۱۳۹۶ اردیبهشت ۳, یکشنبه

سفر در سفر



فردا می‌روم برلین برای یک سفر ۱۰ روزه کاری. سفر در سفر. قرار است تمام ۱۰ روز را در کتابخانه برای تحقیقات مقدماتی پروژه جدیدم کار کنم و جایی نزدیک کتابخانه در محله کوتبوسر اتاق گرفته‌ام. خانه‌ای که صاحبش هم یک دیجتال خانه‌بدوش است و همین امروز از برزیل برگشته و هم‌خانه‌ام یک ایتالیایی که عضو یک گروه موسیقی است و یکی از اتاق‌های خانه محل تمرین گروه‌شان است. قاعدتا باید خوش بگذرد، هم ساعت‌هایی که غرق پیدا کردن منابع مورد نیازم در کتابخانه هستم و هم معاشرت با هم‌خانه‌ها و دوستان‌شان و دیدن دوباره برلین. یک تمرین خوب هم است که چطور در سفرهای کوتاه، کار هم کنم. البته این‌بار بیشتر وقت را در کتابخانه خواهم بود، اما همچنان تمرین خوبی خواهد بود

دوباری که به برلین رفتم با برلین تنها نبودم. بهترین راه شناخت هر شهری این است که آنجا تنها باشی و راه بیافتی در کوچه پس کوچه‌هایش و برای خودت کافه و معاشر پیدا کنی

***

دیشب افتاده بودم به آرشیوخوانی و یادداشت‌هایم از سال ۸۵ را می‌خوانم. چقدر روزهای سختی داشتم و چقدر این زنی که الان هستم را بیشتر دوست دارم. نه که آن دخترک ۲۶ ساله آن روزها را دوست نداشته باشم. عاشق بود و پرامید و قلبش سرشار از یقین و ایمان به تغییر. اما این زن ۳۷ ساله این روزها اگرچه تلخ‌تر است اما جای بهتری ایستاده، قوی‌تر است و برای تصمیم گرفتن درباره خودش و زندگی‌اش فقط به زانوهای خودش تکیه می‌کند و البته همچنان سری پر از شور و شیدایی دارد

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲, شنبه

از حسرت‌ها

۱.معمولا حسرت گذشته را نمی‌خورم و چشمم به الان و فردا است. اما یک چیزی که حسرت و داغش هیچ‌وقت از دلم پاک نمی‌شود و جای خالی‌اش مثل یک زخم باقی‌ مانده، آن امید و ایمان و یقینی است که سال ۸۵ داشتم و ته مانده‌هایش تا وسط‌های ۸۶ هم هنوز زنده بود. ایمان به اینکه می‌توانیم و تغییر می‌دهیم. ایمان به پاهایم که محکم و سفت روی زمین بودند و می‌دانستند کجا می‌روند. امروز در یادداشت‌های روزانه‌ام دنبال چیزی می‌گشتم و یک جا نوشته بودم: «بدون تردید ما این قوانین نابرابر را تغییر خواهیم داد.» چند بار خواندمش و آه از نهادم برآمد و صفحه را بستم.

۲. مثل همان سیمرغی هستم که در وبلاگ تازه‌ام نوشته‌ام. تکه‌های زندگی و تکه‌های خودم هزارجا پهن شده‌اند  و  اینقدر واقعی و نمادین از دست داده‌ام که بیشتر از همه چیز شبیه یک زن بی‌گذشته هستم. اما چه باک. همین است که هست و باید چشمم به الان و فردا باشد.
یک ماه و نیم است که پاسپورت انگلیسی‌ام را گرفته‌ام و آمده‌ام دوبلین که حداقل برای یک سال اینجا بمانم. بعدش می‌خواهم چه کنم؟ نمی‌دانم.

امشب یادداشت‌های سال‌های قبل از ۸۵ به بعد را می‌خواندم و بهترین دستاوردش این بود که چقدر آن تصمیم سخت، تصمیم درستی بود و چقدر اینی که الان هستم را بیشتر دوست دارم.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱, جمعه

کرگدن


یکی از زن‌های درونم کرگدن شده و حسابی به همه زن‌های دیگرم ریاست می‌کنه.گاهی البته گم می شه و جایش را می‌ده به آن زنی که دلش از قناری هم نازک‌تره، گاهی هم از هیبتش و اینطور محکم نشستن می‌ترسم. اما کلا خوبه که هست و شده مصداق درست وحسابی همه آن مثل‌های «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود» و «گفتم آهن‌دلی کنم چندی»

۱۳۹۶ فروردین ۱۶, چهارشنبه

مثل مورچه



یک هفته‌ای است که مریضی کاملا تمام شده و برگشته‌ام به کار. این مدت که مریض بودم بیشتر از مریضی نگران این بودم که نمی‌تونم کار کنم و اضطرابش همه‌چیز را سخت‌تر می‌کرد. آدم وقتی خودش است و خودش و همه چیز زندگی‌اش بستگی به شغلش دارد حتی در برابر یک سرماخوردگی که طولانی‌تر و سخت‌تر از همیشه بوده هم آسیب‌پذیر می‌شود و نمی‌تواند حتی درست استراحت کند. فقط هم سرماخوردگی نبود، افسردگی هم ضمیمه‌اش شده بود و قشنگ فلج شده بودم. بعد از ۱۰ سال اولین عیدی بود که با صدای او شروع نمی‌شد و خب آسان نبود…. گذشت اما. دوباره کار را با شدت شروع کرده‌ام و خب خوشبختانه یا متاسفانه هنوز کارم، یکی از لذت‌بخش‌‌ترین قسمت‌های زندگی‌ام است. خوش‌شانس بوده‌ام که تقریبا همیشه کارم را دوست داشته‌ام و هر وقت هم کار برایم عذاب شده بود و دیگر خوشحال نبوده‌ام این فرصت و شانس را داشته‌ام که بروم سراغ کار دیگری

این روزها یک سوژه خیلی خیلی هیجان‌انگیز بهم پیشنهاد شده که از الان ذوق شروعش را دارم. سوژه قبلی هم خوب پیش می‌رود و فقط مانده ادامه داستان‌هایم که فعلا متوقف شده اما این هفته حتمن باید دوباره شروعش کنم. می‌خواهم قصه لیلا را بنویسم و آسان نیست. توی خیابان هی قصه‌اش را توی ذهنم می‌نویسم اما به یک جایی که می‌رسم متوقف می‌شوم. دردش زیاد است و از آنهایی است که نشسته در عمق جانم ولی می‌دانم که راه گریزی ندارم و باید بنویسمش بخاطر لیلا. بخاطر زهرا . بخاطر خودم

بالاتر از ابرها



الان کجام؟ در اسمان هفتم، خیلی بالاتر از ابرها. اینقدر خوشحالم که خودم هم باورم نمی‌شه بالاخره دارم رویام را زندگی می‌کنم. آخ اگه خواب باشه چی؟ همه این سال‌ها دنبال اجرایی کردن یک پروژه تحقیقاتی بودم و اینقدر درگیر زندگی روزمره بودم که نمی‌شد. حالا بالاخره می‌تونم اجرایش کنم و چی بهتر از این؟

باید برم از خوشحالی یک جایی جیغ بزنم. این حجم شادی از ظرفیت قلب من خارج است

خواب نباشه یک وقت؟



خانه جدید را دوست دارم و به من آرامش می دهد. یک اتاق در یک خانه سه‌ خوابه‌ی دو طبقه اجاره کرده‌ام که دو باغچه قشنگ در جلو و پشت خانه دارد. خانه را با دو زن دیگر شریک هستم ولی اینقدر بزرگ است که هرکدام فضای شخصی خودمان را داشته باشیم و اگر بخواهیم تنها باشیم. روزهای اول به بهانه عید حسابی خانه‌تکانی کردم و امروز هم دکور اتاق نشمین را عوض کردم و در کنج کنار پنجره‌های تمام قدش که به باغچه جلوی خانه باز می‌شود برای خودم یک دفتر کار کوچک درست کردم. مبل قرمز رنگ را طوری گذاشته‌ام که منظره جلوی رویم گل‌های تازه شکفته شده و اسمان باشد و کنارش هم میز کوچکی برای بساط چای و میوه‌ و خوراکی گذاشته‌ام. گاهی مثل امروز از خانه کار می‌کنم وگاهی هم می‌روم وسط شهر، توی کافه کار می‌کنم و ناهار را با خواهرجانم هستم. بهترین اتفاق این روزها بودن کنار خواهرکم است. نه فقط برای اینکه حواسش به من است و هزار جور هوایم را دارد که خوشحال باشم، برای اینکه دلم مدام تنگش بود و حالا می‌توانم بدون دلتنگی برای خودش و دخترکش نفس بکشم. یک سمت دلم سبک شده و هربار که موقع خداحافظی نگاه‌شان می‌کنم و می‌دانم فقط یک ربع با هم فاصله داریم، قلبم با خوشحالی می‌زند

چند روز پیش بعد که خانه‌شان بودم، بعد از تاریکی هوا می‌خواستم بیایم خانه خودم و دخترکش مدام می‌گفت نرو، هوا تاریکه، گم می‌شی. کمی که سوال پیچیش کردم ببینم چرا نگران است گفت اخه می‌خواهی بری لندن و همین که فهمید لندن رفتنی در کار نیست، گفت باشه برو و زود بیا دوباره. چی واقعا بهتر از این؟ تمام مدتی که لندن بودم دلم می‌خواست دوباره در یک شهر زندگی کنیم و برایم یک رویایی دور از دسترس بود. حالا چرخ روزگار را طوری چرخاندم که دوباره در یک شهرهستیم، آخرهفته ها با هم می رویم خرید و گردش، وسط هفته‌ها با هم می رویم شهر کار می‌کنیم، ناهار می‌خوریم، دنبال دخترک می‌رویم مدرسه و خیلی وقتها شب‌ها خانه آنها هستم، دخترک کنارم خوابیده و برایش قصه می‌گویم و صبح هم که چشمم را باز می‌کنم دویده آمده پیش من و قصه می خواهد. همه چیز کنارشان اینقدر خوب است و همه این سال‌ها دوری و فاصله طوری بخش جدایی ناپذیر زندگی‌ام شده بود که می‌ترسم این روزهای خوب کنارشان بودن، خواب باشد

۱۳۹۶ فروردین ۱۲, شنبه

خانه‌ای که دستم به آن نمی‌رسد


حافظه‌ام دارد برمی‌گردد و چه چیزی ترسناک‌تر ازاین؟ فراموشی آسان نبود. یک پروسه دردناک و طولانی بود و هرچیزی را که می‌خواستم فراموش کنم تکه‌ای از خودم بود که نه که دور بیاندازم اما در یک صندوق هزار پوسته مخفی می ‌کردم و کلیدش را به دریا می‌انداختم. حالا کلید دوباره توی دستم است و گاه خواب‌زده به سراغ صندوق می‌رم و خب درش که باز می‌شود نمی‌توانم انتخاب کنم کدام برگردد و کدام نه…. دیشب بعد از مدت‌ها دوباره خواب تهران را دیدم. دوباره من ترس‌زده‌ای بودم که می‌خواست برود خانه و جراتش را نداشت. ترسم آنقدر طولانی شد که بیدار شدم و نشد که حتی در خواب هم که شده بروم و برای چند ساعت در اغوش بکشم‌شان…. نزدیک‌های ظهر که بیدار شدم حتی توان تکان دادن انگشتم را هم نداشتم، اینقدر که در خواب تقلا کرده بودم و به جایی نرسیده بودم

حیرانی