خانه‌ای که دستم به آن نمی‌رسد


حافظه‌ام دارد برمی‌گردد و چه چیزی ترسناک‌تر ازاین؟ فراموشی آسان نبود. یک پروسه دردناک و طولانی بود و هرچیزی را که می‌خواستم فراموش کنم تکه‌ای از خودم بود که نه که دور بیاندازم اما در یک صندوق هزار پوسته مخفی می ‌کردم و کلیدش را به دریا می‌انداختم. حالا کلید دوباره توی دستم است و گاه خواب‌زده به سراغ صندوق می‌رم و خب درش که باز می‌شود نمی‌توانم انتخاب کنم کدام برگردد و کدام نه…. دیشب بعد از مدت‌ها دوباره خواب تهران را دیدم. دوباره من ترس‌زده‌ای بودم که می‌خواست برود خانه و جراتش را نداشت. ترسم آنقدر طولانی شد که بیدار شدم و نشد که حتی در خواب هم که شده بروم و برای چند ساعت در اغوش بکشم‌شان…. نزدیک‌های ظهر که بیدار شدم حتی توان تکان دادن انگشتم را هم نداشتم، اینقدر که در خواب تقلا کرده بودم و به جایی نرسیده بودم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین