بی قراری



همه چيز را اماده كرده بودم كه اخر اين هفته برم دوبلين، اما نميشه. نميشه و بايد يك ماه منتظر بمونم. از صبح كه با صاحبخانه صحبت كردم و گفت نميشه و بايد يك ماه بهش وقت بدم. اينقدر حالم گرفته بود كه حتي يادم رفت صبحانه و ناهار بخورم.

از عصري كه رسيدم خونه فقط كتاب خواندم و ليست كتابهاي خوانده شده ام را توي گودريدرز تيك زده ام. فردا بايد به ر بگم كه يك ماه ديرتر ميام دوبلين و به ميم هم بگم طبق قرار قبلي وسط فوريه بياد ديدنم.

فقط اين نيست، يك ماه ديرتر به دوبلين رفتن براي مني كه فكر مي كردم شش ماه اينجا خواهم موند خيلي هم گزينه خوبيه، كم طاقت شدم و طاقت موندن ندارم، از لندن هم همنطوري اومدم، مثل مرغي كه داره بال بال مي زنه و نمي تونه بمونه، مشكلم موندنه اصلا، اينقدر به رفتن و هميشه رفتن فكر كردم كه بي قرار شدم، شايد هم بودم، از خيلي وقت پيش، نمي دونم، واقعا نمي دونم.

چند شب پيش افتاده بودم به جون ارشيو وبلاگ قديمي ام و يك جا خيلي خيلي سال پيش نوشته بودم كه از اين شهر خسته شدم و دلم مي خواد راه بيافتم برم، هرچندوقت يك جايي شم و قصه زندگي ادمها را بنويسم.

دوبلين كه برم احتمالا بيشتر مي مونم، لازم دارم كمي اين بي قراري ام را تسكين بدهم و چه جايي بهتر از دوبلين و كنار عزيزانم؟ موقع امدن دختره مي گفت چرا مي ري؟ گفتم مي رم ولي زود برمي گردم، جواب داد: خب اگه نري، يگه نمي خواد كه بيايي

دلم براش تنگ شده و خوشحالم كه تصميم گرفتم برم نزديكش باشم، تصميم اساني نبود و تا لحظه اخر همانقدر كه برايش هيجان زده بودم، نگران هم بودم، اما خب اخرش تصميمم را گرفتم و خونه هم اجاره كردم و خوش شانسم كه خونه را يك ماه هم برايم نگاه مي دارن

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین