پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2017

ابر سیاه

تصویر
هربار که از یک دوره افسردگی بیرون میام، مثل آدمی‌ام که سرش را کرده بودن زیر آب و نمی‌تونست نفس بکشه و حالا آب‌چکون و خیس و نفس نفس زنان دوباره برگشته به زندگی. این بار دوره‌اش خیلی کوتاه بود و می‌دونم که احتمالا دلیلش بالا پایین شدن هورمون‌‌ها توی دوره پریودم بود (بله یک ماه هم که درد ندارم، اینطوری تلافی می‌کنه) اما حتی وقتی یاد این پنج روز گذشته می‌افتم، نفسم می‌گیره.
البته که بلدم چی کار کنم که افسردگی دامن‌گیر و طولانی نشه و البته که هر پنج روزش را هرطور که بود خودم را از خانه انداختم و بیرون و راه رفتم و گوشه‌های جدید شهر را کشف کردم و کار کردم و نوشتم و حتی برای خودم بستنی قیفی خریدم. اما اون ابر سیاهی که همه چیز را ترسناک و بیهوده می‌کنه و هی می‌پرسه « که چی؟» هم دنبالم بود و نمی‌گذاشت خورشید را ببینم. و خب، خورشید هم اینقدر کم بود این روزها که بدون افسردگی هم پیدا کردنش آسون نبود و شاید اصلا تقصیر این هورمون‌های بیچاره نیست و واقعا این هوای ابری و بدون خورشید حالم را بد کرده بود.
امروز، وقتی صبح زود رفتم کنار رودخانه دویدم و بعدش دوش گرفتم و پریدم توی کافه و کارم را شروع کر…

آشفتگی

تصویر
پريود اين ماهم كمرشكن بود. هورمون هام طوري بهم ريخته بودن كه بايد مدال بدم به خودم كه صحيح و سالم اين پنج روز را طي كردم. چيز عجيب درباره برلين اينه كه تقريبا هر روز از خونه بيرون رفتم و توي كافه كار كردم و اگه بخوام از اون طرف نگاهش كنم، تقريبا توي خونه نمي تونستم كار كنم.
اتاقم بزرگ و خوب بود، با كاناپه و ميز و بالكن، اما براي اولين بار بعد از هزارسال، هر روز مثل تيري كه از كمون بپره مي زدم بيرون و بساطم را توي يكي از كافه هاي شهر پهن مي كردم. امروز تنها روزي بود كه موندم خونه و تنها روزي هم بود كه كار نكردم. صبح با سردرد و گوش درد و گلو درد بيدار شدم و گفتم از توي تخت كار مي كنم، اما در عوض فرندز ديدم و وسط روز خوابيدم و كابوس ديدم كه مي خوان مهدي پرپنچي را اعدام كنن و من و يك گروه از بچه ها رفتيم پيش خامنه اي التماس كه اعدامش نكنيد و اون وسطها هم داشتن حكم اعدامش را با خفه كردنش اجرا مي كردن…
فكر كنم همينها كافيه كه نشون بده چه روز محشري داشتم و چقدر سخت بود كه ساعت ده و نيم شب خودمو بكشم سركوچه و پيتزا بخرم و بشينم اينجا كتاب بخونم. كتابه البته درباره يكي بود كه توي تيمارستام بس…

تو خیلی دوری

تصویر
وقتی راه افتادم، یک تصویر محو از مسیرم داشتم که نصفش براساس ارزوها و رویاهام بود و نصف دیگرش براساس تجربه آدم‌های دیگه‌ای که داشتند این مدلی زندگی می‌کردند و البته آرزوها و تجربه‌ها را براساس توانایی‌ها و جیب خودم، شکل دادم. با این حال، هرچه که جلوتر می‌رم، راهی که مال منه مشخص تر می‌شه، از چیزهای کوچک گرفته مثل اینکه کدوم لباس‌ها به دردم‌ می‌خورن و کدوم‌ها را باید دوباره رد کنم برن و از اینی که هستم سبک‌تر بشم. یا حتی چه چیزهایی را باید کم‌کم و به مرور اضافه کنم. کندی‌اش . به خاطر رعایت جیبمه و اینکه واقعا مطمئن باشم لازم‌شون دارم و فقط یک هوس نیست که الکی بارم را سنگین کنه. حالا می‌ دونم که هر شهر را بین یک تا دو ماه بیشتر نمی‌خواهم بمونم و اینطوری پیش می‌رم که اولش فقط کار می‌کنم و یک گوشه شهر می‌مونم تا آرام بشم و اهلی و بعدش کم‌کم شعاع حرکتم را بزرگتر می‌کنم و می‌رم گردش برای خودم. یا مثلا می‌دونم که ترجیحم اینه که بیشتر بیرون کار کنم و غذا بخورم و بنابراین آشپزخانه خیلی مهم نیست و حتی اینترنت خوب هم می‌تونه مهم نباشه. این ۴۰ روزی که برلینم هستم شاید سه روز هم از خونه کار نکردم…

کنج امن

تصویر
یک ماهی که برلین بودم بیشترش را توی همین دوتا محله نیوکلن و کویرزبرگ که حوالی خانه‌ام هستند چرخیدم. برلین خیلی ساختار محله‌ای داره و همین محله‌های دور و بر من اینقدر هرچیزی که بخواهم از رستوران و کافه‌های خوب، کناره رودخانه و کانال، پارک‌های جنگلی قشنگ، بازارچه‌های محلی و کوچه و خیابان‌های قشنگ دارن که واقعا ادم خیلی لازم نداره بره دورتر. این چند روز اخیر اما به بهانه دو دوستی که از لندن امده بودن کلی از شعاع خودم دور شدم و جاهای دلبر دیگه را هم دیدم و فکر کنم اگه این هفته را خوب کار کنم و چندتا مطلب نیمه کاره‌ای که دستمه را تحویل بدم، اصلا شاید هفته دیگه بساطم را دورتر، مثلا توی محله یهودی‌ها پهن کنم. ولی واقعیتش اینه که وقتی همه چیز زندگی‌ات اینطور تغییر کرده و مدام در حال جابجایی و تغییر هستی، نگه داشتن نقاط امن و آرامی مثل کافه دنج سرکوچه، کمک می‌کنه که یک حدمتعادلی از امنیت را داشته باشی و فکر نکنی که هر روز صبح یک آدم تازه متولد شده هستی که باید همه چیز را از نو تجربه کنی. یکی از زن‌های مهم و قدرتمند من، کاملا یک جا نشینه. از اونایی که دلش می‌خواد بساطش را طوری پهن کنه که جز جن…

آرزوی هزار ساله‌ای كه ديگه فقط یک آرزو نيست

تصویر
پارسال همین روزها بود که هوایی شدم و خواستم که بالاخره رویای هزار ساله‌ام را زندگی کنم. رویای هزارساله‌ام، یک زندگی مینی‌مالیستی بود که همه زندگی‌ام توی یک چمدان کوچک جا بشه، خانه، به عنوان جای ثابتی در یک نقطه از جهان، نداشته باشم و راه بیافتم تا ببینم آسمان هرجای جهان چه رنگیه؟ توی رویاهایی که از ۱۵-۱۶ سالگی می‌بافتم دلم می‌خواست راه بیافتم و قصه آدم‌ها را بنویسم. ولی همه چیز یک خیال خیلی خیلی دور بود. تنها باری که همه چیز را روی کاغذ آوردم و واقعا می‌خواستم بروم دنبالش حوالی ۲۴ سالگی بود. اون روزها دلم می‌خواست با یک لندرور دور ایران بچرخم ، کتابخانه سیار برای بچه‌های روستایی داشته باشم و خودم هم بله، همان آرزوی قدیمی: قصه آدم‌ها را بنویسم. همه این‌ها را می‌خواستم و تنهایی از پسش برنمی‌امدم و نشد که بشه . حالا اما  بالاخره دارم آرزوم را زندگی می‌کنم. کار آنلاین دارم و هرجایی که برق و اینترنت داشته باشه می‌تونم لپ‌تاپم را باز کنم و کار کنم و کنارش هم زندگی. شده‌ام یک کوچ‌نشین دیجیتال که شهر به شهر جلو می‌رم، زندگی می‌کنم،  کار می‌کنم و آدم‌های جدید را می‌شناسم.
تصویر
درد گاهی طوری توی وجود آدم ته نشین می شه که خلاصی ازش ممکن نیست. فرقی نمی کنه که سطح تماست با درد چقدر بوده، مهم اینه که لمسش کردی که فهمیدی چه داغه و چطور می سوزونه. مهم نیست که الان اون درد از تو هزارن فرسخ فاصله داره. مهم نیست که دیگه محاله اون درد بیافته به جونت. مهم اینه که فهمیدی چطور درد می کنه، که می دونی دردش فقط برای تو تمام شده، تمام شده؟؟؟ مگه تمام شدنیه؟ اصلا ماجرا اینه که تمام شدنی نیست لعنتی. ظاهرش اینه که مثلا نون خامه ای ته گلوت گیر می کنه چون یاد فلان حسرت فلان روز می افتی. اما این فقط ظاهرشه. اصل ماجرا یه چیز دیگه است. چیزی که نوشتنش را بلد نیستم و اگه بلد بودم شاید دردش کمتر می شد. هنوز بلد نیستم بگم پشت اون دیوارها چی دیدم که اینطور هراسیدم از زندگی. بلد نیستم بگم پشت چشم های اون زنها چی بود که اینطوری به وحشتم انداخته.

چیزی از جنس زنده بگور کردن آدم ها. آدم هایی که آرزوهاشون را ازشون گرفتن.طوری که نتونن به فردا فکر کنن. که همه زندگی صدایی باشه که روزی چند دقیقه ازپشت گوشی تلفن می شنون یا بدتر، حتی اونم نباشه. حتی اون ملاقات های کابینی هفته ای یک بار هم نباشه. ک…