۱۳۹۵ بهمن ۲۱, پنجشنبه

آتشی که سرد نمی‌شه



توی دلم آتش دارم، خیلی وقته که توی دلم آتش دارم، قبلاها نمی‌دونستم آتشه و فقط می‌سوختم. حالا اما می‌دونم که این حرارت از کجا میاد و می‌دونم که فقط نوشتنه که هرم شعله‌هاش را کم زور می‌کنه. باید بنویسم. باید بیشتر بنویسم از این آتشی که توی دلم است
‌فقط آةش این جدایی و بی‌قراری و زخم‌های قدیمی خوب نشده نیست. دلم برای مامان تنگ شده و دوباره دلتنگی داره همه وجودم را چنگ می‌زنه، راستش اصلا یادم نمیاد اخرین بار کی دیدمش، فکر می کنم دو سه سال پیش بود. خیلی وقته از شمردن روزها و سال‌هایی که زورم به تموم کردنشون نمی‌رسه دست کشیدم و در تلاش مدام و سخت برای فراموشی‌ام. برای فراموشی همه‌چی . سیستم ذهنم اما انگار ریست شده و این روزها همه از یادبرده‌ها هوار شده‌اند روی سرم

دلم آتش دارد و هرچی اشک می‌ریزم آتشش نه خاموش می‌شه و نه سرد

۱۳۹۵ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

خداحافظ ایستبورن


حتي اگه آدمي با يك چمدان ١٥ كيلويي و يك كوله پشتي بلشي، هربار دل كندن و رفتن سخته. ايستبورن، اين شهر ساحلي و جنوبي را بعد از سه ماه ترك كردم و خوشحالم كه اولين پله سفرم جايي به آرامي و دنجي ايستبورن بود. براي سبك و نامرئي شدن، بايد پله به پله جلو بروم و ايستبورن پله محكمي براي من گيج و لق لق زن بود
فكر مي كردم بيشتر اونجا بمونم اما امان از بي قراري هاي ادمي كه شبها روياي رفتن مي بافه، اگر حال و روزم خوش تر بود مي تونستم بيشتر در ايستبورن بمانم و بگردم و خوش بگذرانم. براي اين روزهاي من اما همين سه ماه بس است و اگر حاصل اين سه ماه، پيدا كردن ميشل و پياده روي ها و دويدن هاي كنار ساحل بي نظيرش و نوشتن ٥ داستان كوتاه باشد، همين مرا بس
براي يك سفر كوتاه و چند ماهه به دوبلين عزيزدلم مي روم و خب دوبلين هميشه خوب است. نه فقط بخاطر مردمان مهربان و متفاوتش و جاي پاي جميز جويس و اسكات وايلد در جاي جاي شهر، نه فقط بخاطر اينكه يك سال انجا بوده ام و مي شناسمش و دوستش دارم. دوبلين هميشه خوب است بخاطر اينكه دوباره با ر عزيزم در يك شهر زندگي مي كنم و چي مي تونه بهتر از اين باشه؟ هيچي. واقعا هيچي. تمام ٥ سالي كه دوبلين را ترك كردم، بارها و بارها ارزوي دوباره زندگي مردن با او در يك شهر را داشتم و برايم شبيه يك روياي دور و نشدني بود. حالا قرار است رويايم را زندگي كنم و مي دونم كه بودتش مثل اب زلاليه كه هر غم و نگراني را مي شوره و مي بره
دوستي ١٣ ساله مون يكي از مهمترين گنج هاي زندگي منه و اگه تنها دستاورد اين سالهاي سخت مهاجرت، عميق شدن ريشه هاي دوستي مون
باشه، من راضي ام

، عکس از بلفست، جایی در وسط راه است، نشانی از زنان کارگر، برای من ، اما نشان همدلی و سخت‌کوشی این زنان هم است. چیزی که این روزها بیشتر از همیشه لازمش دارم **

۱۳۹۵ بهمن ۱۵, جمعه

از دردها و دل‌بستن‌ها


ادميزاد، دل مي بندد، نه فقط به ادم هاي ديگر، به خاك، به يك مفهوم جغرافيايي، به هر چيز اشنايي كه او را بند زمين مي كند، ادميزاد دل مي بندد، دل مي كند و هربار كه پاي دلش وسط است، درد مي كشد

۱۳۹۵ بهمن ۱۳, چهارشنبه

بی قراری



همه چيز را اماده كرده بودم كه اخر اين هفته برم دوبلين، اما نميشه. نميشه و بايد يك ماه منتظر بمونم. از صبح كه با صاحبخانه صحبت كردم و گفت نميشه و بايد يك ماه بهش وقت بدم. اينقدر حالم گرفته بود كه حتي يادم رفت صبحانه و ناهار بخورم.

از عصري كه رسيدم خونه فقط كتاب خواندم و ليست كتابهاي خوانده شده ام را توي گودريدرز تيك زده ام. فردا بايد به ر بگم كه يك ماه ديرتر ميام دوبلين و به ميم هم بگم طبق قرار قبلي وسط فوريه بياد ديدنم.

فقط اين نيست، يك ماه ديرتر به دوبلين رفتن براي مني كه فكر مي كردم شش ماه اينجا خواهم موند خيلي هم گزينه خوبيه، كم طاقت شدم و طاقت موندن ندارم، از لندن هم همنطوري اومدم، مثل مرغي كه داره بال بال مي زنه و نمي تونه بمونه، مشكلم موندنه اصلا، اينقدر به رفتن و هميشه رفتن فكر كردم كه بي قرار شدم، شايد هم بودم، از خيلي وقت پيش، نمي دونم، واقعا نمي دونم.

چند شب پيش افتاده بودم به جون ارشيو وبلاگ قديمي ام و يك جا خيلي خيلي سال پيش نوشته بودم كه از اين شهر خسته شدم و دلم مي خواد راه بيافتم برم، هرچندوقت يك جايي شم و قصه زندگي ادمها را بنويسم.

دوبلين كه برم احتمالا بيشتر مي مونم، لازم دارم كمي اين بي قراري ام را تسكين بدهم و چه جايي بهتر از دوبلين و كنار عزيزانم؟ موقع امدن دختره مي گفت چرا مي ري؟ گفتم مي رم ولي زود برمي گردم، جواب داد: خب اگه نري، يگه نمي خواد كه بيايي

دلم براش تنگ شده و خوشحالم كه تصميم گرفتم برم نزديكش باشم، تصميم اساني نبود و تا لحظه اخر همانقدر كه برايش هيجان زده بودم، نگران هم بودم، اما خب اخرش تصميمم را گرفتم و خونه هم اجاره كردم و خوش شانسم كه خونه را يك ماه هم برايم نگاه مي دارن

اسمم چی بود؟