روز می افتی. اما این فقط ظاهرشه. اصل ماجرا یه چیز دیگه است. چیزی که نوشتنش را بلد نیستم و اگه بلد بودم شاید دردش کمتر می شد. هنوز بلد نیستم بگم پشت اون دیوارها چی دیدم که اینطور هراسیدم از زندگی. بلد نیستم بگم پشت چشم های اون زنها چی بود که اینطوری به وحشتم انداخته.

چیزی از جنس زنده بگور کردن آدم ها. آدم هایی که آرزوهاشون را ازشون گرفتن.طوری که نتونن به فردا فکر کنن. که همه زندگی صدایی باشه که روزی چند دقیقه ازپشت گوشی تلفن می شنون یا بدتر، حتی اونم نباشه. حتی اون ملاقات های کابینی هفته ای یک بار هم نباشه. ک…

نفس بریده

تصویر
این چند روز نفسم بالا نمی‌آمد و هر روز صبح با مکافات خودم را از تخت جدا می‌کردم و از خانه می‌انداختم بیرون. این که چطور اینطور وقت‌ها از پس خودم برمی‌ایم و به هزار حقه و کلک سرپا می‌مانم  و حتی می‌خندم، هم خودش داستانی است. سالگرد آن روزهای سرد وسط تابستان بود و حتمن حق داشتم که جان نفس کشیدن نداشته باشم.  کاش از فردا، دوباره بلند شوم و یاد باشد که همه چیز تمام شد و زنده ماندم و باید زندگی کنم و خوش باشم. آدم وقتی توی جاده‌ سخت و ناهموار جلو می‌رود، هی دلش می‌خواهد که گریزگاهی پیدا کند به راهی آسان‌تر و حتی شاید جایی برای ماندن. همین که هر روز صبح وقتی به پشت‌سرت نگاه می‌کنی ببینی چند کیلومتر دیگر را هرطور که بوده، حتی شده دست و پا زنان جلو آمده‌ای، یعنی دمت حسابی گرم و حق داری که خسته باشی و حتی غر هم بزنی.

از کافه‌های برلین (۱)

تصویر
قرار گذاشتم، چندماهي كه هستم تا مي تونم كافه هاي جديد را امتحان كنم. برلين پر از كافه/بارهاي قشنگه كه هركدام فضاي خاص خودشون را دارند. براي من كه اغلب در كافه كار مي كنم، دو تا شرط داشتن اينترنت خوب و پريز برق در دسترس و البته ميز و صندلي مناسب كار كمي انتخاب هام را محدود مي كنه، اما حتي با اين فيلترها هم برلين براي من پر از انتخاب هاي جذابه. جايي که امروز عصر انتخاب كردم، يك بار جمع و جور به اسم  Fuchsbau است.  اينترنت خوب، سه تا پريز برق كنار ميز، خلوت و دنج، قيمت مناسب و كاركتان خوش اخلاق داره، ملت همه نشستن بيرون و تقريبا من تنهايي كل اينجا را مال خودم كردم.

غریبه، آشنا

تصویر
دیروز اتاقم را تحویل گرفتم، یک اتاق بزرگ توی یک خونه سه خوابه. صاحبخانه با پسر کوچکش برای یک ماه و نیم رفتن سفر و یکی از اتاق‌هاشون را به من اجاره دادند. خونه را با یک دختر جوان آلمانی، یک سگ بامزه و دو تا همستر گنده شریکم و تا آخر آگوست اینجا خونه‌ منه. اتاقم به یک بالکن نقلی باز می‌شه که می‌تونم سبزی‌جات و کاهو و گوجه و توت‌فرنگی‌هاش را بچینم و پشت میز چوبی‌اش بنشینم و همینطوری که صدای خیابان را گوش می‌دم، کار کنم. توی اتاق هم یک کاناپه و دو تا مبل دارم و می‌تونم حتی مهمون دعوت کنم. بعد از هشت‌ و ماه نیمی که «خانه» ثابت داشتن را گذاشتم کنار و با یک چمدان و کوله راه افتادم، هنوز برام عجیبه که واقعا خانه بدوش شدم. اوایل همه‌اش می‌ترسیدم که فقط یک ایده جذاب باشه و نخوام یا نتونم که از پسش بربیام. اما هربار بعد از چهار ماه یک جا موندن، بی‌قرار رفتن شدم و راه افتادم. ایستبورن که بودم فکر می‌کردم شش ماه اونجا می‌مونم و دوبلین که رفتم مطمئن بودم تا یک سال تکان نمی‌خورم. اما تکان خوردم و حالا برلین هستم و نمی‌دونم چقدر می‌مونم. خوبی‌اش به اینه که هربار طوری اسبابم را توی اتاق و خودم را توی…

از برلین

تصویر
دومین روزه که برلین هستم و کم‌کم دارم به این مدل «زندگی در راه» عادت می‌کنم و ریزه‌کاری‌هاش را یاد می‌گیرم. ایستبورن و دوبلین که رفتم، هنوز نرسیده حسابی مریض شدم و هربار کاملا یک هفته افتادم توی تخت. این بار به محض رسیدن کار را شروع کردم. ساعت ۱۱ شب رسیدم برلین و فردا صبحش اول وقت نشسته بودم توی کافه و کار می‌کردم. بهترین خوبی برلین تا حالا، کافه‌هاشه. فضای کافه‌هاش کاملا با انگلیس و ایرلند متفاوته. یک فضای آلترناتیو و خیلی غیررسمی و گرم که جون می‌ده برای کار کردن. صدالبته انگلیس و ایرلند هم کافه‌های آلترناتیو داره، اما اینطوری نیست که همینطوری هرجا سرت را بگردونی پر از کافه‌های محشر باشه و مشکل دیگه هم اینه که اون کافه‌های محشر خیلی وقت‌ها برای کار کردن مناسب نیستند و اینترنت، پریز برق یا میز و صندلی که بشه بالای پنج ساعت پشتش کار کرد ندارند و متاسفانه خیلی وقتها مجبور بودم پناه ببرم به کافه‌های زنجیره‌ای مثل استارباکس و کاستا و نرو. اینجا اما اینقدر وفور نعمته که می‌خوام هر روز یک کافه جدید را امتحان کنم. البته این کافه ترکی که سرکوچه‌مونه با دلمه فلفلی که امروز بهم داد من را اسیر خ…

رفتن همیشه رفتن

تصویر
چهار روز دیگه می‌رم برلین. برای تا آخر آگوست یک اتاق اجاره کرده‌ام و قرار است با چهار تا همستر، یک سگ پشمالوی سفید و سیاه و یک دختر آلمانی همخانه باشم. اندازه زندگی کردن در برلین و مصاحبه واقعی و رو در رو گرفتن از آدم‌هایی که لازم دارم حرف‌هایشان را بشنوم برای همخانه شدن با همسترها و آقا سگه هم هیجان دارم. خانه‌ام کنار رودخانه است و دور و برش پر از کافه‌هایی که امیدوارم صبح تا عصر یک گوشه دنج‌شان مشغول نوشتن باشم. از الان چمدانم را بسته‌ام و این بار حتی از دفعه قبل هم سبک‌تره. لباس‌های گرمم را با خودم نمی‌برم و می‌گذارمشون دوبلین و واقعا امیدوارم طوری ییلاق و قشلاق کنم که فقط وقتهایی که دوبلین هستم، لازم‌شون داشته باشم.
همه این‌ها است و دلتنگی‌ام برای ترک دوبلین هم است. هیچ تصوری ندارم که چطور می‌تونم بعد از پنج‌ماهی که پیش دخترک بودم، دوباره فاصله را طاقت بیارم. امروز کلی با هم بازی کردیم، رقصیدیم، نقاشی کشیدیم، یک مرغ دارم  و طوطی بازی کردیم و وقتی داشت می‌رفت یک بغل محکم و طولانی بهم داد که برای سه روزم بس باشه. دلم براش تنگ می‌شه و دارم می‌رم و زندگی همینقدر عجیب و غریبه. فردا، پ…

برو برو

تصویر
واقعا شدم همون یهودی سرگردان و هرجا که می‌روم بعد از چند وقت صدای برو برو توی گوشم می‌پیچه و باید که برم. چهار ماه خیلی خوب در دوبلین داشتم. چهار ماهی که با ایستبورن خیلی متفاوت بود. ایستبورن خودم بودم و خودم و یک کم دوستی و معاشرت با میشل و گاهی هم سلی. دوبلین اما وسط دوست‌های قدیمی بودم و چندتایی هم دوست جدید بهشون اضافه شدند و اوضاعم طوریه که واقعا وقت ندارم یک روز سرخوشانه برای خودم در شهر بگردم، یا باید کار کنم، یا مهمونی و معاشرت و قرارهای دوستانه دارم و البته ناراضی هم نیستم و خیلی هم خوب. فکر می‌کردم تا آخر ژانویه دوبلین بمانم اما ممکنه زودتر برم. شاید جولای، شاید آگوست و شاید هم سپتامبر. بستگی داره کسی که خونه را ازش اجاره کرده‌ام کی برگرده، من تقریبا همین الان هم آماده سفرم و خب راستش این کمی برایم ترسناکه. طبیعی‌اش اینه که خوشحال باشم که اینطوری حاضر به یراقم اما واقعیتش اینه که با همه خوشحالی‌ام از این سبکی بی‌حد و مرز، کمی هم ازش می‌ترسم. . اگر بشه که جولای بروم، یک ماه و شاید هم دو ماه (جولای و آگوست) و حتی شاید تا سپتامبر بروم برلین. برای کارم شدیدا لازم دارم که برل…

راه سخت یا راه آسان؟

تصویر
بعضی وقت‌ها ادم باید شجاع باشه، راه سخت‌تر را انتخاب کنه و دنبال آرزوهایش بره، گیرم با دلی که مدام توش پروانه پرپر می‌زنه. تصمیم آسونی نیست. من یک بار بین راه سخت و آسون، راه آسون را انتخاب کردم و نمی‌خوام دوباره این‌کار را کنم. راه آسونه البته به اون آسونی هم که فکر می‌کردم نبود و پوستم به معنی تمام کلمه کنده شد و یک زن دیگه از توش بیرون اومد. اما همچنان حسرت این را دارم که اگه کمی قوی‌تر و شجاع‌تر بودم و قدرت بیشتری داشتم، می‌تونستم راه سخت‌تر را برم. حالا، امروز به وضوح قوی‌تر هستم. قدرت بیشتری دارم و تسلطم روی جهان و اعتمادم به خودم بیشتره. حالا که هیچی ندارم و بدون بند و بار دارم روی یک طناب نازک سوت‌زنان جلو می‌رم، بهترین فرصته برای این که راه سخت‌تر را که برام جذاب‌تره و من را بیشتر شبیه خودم می‌کنه انتخاب کنم و نترسم. یا حتی بترسم اما ترسم را هم مثل بقیه داشته‌هایم توی کوله‌ام بگذارم و جلو برم. راه آسونتر، اپلای کردن برای یک فرصت شغلی خوب و دائمه که شانس زیادی برای گرفتنش دارم و خیلی خیلی هم وسوسه‌برانگیزه، نه فقط به خاطر امنیتی که یک شغل خوب و دائم میاره، بخاطر این امنیت …

بدون فرمان، بدون نقشه

تصویر
ملینه عزیز و نازنینم، یکی از اون شب‌هایی که تا نزدیک صبح بیدار بودیم و من تند و تند حرف می‌زدم و دنبال چاره  برای سرگشتگی‌های علاج‌ناپذیرم بودم، بهم گفت «رهاش کن و بذار کمی نفس بکشی» رها کردن را به اون فرمونی می‌گفت که سفت و محکم و دو دستی گرفته بودم و شش دانگ حواسم جمع بود که کنترلش از دستم در نره. رهاش کردم و کم‌کم به اینجایی رسیدم که اصلا از اون ماشینی که فرمونش را دو دستی گرفته بودم، پیاده شدم و سوت زنان و بدون نقشه‌ای که مقصد را نشونم می‌ده، جلو می‌رم. خودم را سپردم به دست اون زنی که هیچی از قواعد این دنیا نمی‌دونه و نمی‌خواد هم بدونه.

گریزی نیست

تصویر
روانکاوم یک بار بهم گفت تو می‌خواهی از آدم‌هایی که دوست‌شون داری در برابر رنج‌های این دنیا محافظت کنی و این نشدنیه. باید قبول کنی که هرکسی باید سهم درد خودش را ببره و تو نمی‌تونی تمام مدت سپر دفاعی‌شون باشی. حق با اونه. نشدنیه. مثل همه این چند ماه که خیلی ناخودآگاه سعی کردم مخاطبم را از درد و رنجی که پشت تک تک کلماتم هست محافظت کنم و نشدنیه. ادم های دیگه هم باید این درد را لمس کنند. گریزی ازش نیست.

سرخوشی

تصویر
فردا از برلين مي روم و خيلي خوشحالم كه اين سفر را آمدم. كار تحقيقاتم خيلي خوب پيش رفت و با كوله باري پر از خواندني برمي گردم. فقط هم اين نبود، دو تا ادم جديد شناختم كه گمان كنم رابطه ام با انها بيشتر و عميق تر شود و كليد شروع آن آرزوي قديمي چند ساله را هم زدم. 
سومين باري است كه به برلين مي ايم و اين بار بيشتر از اين شهر خوشم امد، انقدر كه احتمالا تابستان سال ديگر براي چند ماه اينجا باشم. 
حالا مي دانم براي اينكه شهري را بشناسم، لازم دارم خودم با شهر خلوت كنم و به شيوه خودم گوشه و كنارش را بشناسم. 
فضاي چند فرهنگي و الترناتيو شهر را قبلا هم ديده بودم اما اين بار اين جو خوش خوشانه حاكم بر شهر، كافه ها و بارهاي جمع و جور قشنگش، رودخانه هايي كه گوشه و كنار شهر روان اند و مردمي كه سبك به نظر مي رسند، برايم خوشايند بود و البته ادمهاي جديدي كه اينجا شناختم و دلم مي خواهد بيشتر بشناسمشان

سفر در سفر

تصویر
فردا می‌روم برلین برای یک سفر ۱۰ روزه کاری. سفر در سفر. قرار است تمام ۱۰ روز را در کتابخانه برای تحقیقات مقدماتی پروژه جدیدم کار کنم و جایی نزدیک کتابخانه در محله کوتبوسر اتاق گرفته‌ام. خانه‌ای که صاحبش هم یک دیجتال خانه‌بدوش است و همین امروز از برزیل برگشته و هم‌خانه‌ام یک ایتالیایی که عضو یک گروه موسیقی است و یکی از اتاق‌های خانه محل تمرین گروه‌شان است. قاعدتا باید خوش بگذرد، هم ساعت‌هایی که غرق پیدا کردن منابع مورد نیازم در کتابخانه هستم و هم معاشرت با هم‌خانه‌ها و دوستان‌شان و دیدن دوباره برلین. یک تمرین خوب هم است که چطور در سفرهای کوتاه، کار هم کنم. البته این‌بار بیشتر وقت را در کتابخانه خواهم بود، اما همچنان تمرین خوبی خواهد بود
دوباری که به برلین رفتم با برلین تنها نبودم. بهترین راه شناخت هر شهری این است که آنجا تنها باشی و راه بیافتی در کوچه پس کوچه‌هایش و برای خودت کافه و معاشر پیدا کنی
***
دیشب افتاده بودم به آرشیوخوانی و یادداشت‌هایم از سال ۸۵ را می‌خوانم. چقدر روزهای سختی داشتم و چقدر این زنی که الان هستم را بیشتر دوست دارم. نه که آن دخترک ۲۶ ساله آن روزها را دوست نداش…

