غریبه، آشنا


دیروز اتاقم را تحویل گرفتم، یک اتاق بزرگ توی یک خونه سه خوابه. صاحبخانه با پسر کوچکش برای یک ماه و نیم رفتن سفر و یکی از اتاق‌هاشون را به من اجاره دادند. خونه را با یک دختر جوان آلمانی، یک سگ بامزه و دو تا همستر گنده شریکم و تا آخر آگوست اینجا خونه‌ منه. اتاقم به یک بالکن نقلی باز می‌شه که می‌تونم سبزی‌جات و کاهو و گوجه و توت‌فرنگی‌هاش را بچینم و پشت میز چوبی‌اش بنشینم و همینطوری که صدای خیابان را گوش می‌دم، کار کنم. توی اتاق هم یک کاناپه و دو تا مبل دارم و می‌تونم حتی مهمون دعوت کنم.
بعد از هشت‌ و ماه نیمی که «خانه» ثابت داشتن را گذاشتم کنار و با یک چمدان و کوله راه افتادم، هنوز برام عجیبه که واقعا خانه بدوش شدم. اوایل همه‌اش می‌ترسیدم که فقط یک ایده جذاب باشه و نخوام یا نتونم که از پسش بربیام. اما هربار بعد از چهار ماه یک جا موندن، بی‌قرار رفتن شدم و راه افتادم. ایستبورن که بودم فکر می‌کردم شش ماه اونجا می‌مونم و دوبلین که رفتم مطمئن بودم تا یک سال تکان نمی‌خورم. اما تکان خوردم و حالا برلین هستم و نمی‌دونم چقدر می‌مونم.
خوبی‌اش به اینه که هربار طوری اسبابم را توی اتاق و خودم را توی شهر جا می‌کنم که انگار خونه‌ام واقعا همین‌جا است و باید راحت باشم و بشناسمش، نه مثل مسافری که موقتی اومده ساک ساک کنه و بره. 
خانه‌ام در یکی از محله‌های شلوغ  و زنده برلین است، سرکوچه‌ چندتا کافه خیلی خوب و همینطور که چند قدم به هرطرف برم، پر از کافه و مغازه و رستوران و هرچه که بخوام. ۱۰ دقیقه که پیاده برم می‌رسم به رودخانه و کنار رودخانه‌ هم آخرهفته‌ها بازارچه محلی است. اینقدر محله جذابیه که ممکنه پام را از اینجا بیرون نگذارم و اصلا جاهای دیگه برلین را نبینم. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

جاده

اتاق

نیوکلن برلین