پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2017

سفر در سفر

تصویر
فردا می‌روم برلین برای یک سفر ۱۰ روزه کاری. سفر در سفر. قرار است تمام ۱۰ روز را در کتابخانه برای تحقیقات مقدماتی پروژه جدیدم کار کنم و جایی نزدیک کتابخانه در محله کوتبوسر اتاق گرفته‌ام. خانه‌ای که صاحبش هم یک دیجتال خانه‌بدوش است و همین امروز از برزیل برگشته و هم‌خانه‌ام یک ایتالیایی که عضو یک گروه موسیقی است و یکی از اتاق‌های خانه محل تمرین گروه‌شان است. قاعدتا باید خوش بگذرد، هم ساعت‌هایی که غرق پیدا کردن منابع مورد نیازم در کتابخانه هستم و هم معاشرت با هم‌خانه‌ها و دوستان‌شان و دیدن دوباره برلین. یک تمرین خوب هم است که چطور در سفرهای کوتاه، کار هم کنم. البته این‌بار بیشتر وقت را در کتابخانه خواهم بود، اما همچنان تمرین خوبی خواهد بود
دوباری که به برلین رفتم با برلین تنها نبودم. بهترین راه شناخت هر شهری این است که آنجا تنها باشی و راه بیافتی در کوچه پس کوچه‌هایش و برای خودت کافه و معاشر پیدا کنی
***
دیشب افتاده بودم به آرشیوخوانی و یادداشت‌هایم از سال ۸۵ را می‌خوانم. چقدر روزهای سختی داشتم و چقدر این زنی که الان هستم را بیشتر دوست دارم. نه که آن دخترک ۲۶ ساله آن روزها را دوست نداش…

کرگدن

تصویر
یکی از زن‌های درونم کرگدن شده و حسابی به همه زن‌های دیگرم ریاست می‌کنه.گاهی البته گم می شه و جایش را می‌ده به آن زنی که دلش از قناری هم نازک‌تره، گاهی هم از هیبتش و اینطور محکم نشستن می‌ترسم. اما کلا خوبه که هست و شده مصداق درست وحسابی همه آن مثل‌های «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود» و «گفتم آهن‌دلی کنم چندی»

مثل مورچه

تصویر
یک هفته‌ای است که مریضی کاملا تمام شده و برگشته‌ام به کار. این مدت که مریض بودم بیشتر از مریضی نگران این بودم که نمی‌تونم کار کنم و اضطرابش همه‌چیز را سخت‌تر می‌کرد. آدم وقتی خودش است و خودش و همه چیز زندگی‌اش بستگی به شغلش دارد حتی در برابر یک سرماخوردگی که طولانی‌تر و سخت‌تر از همیشه بوده هم آسیب‌پذیر می‌شود و نمی‌تواند حتی درست استراحت کند. فقط هم سرماخوردگی نبود، افسردگی هم ضمیمه‌اش شده بود و قشنگ فلج شده بودم. بعد از ۱۰ سال اولین عیدی بود که با صدای او شروع نمی‌شد و خب آسان نبود…. گذشت اما. دوباره کار را با شدت شروع کرده‌ام و خب خوشبختانه یا متاسفانه هنوز کارم، یکی از لذت‌بخش‌‌ترین قسمت‌های زندگی‌ام است. خوش‌شانس بوده‌ام که تقریبا همیشه کارم را دوست داشته‌ام و هر وقت هم کار برایم عذاب شده بود و دیگر خوشحال نبوده‌ام این فرصت و شانس را داشته‌ام که بروم سراغ کار دیگری
این روزها یک سوژه خیلی خیلی هیجان‌انگیز بهم پیشنهاد شده که از الان ذوق شروعش را دارم. سوژه قبلی هم خوب پیش می‌رود و فقط مانده ادامه داستان‌هایم که فعلا متوقف شده اما این هفته حتمن باید دوباره شروعش کنم. می‌خواهم ق…

بالاتر از ابرها

تصویر
الان کجام؟ در اسمان هفتم، خیلی بالاتر از ابرها. اینقدر خوشحالم که خودم هم باورم نمی‌شه بالاخره دارم رویام را زندگی می‌کنم. آخ اگه خواب باشه چی؟ همه این سال‌ها دنبال اجرایی کردن یک پروژه تحقیقاتی بودم و اینقدر درگیر زندگی روزمره بودم که نمی‌شد. حالا بالاخره می‌تونم اجرایش کنم و چی بهتر از این؟
باید برم از خوشحالی یک جایی جیغ بزنم. این حجم شادی از ظرفیت قلب من خارج است

خواب نباشه یک وقت؟

تصویر
خانه جدید را دوست دارم و به من آرامش می دهد. یک اتاق در یک خانه سه‌ خوابه‌ی دو طبقه اجاره کرده‌ام که دو باغچه قشنگ در جلو و پشت خانه دارد. خانه را با دو زن دیگر شریک هستم ولی اینقدر بزرگ است که هرکدام فضای شخصی خودمان را داشته باشیم و اگر بخواهیم تنها باشیم. روزهای اول به بهانه عید حسابی خانه‌تکانی کردم و امروز هم دکور اتاق نشمین را عوض کردم و در کنج کنار پنجره‌های تمام قدش که به باغچه جلوی خانه باز می‌شود برای خودم یک دفتر کار کوچک درست کردم. مبل قرمز رنگ را طوری گذاشته‌ام که منظره جلوی رویم گل‌های تازه شکفته شده و اسمان باشد و کنارش هم میز کوچکی برای بساط چای و میوه‌ و خوراکی گذاشته‌ام. گاهی مثل امروز از خانه کار می‌کنم وگاهی هم می‌روم وسط شهر، توی کافه کار می‌کنم و ناهار را با خواهرجانم هستم. بهترین اتفاق این روزها بودن کنار خواهرکم است. نه فقط برای اینکه حواسش به من است و هزار جور هوایم را دارد که خوشحال باشم، برای اینکه دلم مدام تنگش بود و حالا می‌توانم بدون دلتنگی برای خودش و دخترکش نفس بکشم. یک سمت دلم سبک شده و هربار که موقع خداحافظی نگاه‌شان می‌کنم و می‌دانم فقط یک ربع با…

خانه‌ای که دستم به آن نمی‌رسد

تصویر
حافظه‌ام دارد برمی‌گردد و چه چیزی ترسناک‌تر ازاین؟ فراموشی آسان نبود. یک پروسه دردناک و طولانی بود و هرچیزی را که می‌خواستم فراموش کنم تکه‌ای از خودم بود که نه که دور بیاندازم اما در یک صندوق هزار پوسته مخفی می ‌کردم و کلیدش را به دریا می‌انداختم. حالا کلید دوباره توی دستم است و گاه خواب‌زده به سراغ صندوق می‌رم و خب درش که باز می‌شود نمی‌توانم انتخاب کنم کدام برگردد و کدام نه…. دیشب بعد از مدت‌ها دوباره خواب تهران را دیدم. دوباره من ترس‌زده‌ای بودم که می‌خواست برود خانه و جراتش را نداشت. ترسم آنقدر طولانی شد که بیدار شدم و نشد که حتی در خواب هم که شده بروم و برای چند ساعت در اغوش بکشم‌شان…. نزدیک‌های ظهر که بیدار شدم حتی توان تکان دادن انگشتم را هم نداشتم، اینقدر که در خواب تقلا کرده بودم و به جایی نرسیده بودم