کرگدن

تصویر
یکی از زن‌های درونم کرگدن شده و حسابی به همه زن‌های دیگرم ریاست می‌کنه.گاهی البته گم می شه و جایش را می‌ده به آن زنی که دلش از قناری هم نازک‌تره، گاهی هم از هیبتش و اینطور محکم نشستن می‌ترسم. اما کلا خوبه که هست و شده مصداق درست وحسابی همه آن مثل‌های «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود» و «گفتم آهن‌دلی کنم چندی»

مثل مورچه

تصویر
یک هفته‌ای است که مریضی کاملا تمام شده و برگشته‌ام به کار. این مدت که مریض بودم بیشتر از مریضی نگران این بودم که نمی‌تونم کار کنم و اضطرابش همه‌چیز را سخت‌تر می‌کرد. آدم وقتی خودش است و خودش و همه چیز زندگی‌اش بستگی به شغلش دارد حتی در برابر یک سرماخوردگی که طولانی‌تر و سخت‌تر از همیشه بوده هم آسیب‌پذیر می‌شود و نمی‌تواند حتی درست استراحت کند. فقط هم سرماخوردگی نبود، افسردگی هم ضمیمه‌اش شده بود و قشنگ فلج شده بودم. بعد از ۱۰ سال اولین عیدی بود که با صدای او شروع نمی‌شد و خب آسان نبود…. گذشت اما. دوباره کار را با شدت شروع کرده‌ام و خب خوشبختانه یا متاسفانه هنوز کارم، یکی از لذت‌بخش‌‌ترین قسمت‌های زندگی‌ام است. خوش‌شانس بوده‌ام که تقریبا همیشه کارم را دوست داشته‌ام و هر وقت هم کار برایم عذاب شده بود و دیگر خوشحال نبوده‌ام این فرصت و شانس را داشته‌ام که بروم سراغ کار دیگری
این روزها یک سوژه خیلی خیلی هیجان‌انگیز بهم پیشنهاد شده که از الان ذوق شروعش را دارم. سوژه قبلی هم خوب پیش می‌رود و فقط مانده ادامه داستان‌هایم که فعلا متوقف شده اما این هفته حتمن باید دوباره شروعش کنم. می‌خواهم ق…

بالاتر از ابرها

تصویر
الان کجام؟ در اسمان هفتم، خیلی بالاتر از ابرها. اینقدر خوشحالم که خودم هم باورم نمی‌شه بالاخره دارم رویام را زندگی می‌کنم. آخ اگه خواب باشه چی؟ همه این سال‌ها دنبال اجرایی کردن یک پروژه تحقیقاتی بودم و اینقدر درگیر زندگی روزمره بودم که نمی‌شد. حالا بالاخره می‌تونم اجرایش کنم و چی بهتر از این؟
باید برم از خوشحالی یک جایی جیغ بزنم. این حجم شادی از ظرفیت قلب من خارج است

خواب نباشه یک وقت؟

تصویر
خانه جدید را دوست دارم و به من آرامش می دهد. یک اتاق در یک خانه سه‌ خوابه‌ی دو طبقه اجاره کرده‌ام که دو باغچه قشنگ در جلو و پشت خانه دارد. خانه را با دو زن دیگر شریک هستم ولی اینقدر بزرگ است که هرکدام فضای شخصی خودمان را داشته باشیم و اگر بخواهیم تنها باشیم. روزهای اول به بهانه عید حسابی خانه‌تکانی کردم و امروز هم دکور اتاق نشمین را عوض کردم و در کنج کنار پنجره‌های تمام قدش که به باغچه جلوی خانه باز می‌شود برای خودم یک دفتر کار کوچک درست کردم. مبل قرمز رنگ را طوری گذاشته‌ام که منظره جلوی رویم گل‌های تازه شکفته شده و اسمان باشد و کنارش هم میز کوچکی برای بساط چای و میوه‌ و خوراکی گذاشته‌ام. گاهی مثل امروز از خانه کار می‌کنم وگاهی هم می‌روم وسط شهر، توی کافه کار می‌کنم و ناهار را با خواهرجانم هستم. بهترین اتفاق این روزها بودن کنار خواهرکم است. نه فقط برای اینکه حواسش به من است و هزار جور هوایم را دارد که خوشحال باشم، برای اینکه دلم مدام تنگش بود و حالا می‌توانم بدون دلتنگی برای خودش و دخترکش نفس بکشم. یک سمت دلم سبک شده و هربار که موقع خداحافظی نگاه‌شان می‌کنم و می‌دانم فقط یک ربع با…

خانه‌ای که دستم به آن نمی‌رسد

تصویر
حافظه‌ام دارد برمی‌گردد و چه چیزی ترسناک‌تر ازاین؟ فراموشی آسان نبود. یک پروسه دردناک و طولانی بود و هرچیزی را که می‌خواستم فراموش کنم تکه‌ای از خودم بود که نه که دور بیاندازم اما در یک صندوق هزار پوسته مخفی می ‌کردم و کلیدش را به دریا می‌انداختم. حالا کلید دوباره توی دستم است و گاه خواب‌زده به سراغ صندوق می‌رم و خب درش که باز می‌شود نمی‌توانم انتخاب کنم کدام برگردد و کدام نه…. دیشب بعد از مدت‌ها دوباره خواب تهران را دیدم. دوباره من ترس‌زده‌ای بودم که می‌خواست برود خانه و جراتش را نداشت. ترسم آنقدر طولانی شد که بیدار شدم و نشد که حتی در خواب هم که شده بروم و برای چند ساعت در اغوش بکشم‌شان…. نزدیک‌های ظهر که بیدار شدم حتی توان تکان دادن انگشتم را هم نداشتم، اینقدر که در خواب تقلا کرده بودم و به جایی نرسیده بودم

از روزهای دوبلینی

تصویر
فردا میشه ۲۰ روز که آمده‌ام دوبلین، اما اینقدر جسم و روحم مریض بود که اصلا نفهمیدم چطور گذشت.سرماخوردگی ۱۰ روزی من را انداخته بود و از آن طرف سگ سیاه افسردگی پاچه‌ام را گرفته بود و ول نمی‌کرد. جسم و روحم بهتر است حالا. تن و چشم‌هایم داغ و تب‌دار نیست و با پیاده روی یک ساعت و نیمه امروز می‌شود گفت که افسردگی را هم هی کردم و دور شده
دیگه باید قبول کنم که همیشه وقتی روزهای سخت می‌گذرند و به ساحل امن می‌رسم یک دفعه‌ای از پا می‌افتم و زمان می‌خواهم تا دوباره روی پاهایم سوار شوم. این بار هم داستان همان بود. اما حالا واقعا وقتی برای تلف کردن ندارم. باید زندگی کنم و بنویسمش بیشتر از همیشه
دیروز فکر می کردم که خیلی تصمیم عاقلانه‌ای گرفتم که خواستم یک مدت ایرلند بمانم. هنوز آماده زندگی در جاده نیستم. هم تمرین لازم دارم .و هم تجهیزاتم کامل نیست. این چند ماهی که شاید به یک سال بکشد می‌تواند یک دوره انتقالی خوب برایم باشد
جایی که زندگی می‌کنم در جنوب دوبلین است و ۱۵ دقیقه که پیاده بروم به دشت و گاو و گوسفند می رسم. روبرویم تپه‌‌های سرسبزی است که حیوانات چرا می‌کنند. راهش پیاده رو ندارد و امرو…

دو هفته اول: فقط کار و استراحت

تصویر
دوبلین برای من یک جای تازه نیست. ۱۰ ماه اینجا زندگی کرده‌ام قبلا و در ۶ سال گذشته سالی چند بار، تقریبا هر دو سه ماه یک بار آمده‌ام دوبلین. با همه اینها اما دوبلین را قرار است این بار که می‌خواهم یک سالی بمانم دوباره بشناسم. آن ۱۰ ماهی که اینجا بودم هم سخت مشغول درس خواندن و تز نوشتن بودم و هم قرار بود بروم لندن و سودای رفتن داشتم. بعدها هم هروقت برگشتم اینجا بخاطر دیدن دوستانم بود و کمتر فرصت شد تنهایی و سرفرصت و با خیال راحت شهر را بگردم. نه که شهر را نشناسم. جاهای قشنگ را می‌شناسم و بیشترشان را رفته‌ام اما این یک سال می‌خواهم گوشه‌های کمتر معروفش را که قبلا نرفته‌ام و کم رفته‌ام بشناسم و بدون اضطراب دانشگاه و بی‌قراری رفتن شهر را زیر و رو کنم. این دو هفته‌ای که گذشت هنوز به شهرگردی نرسیده‌ام و حتی یک گینس هم نخورده‌ام. خسته بودم خیلی خسته و وقت‌های آزادم را هم ترجیح می دادم با دوستم باشم. حالا اما اگر این سرما خوردگی زودتر خوب شود، آماده ام که زندگی دوبلینی را شروع کنم

یک بار دیگه بپر

تصویر
راه افتادن برایم خیلی قدم به قدم بود وهربار فکر می‌کردم الان نقطه شروع راهم است و بود و نبود
حالا کجایم؟ چمدان کوله پشتی و چرخدار رویایی ام را که یک کوله پشتی کوچک به آن وصل است را خریده‌ام،همه زندگی‌ام را ریخته‌ام توی این دو تا کوله، در فرودگاه منتظر هواپیما نشسته‌ام که بپرم دوبلین و بین سه تا ماه تا یک سال آنجا بمانم. بعدش چی؟ هرچه پیش آید خوش آید
حالم چطوراست؟ جواب دادن به این سوال الان سخت ترین کار دنیا است. خوشحالم که سفرم را شروع کرده ام و سبکم و نقطه آغازم هم دوبلین است و قرار است پیش عزیزانم باشم. اما رفتن از جزیره هم دلتنگم می‌کند. بخصوص حالا که بیشتر از همیشه به این جزیره همیشه ابری تعلق خاطر دارم. ولی خب رفتنی باید بره و خوبیش به اینه که درهای این جزیره همیشه به رویم باز است. این درهای باز، حالا یکی از مهمترین دلگرمی‌‌های این روزها است
یک ماه گذشته را بین لندن و ایستبورن و دوبلین زندگی کردم و برای رفتن و موندن آماده شدم و حالا می رم که چند ماهی بمونم و خودم را برای قدم بعدی آماده کنم و صدالبته شهر جدید و آدم‌هاش را کشف کنم و تجربه کنم

آتشی که سرد نمی‌شه

تصویر
توی دلم آتش دارم، خیلی وقته که توی دلم آتش دارم، قبلاها نمی‌دونستم آتشه و فقط می‌سوختم. حالا اما می‌دونم که این حرارت از کجا میاد و می‌دونم که فقط نوشتنه که هرم شعله‌هاش را کم زور می‌کنه. باید بنویسم. باید بیشتر بنویسم از این آتشی که توی دلم است ‌فقط آةش این جدایی و بی‌قراری و زخم‌های قدیمی خوب نشده نیست. دلم برای مامان تنگ شده و دوباره دلتنگی داره همه وجودم را چنگ می‌زنه، راستش اصلا یادم نمیاد اخرین بار کی دیدمش، فکر می کنم دو سه سال پیش بود. خیلی وقته از شمردن روزها و سال‌هایی که زورم به تموم کردنشون نمی‌رسه دست کشیدم و در تلاش مدام و سخت برای فراموشی‌ام. برای فراموشی همه‌چی . سیستم ذهنم اما انگار ریست شده و این روزها همه از یادبرده‌ها هوار شده‌اند روی سرم
دلم آتش دارد و هرچی اشک می‌ریزم آتشش نه خاموش می‌شه و نه سرد

