پست‌ها

نمایش پست‌ها از March, 2017

از روزهای دوبلینی

تصویر
فردا میشه ۲۰ روز که آمده‌ام دوبلین، اما اینقدر جسم و روحم مریض بود که اصلا نفهمیدم چطور گذشت.سرماخوردگی ۱۰ روزی من را انداخته بود و از آن طرف سگ سیاه افسردگی پاچه‌ام را گرفته بود و ول نمی‌کرد. جسم و روحم بهتر است حالا. تن و چشم‌هایم داغ و تب‌دار نیست و با پیاده روی یک ساعت و نیمه امروز می‌شود گفت که افسردگی را هم هی کردم و دور شده
دیگه باید قبول کنم که همیشه وقتی روزهای سخت می‌گذرند و به ساحل امن می‌رسم یک دفعه‌ای از پا می‌افتم و زمان می‌خواهم تا دوباره روی پاهایم سوار شوم. این بار هم داستان همان بود. اما حالا واقعا وقتی برای تلف کردن ندارم. باید زندگی کنم و بنویسمش بیشتر از همیشه
دیروز فکر می کردم که خیلی تصمیم عاقلانه‌ای گرفتم که خواستم یک مدت ایرلند بمانم. هنوز آماده زندگی در جاده نیستم. هم تمرین لازم دارم .و هم تجهیزاتم کامل نیست. این چند ماهی که شاید به یک سال بکشد می‌تواند یک دوره انتقالی خوب برایم باشد
جایی که زندگی می‌کنم در جنوب دوبلین است و ۱۵ دقیقه که پیاده بروم به دشت و گاو و گوسفند می رسم. روبرویم تپه‌‌های سرسبزی است که حیوانات چرا می‌کنند. راهش پیاده رو ندارد و امرو…

دو هفته اول: فقط کار و استراحت

تصویر
دوبلین برای من یک جای تازه نیست. ۱۰ ماه اینجا زندگی کرده‌ام قبلا و در ۶ سال گذشته سالی چند بار، تقریبا هر دو سه ماه یک بار آمده‌ام دوبلین. با همه اینها اما دوبلین را قرار است این بار که می‌خواهم یک سالی بمانم دوباره بشناسم. آن ۱۰ ماهی که اینجا بودم هم سخت مشغول درس خواندن و تز نوشتن بودم و هم قرار بود بروم لندن و سودای رفتن داشتم. بعدها هم هروقت برگشتم اینجا بخاطر دیدن دوستانم بود و کمتر فرصت شد تنهایی و سرفرصت و با خیال راحت شهر را بگردم. نه که شهر را نشناسم. جاهای قشنگ را می‌شناسم و بیشترشان را رفته‌ام اما این یک سال می‌خواهم گوشه‌های کمتر معروفش را که قبلا نرفته‌ام و کم رفته‌ام بشناسم و بدون اضطراب دانشگاه و بی‌قراری رفتن شهر را زیر و رو کنم. این دو هفته‌ای که گذشت هنوز به شهرگردی نرسیده‌ام و حتی یک گینس هم نخورده‌ام. خسته بودم خیلی خسته و وقت‌های آزادم را هم ترجیح می دادم با دوستم باشم. حالا اما اگر این سرما خوردگی زودتر خوب شود، آماده ام که زندگی دوبلینی را شروع کنم

یک بار دیگه بپر

تصویر
راه افتادن برایم خیلی قدم به قدم بود وهربار فکر می‌کردم الان نقطه شروع راهم است و بود و نبود
حالا کجایم؟ چمدان کوله پشتی و چرخدار رویایی ام را که یک کوله پشتی کوچک به آن وصل است را خریده‌ام،همه زندگی‌ام را ریخته‌ام توی این دو تا کوله، در فرودگاه منتظر هواپیما نشسته‌ام که بپرم دوبلین و بین سه تا ماه تا یک سال آنجا بمانم. بعدش چی؟ هرچه پیش آید خوش آید
حالم چطوراست؟ جواب دادن به این سوال الان سخت ترین کار دنیا است. خوشحالم که سفرم را شروع کرده ام و سبکم و نقطه آغازم هم دوبلین است و قرار است پیش عزیزانم باشم. اما رفتن از جزیره هم دلتنگم می‌کند. بخصوص حالا که بیشتر از همیشه به این جزیره همیشه ابری تعلق خاطر دارم. ولی خب رفتنی باید بره و خوبیش به اینه که درهای این جزیره همیشه به رویم باز است. این درهای باز، حالا یکی از مهمترین دلگرمی‌‌های این روزها است
یک ماه گذشته را بین لندن و ایستبورن و دوبلین زندگی کردم و برای رفتن و موندن آماده شدم و حالا می رم که چند ماهی بمونم و خودم را برای قدم بعدی آماده کنم و صدالبته شهر جدید و آدم‌هاش را کشف کنم و تجربه کنم