رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2017

بدون فرمان، بدون نقشه

ملینه عزیز و نازنینم، یکی از اون شب‌هایی که تا نزدیک صبح بیدار بودیم و من تند و تند حرف می‌زدم و دنبال چاره  برای سرگشتگی‌های علاج‌ناپذیرم بودم، بهم گفت «رهاش کن و بذار کمی نفس بکشی» رها کردن را به اون فرمونی می‌گفت که سفت و محکم و دو دستی گرفته بودم و شش دانگ حواسم جمع بود که کنترلش از دستم در نره. رهاش کردم و کم‌کم به اینجایی رسیدم که اصلا از اون ماشینی که فرمونش را دو دستی گرفته بودم، پیاده شدم و سوت زنان و بدون نقشه‌ای که مقصد را نشونم می‌ده، جلو می‌رم. خودم را سپردم به دست اون زنی که هیچی از قواعد این دنیا نمی‌دونه و نمی‌خواد هم بدونه.

گریزی نیست

روانکاوم یک بار بهم گفت تو می‌خواهی از آدم‌هایی که دوست‌شون داری در برابر رنج‌های این دنیا محافظت کنی و این نشدنیه. باید قبول کنی که هرکسی باید سهم درد خودش را ببره و تو نمی‌تونی تمام مدت سپر دفاعی‌شون باشی. حق با اونه. نشدنیه. مثل همه این چند ماه که خیلی ناخودآگاه سعی کردم مخاطبم را از درد و رنجی که پشت تک تک کلماتم هست محافظت کنم و نشدنیه. ادم های دیگه هم باید این درد را لمس کنند. گریزی ازش نیست.

سرخوشی

فردا از برلين مي روم و خيلي خوشحالم كه اين سفر را آمدم. كار تحقيقاتم خيلي خوب پيش رفت و با كوله باري پر از خواندني برمي گردم. فقط هم اين نبود، دو تا ادم جديد شناختم كه گمان كنم رابطه ام با انها بيشتر و عميق تر شود و كليد شروع آن آرزوي قديمي چند ساله را هم زدم. 
سومين باري است كه به برلين مي ايم و اين بار بيشتر از اين شهر خوشم امد، انقدر كه احتمالا تابستان سال ديگر براي چند ماه اينجا باشم. 
حالا مي دانم براي اينكه شهري را بشناسم، لازم دارم خودم با شهر خلوت كنم و به شيوه خودم گوشه و كنارش را بشناسم. 
فضاي چند فرهنگي و الترناتيو شهر را قبلا هم ديده بودم اما اين بار اين جو خوش خوشانه حاكم بر شهر، كافه ها و بارهاي جمع و جور قشنگش، رودخانه هايي كه گوشه و كنار شهر روان اند و مردمي كه سبك به نظر مي رسند، برايم خوشايند بود و البته ادمهاي جديدي كه اينجا شناختم و دلم مي خواهد بيشتر بشناسمشان