پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2017

نفس بریده

تصویر
این چند روز نفسم بالا نمی‌آمد و هر روز صبح با مکافات خودم را از تخت جدا می‌کردم و از خانه می‌انداختم بیرون. این که چطور اینطور وقت‌ها از پس خودم برمی‌ایم و به هزار حقه و کلک سرپا می‌مانم  و حتی می‌خندم، هم خودش داستانی است. سالگرد آن روزهای سرد وسط تابستان بود و حتمن حق داشتم که جان نفس کشیدن نداشته باشم.  کاش از فردا، دوباره بلند شوم و یاد باشد که همه چیز تمام شد و زنده ماندم و باید زندگی کنم و خوش باشم. آدم وقتی توی جاده‌ سخت و ناهموار جلو می‌رود، هی دلش می‌خواهد که گریزگاهی پیدا کند به راهی آسان‌تر و حتی شاید جایی برای ماندن. همین که هر روز صبح وقتی به پشت‌سرت نگاه می‌کنی ببینی چند کیلومتر دیگر را هرطور که بوده، حتی شده دست و پا زنان جلو آمده‌ای، یعنی دمت حسابی گرم و حق داری که خسته باشی و حتی غر هم بزنی.

از کافه‌های برلین (۱)

تصویر
قرار گذاشتم، چندماهي كه هستم تا مي تونم كافه هاي جديد را امتحان كنم. برلين پر از كافه/بارهاي قشنگه كه هركدام فضاي خاص خودشون را دارند. براي من كه اغلب در كافه كار مي كنم، دو تا شرط داشتن اينترنت خوب و پريز برق در دسترس و البته ميز و صندلي مناسب كار كمي انتخاب هام را محدود مي كنه، اما حتي با اين فيلترها هم برلين براي من پر از انتخاب هاي جذابه. جايي که امروز عصر انتخاب كردم، يك بار جمع و جور به اسم  Fuchsbau است.  اينترنت خوب، سه تا پريز برق كنار ميز، خلوت و دنج، قيمت مناسب و كاركتان خوش اخلاق داره، ملت همه نشستن بيرون و تقريبا من تنهايي كل اينجا را مال خودم كردم.

غریبه، آشنا

تصویر
دیروز اتاقم را تحویل گرفتم، یک اتاق بزرگ توی یک خونه سه خوابه. صاحبخانه با پسر کوچکش برای یک ماه و نیم رفتن سفر و یکی از اتاق‌هاشون را به من اجاره دادند. خونه را با یک دختر جوان آلمانی، یک سگ بامزه و دو تا همستر گنده شریکم و تا آخر آگوست اینجا خونه‌ منه. اتاقم به یک بالکن نقلی باز می‌شه که می‌تونم سبزی‌جات و کاهو و گوجه و توت‌فرنگی‌هاش را بچینم و پشت میز چوبی‌اش بنشینم و همینطوری که صدای خیابان را گوش می‌دم، کار کنم. توی اتاق هم یک کاناپه و دو تا مبل دارم و می‌تونم حتی مهمون دعوت کنم. بعد از هشت‌ و ماه نیمی که «خانه» ثابت داشتن را گذاشتم کنار و با یک چمدان و کوله راه افتادم، هنوز برام عجیبه که واقعا خانه بدوش شدم. اوایل همه‌اش می‌ترسیدم که فقط یک ایده جذاب باشه و نخوام یا نتونم که از پسش بربیام. اما هربار بعد از چهار ماه یک جا موندن، بی‌قرار رفتن شدم و راه افتادم. ایستبورن که بودم فکر می‌کردم شش ماه اونجا می‌مونم و دوبلین که رفتم مطمئن بودم تا یک سال تکان نمی‌خورم. اما تکان خوردم و حالا برلین هستم و نمی‌دونم چقدر می‌مونم. خوبی‌اش به اینه که هربار طوری اسبابم را توی اتاق و خودم را توی…

از برلین

تصویر
دومین روزه که برلین هستم و کم‌کم دارم به این مدل «زندگی در راه» عادت می‌کنم و ریزه‌کاری‌هاش را یاد می‌گیرم. ایستبورن و دوبلین که رفتم، هنوز نرسیده حسابی مریض شدم و هربار کاملا یک هفته افتادم توی تخت. این بار به محض رسیدن کار را شروع کردم. ساعت ۱۱ شب رسیدم برلین و فردا صبحش اول وقت نشسته بودم توی کافه و کار می‌کردم. بهترین خوبی برلین تا حالا، کافه‌هاشه. فضای کافه‌هاش کاملا با انگلیس و ایرلند متفاوته. یک فضای آلترناتیو و خیلی غیررسمی و گرم که جون می‌ده برای کار کردن. صدالبته انگلیس و ایرلند هم کافه‌های آلترناتیو داره، اما اینطوری نیست که همینطوری هرجا سرت را بگردونی پر از کافه‌های محشر باشه و مشکل دیگه هم اینه که اون کافه‌های محشر خیلی وقت‌ها برای کار کردن مناسب نیستند و اینترنت، پریز برق یا میز و صندلی که بشه بالای پنج ساعت پشتش کار کرد ندارند و متاسفانه خیلی وقتها مجبور بودم پناه ببرم به کافه‌های زنجیره‌ای مثل استارباکس و کاستا و نرو. اینجا اما اینقدر وفور نعمته که می‌خوام هر روز یک کافه جدید را امتحان کنم. البته این کافه ترکی که سرکوچه‌مونه با دلمه فلفلی که امروز بهم داد من را اسیر خ…

رفتن همیشه رفتن

تصویر
چهار روز دیگه می‌رم برلین. برای تا آخر آگوست یک اتاق اجاره کرده‌ام و قرار است با چهار تا همستر، یک سگ پشمالوی سفید و سیاه و یک دختر آلمانی همخانه باشم. اندازه زندگی کردن در برلین و مصاحبه واقعی و رو در رو گرفتن از آدم‌هایی که لازم دارم حرف‌هایشان را بشنوم برای همخانه شدن با همسترها و آقا سگه هم هیجان دارم. خانه‌ام کنار رودخانه است و دور و برش پر از کافه‌هایی که امیدوارم صبح تا عصر یک گوشه دنج‌شان مشغول نوشتن باشم. از الان چمدانم را بسته‌ام و این بار حتی از دفعه قبل هم سبک‌تره. لباس‌های گرمم را با خودم نمی‌برم و می‌گذارمشون دوبلین و واقعا امیدوارم طوری ییلاق و قشلاق کنم که فقط وقتهایی که دوبلین هستم، لازم‌شون داشته باشم.
همه این‌ها است و دلتنگی‌ام برای ترک دوبلین هم است. هیچ تصوری ندارم که چطور می‌تونم بعد از پنج‌ماهی که پیش دخترک بودم، دوباره فاصله را طاقت بیارم. امروز کلی با هم بازی کردیم، رقصیدیم، نقاشی کشیدیم، یک مرغ دارم  و طوطی بازی کردیم و وقتی داشت می‌رفت یک بغل محکم و طولانی بهم داد که برای سه روزم بس باشه. دلم براش تنگ می‌شه و دارم می‌رم و زندگی همینقدر عجیب و غریبه. فردا، پ…