خداحافظ ایستبورن

تصویر
حتي اگه آدمي با يك چمدان ١٥ كيلويي و يك كوله پشتي بلشي، هربار دل كندن و رفتن سخته. ايستبورن، اين شهر ساحلي و جنوبي را بعد از سه ماه ترك كردم و خوشحالم كه اولين پله سفرم جايي به آرامي و دنجي ايستبورن بود. براي سبك و نامرئي شدن، بايد پله به پله جلو بروم و ايستبورن پله محكمي براي من گيج و لق لق زن بود
فكر مي كردم بيشتر اونجا بمونم اما امان از بي قراري هاي ادمي كه شبها روياي رفتن مي بافه، اگر حال و روزم خوش تر بود مي تونستم بيشتر در ايستبورن بمانم و بگردم و خوش بگذرانم. براي اين روزهاي من اما همين سه ماه بس است و اگر حاصل اين سه ماه، پيدا كردن ميشل و پياده روي ها و دويدن هاي كنار ساحل بي نظيرش و نوشتن ٥ داستان كوتاه باشد، همين مرا بس
براي يك سفر كوتاه و چند ماهه به دوبلين عزيزدلم مي روم و خب دوبلين هميشه خوب است. نه فقط بخاطر مردمان مهربان و متفاوتش و جاي پاي جميز جويس و اسكات وايلد در جاي جاي شهر، نه فقط بخاطر اينكه يك سال انجا بوده ام و مي شناسمش و دوستش دارم. دوبلين هميشه خوب است بخاطر اينكه دوباره با ر عزيزم در يك شهر زندگي مي كنم و چي مي تونه بهتر از اين باشه؟ هيچي. واقعا هيچي. تمام ٥…

از دردها و دل‌بستن‌ها

ادميزاد، دل مي بندد، نه فقط به ادم هاي ديگر، به خاك، به يك مفهوم جغرافيايي، به هر چيز اشنايي كه او را بند زمين مي كند، ادميزاد دل مي بندد، دل مي كند و هربار كه پاي دلش وسط است، درد مي كشد

بی قراری

تصویر
همه چيز را اماده كرده بودم كه اخر اين هفته برم دوبلين، اما نميشه. نميشه و بايد يك ماه منتظر بمونم. از صبح كه با صاحبخانه صحبت كردم و گفت نميشه و بايد يك ماه بهش وقت بدم. اينقدر حالم گرفته بود كه حتي يادم رفت صبحانه و ناهار بخورم.
از عصري كه رسيدم خونه فقط كتاب خواندم و ليست كتابهاي خوانده شده ام را توي گودريدرز تيك زده ام. فردا بايد به ر بگم كه يك ماه ديرتر ميام دوبلين و به ميم هم بگم طبق قرار قبلي وسط فوريه بياد ديدنم.
فقط اين نيست، يك ماه ديرتر به دوبلين رفتن براي مني كه فكر مي كردم شش ماه اينجا خواهم موند خيلي هم گزينه خوبيه، كم طاقت شدم و طاقت موندن ندارم، از لندن هم همنطوري اومدم، مثل مرغي كه داره بال بال مي زنه و نمي تونه بمونه، مشكلم موندنه اصلا، اينقدر به رفتن و هميشه رفتن فكر كردم كه بي قرار شدم، شايد هم بودم، از خيلي وقت پيش، نمي دونم، واقعا نمي دونم.
چند شب پيش افتاده بودم به جون ارشيو وبلاگ قديمي ام و يك جا خيلي خيلي سال پيش نوشته بودم كه از اين شهر خسته شدم و دلم مي خواد راه بيافتم برم، هرچندوقت يك جايي شم و قصه زندگي ادمها را بنويسم.
دوبلين كه برم احتمالا بيشتر مي مونم،…