از روزهای دوبلینی



فردا میشه ۲۰ روز که آمده‌ام دوبلین، اما اینقدر جسم و روحم مریض بود که اصلا نفهمیدم چطور گذشت.سرماخوردگی ۱۰ روزی من را انداخته بود و از آن طرف سگ سیاه افسردگی پاچه‌ام را گرفته بود و ول نمی‌کرد. جسم و روحم بهتر است حالا. تن و چشم‌هایم داغ و تب‌دار نیست و با پیاده روی یک ساعت و نیمه امروز می‌شود گفت که افسردگی را هم هی کردم و دور شده

دیگه باید قبول کنم که همیشه وقتی روزهای سخت می‌گذرند و به ساحل امن می‌رسم یک دفعه‌ای از پا می‌افتم و زمان می‌خواهم تا دوباره روی پاهایم سوار شوم. این بار هم داستان همان بود. اما حالا واقعا وقتی برای تلف کردن ندارم. باید زندگی کنم و بنویسمش بیشتر از همیشه

دیروز فکر می کردم که خیلی تصمیم عاقلانه‌ای گرفتم که خواستم یک مدت ایرلند بمانم. هنوز آماده زندگی در جاده نیستم. هم تمرین لازم دارم .و هم تجهیزاتم کامل نیست. این چند ماهی که شاید به یک سال بکشد می‌تواند یک دوره انتقالی خوب برایم باشد

جایی که زندگی می‌کنم در جنوب دوبلین است و ۱۵ دقیقه که پیاده بروم به دشت و گاو و گوسفند می رسم. روبرویم تپه‌‌های سرسبزی است که حیوانات چرا می‌کنند. راهش پیاده رو ندارد و امروز به گذر از کنار جاده‌اش اکتفا کردم. اما یک روز باید تا بالای تپه بروم

خیلی کارها است که باید تا دوبلین هستم انجام دهم: دلم می‌خواهد شنا و دوچرخه سواری و اگر بشود رانندگی یاد بگیرم

دلم می‌خواهد دویدن و یوگا کردن بخش ثابت زندگی‌ام شود و شاید هم اینجا کلاس رقص بروم

اصلا باید بنشینم برای این ۱۰ ماهی که قرار است ایرلند باشم برنامه بریزم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین