خواب نباشه یک وقت؟



خانه جدید را دوست دارم و به من آرامش می دهد. یک اتاق در یک خانه سه‌ خوابه‌ی دو طبقه اجاره کرده‌ام که دو باغچه قشنگ در جلو و پشت خانه دارد. خانه را با دو زن دیگر شریک هستم ولی اینقدر بزرگ است که هرکدام فضای شخصی خودمان را داشته باشیم و اگر بخواهیم تنها باشیم. روزهای اول به بهانه عید حسابی خانه‌تکانی کردم و امروز هم دکور اتاق نشمین را عوض کردم و در کنج کنار پنجره‌های تمام قدش که به باغچه جلوی خانه باز می‌شود برای خودم یک دفتر کار کوچک درست کردم. مبل قرمز رنگ را طوری گذاشته‌ام که منظره جلوی رویم گل‌های تازه شکفته شده و اسمان باشد و کنارش هم میز کوچکی برای بساط چای و میوه‌ و خوراکی گذاشته‌ام. گاهی مثل امروز از خانه کار می‌کنم وگاهی هم می‌روم وسط شهر، توی کافه کار می‌کنم و ناهار را با خواهرجانم هستم. بهترین اتفاق این روزها بودن کنار خواهرکم است. نه فقط برای اینکه حواسش به من است و هزار جور هوایم را دارد که خوشحال باشم، برای اینکه دلم مدام تنگش بود و حالا می‌توانم بدون دلتنگی برای خودش و دخترکش نفس بکشم. یک سمت دلم سبک شده و هربار که موقع خداحافظی نگاه‌شان می‌کنم و می‌دانم فقط یک ربع با هم فاصله داریم، قلبم با خوشحالی می‌زند

چند روز پیش بعد که خانه‌شان بودم، بعد از تاریکی هوا می‌خواستم بیایم خانه خودم و دخترکش مدام می‌گفت نرو، هوا تاریکه، گم می‌شی. کمی که سوال پیچیش کردم ببینم چرا نگران است گفت اخه می‌خواهی بری لندن و همین که فهمید لندن رفتنی در کار نیست، گفت باشه برو و زود بیا دوباره. چی واقعا بهتر از این؟ تمام مدتی که لندن بودم دلم می‌خواست دوباره در یک شهر زندگی کنیم و برایم یک رویایی دور از دسترس بود. حالا چرخ روزگار را طوری چرخاندم که دوباره در یک شهرهستیم، آخرهفته ها با هم می رویم خرید و گردش، وسط هفته‌ها با هم می رویم شهر کار می‌کنیم، ناهار می‌خوریم، دنبال دخترک می‌رویم مدرسه و خیلی وقتها شب‌ها خانه آنها هستم، دخترک کنارم خوابیده و برایش قصه می‌گویم و صبح هم که چشمم را باز می‌کنم دویده آمده پیش من و قصه می خواهد. همه چیز کنارشان اینقدر خوب است و همه این سال‌ها دوری و فاصله طوری بخش جدایی ناپذیر زندگی‌ام شده بود که می‌ترسم این روزهای خوب کنارشان بودن، خواب باشد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین