خداحافظ ایستبورن


حتي اگه آدمي با يك چمدان ١٥ كيلويي و يك كوله پشتي بلشي، هربار دل كندن و رفتن سخته. ايستبورن، اين شهر ساحلي و جنوبي را بعد از سه ماه ترك كردم و خوشحالم كه اولين پله سفرم جايي به آرامي و دنجي ايستبورن بود. براي سبك و نامرئي شدن، بايد پله به پله جلو بروم و ايستبورن پله محكمي براي من گيج و لق لق زن بود
فكر مي كردم بيشتر اونجا بمونم اما امان از بي قراري هاي ادمي كه شبها روياي رفتن مي بافه، اگر حال و روزم خوش تر بود مي تونستم بيشتر در ايستبورن بمانم و بگردم و خوش بگذرانم. براي اين روزهاي من اما همين سه ماه بس است و اگر حاصل اين سه ماه، پيدا كردن ميشل و پياده روي ها و دويدن هاي كنار ساحل بي نظيرش و نوشتن ٥ داستان كوتاه باشد، همين مرا بس
براي يك سفر كوتاه و چند ماهه به دوبلين عزيزدلم مي روم و خب دوبلين هميشه خوب است. نه فقط بخاطر مردمان مهربان و متفاوتش و جاي پاي جميز جويس و اسكات وايلد در جاي جاي شهر، نه فقط بخاطر اينكه يك سال انجا بوده ام و مي شناسمش و دوستش دارم. دوبلين هميشه خوب است بخاطر اينكه دوباره با ر عزيزم در يك شهر زندگي مي كنم و چي مي تونه بهتر از اين باشه؟ هيچي. واقعا هيچي. تمام ٥ سالي كه دوبلين را ترك كردم، بارها و بارها ارزوي دوباره زندگي مردن با او در يك شهر را داشتم و برايم شبيه يك روياي دور و نشدني بود. حالا قرار است رويايم را زندگي كنم و مي دونم كه بودتش مثل اب زلاليه كه هر غم و نگراني را مي شوره و مي بره
دوستي ١٣ ساله مون يكي از مهمترين گنج هاي زندگي منه و اگه تنها دستاورد اين سالهاي سخت مهاجرت، عميق شدن ريشه هاي دوستي مون
باشه، من راضي ام

، عکس از بلفست، جایی در وسط راه است، نشانی از زنان کارگر، برای من ، اما نشان همدلی و سخت‌کوشی این زنان هم است. چیزی که این روزها بیشتر از همیشه لازمش دارم **

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین