پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2017

درد و لذتی که تمومی نداره

یک چاله‌هایی هستن که هزاربار هم افتاده باشی ته‌شون، دفعه هزار و یکم همانقدر اذیتت می‌کنن. چاله‌هایی مثل وقتی که اخر شب به حاصل کار تمام روزت نگاه می‌کنی و به نظرت مزخرف محض میاد. گفتن این‌که برو بخواب و فردا دوباره  بیا سراغش و صافکاریش کن هم، هیچ حالت رو بهتر نمی‌کنه. حالا بماند که از اون بدتر وقتیه که کار منتشر می‌شه و حتی باز کردن لینکش برات سخته، چه برسه به دوباره خوندنش. واقعا باید یک زمانی نوشتن را ول کنم و تا می‌تونم از کلمه‌ها دور بشم. می‌دونم که نمی‌تونم، می‌دونم که نمی‌شه. اما چرا اینقدر نوشتن سخته.  اون چیزی که رنج و لذت هم‌زمان داره و هم‌زمان می‌کشدت و زنده‌ات می‌کنه، همین نوشتن و ردیف کردن کلماته

برو برو

تصویر
شارژ موبایلم داشت تموم می‌شد،  کابل شارژرم پاره شده بود و نمی‌تونستم با پاور بانک تلفنم را
 شارژ کنم. قطار را اشتباهی سوار شده بودم و قطار بعدی ۱۰ دقیقه دیگه می‌امد و اگه موبایلم خاموش می‌شد، نمی‌دونستم کدوم ایستگاه باید پیاده بشم و چطور باید برم خونه. وسط این وضعیت، تیم، همچنان داشت پای پیاده جلو می‌رفت و نمی‌تونست توقف کنه و من انگار داشتم پا به پاش، شهر به شهر جلو می‌رفتم و سنگینی کوله‌اش را روی دوشم حس می‌کردم. فقط کوله‌پشتی پر از کتاب خودم که از صبح با خودم این‌طرف و اون طرف کشیده بودم نبود. سنگینی کوله‌ی تیم که مثل من همه زندگی‌اش را با خودش همه‌جا می‌برد را هم حس می‌کردم. تیم، دلش می‌خواست توقف کنه و نمی‌تونست. یعنی، نه که خودش بخواد، یکی‌شون می‌خواست  و یکی‌شون نمی‌خواست و اونم مثل من نمی‌دونست کی به کیه و به حرف که باید گوش کنه و به جای هرکار دیگری فقط می‌رفت. وقتی می‌گفت که حالا دیگه وقت رفتنه و حتی فرصتی برای خداحافظی هم ندارم، خوب می‌فهمیدم یعنی چی. با چشم خودم دیدم که وقتی پاهام بی‌قرار می‌شن، چطوری راه می‌افتم و می‌رم و نمی‌تونم بایستم. دیدم چطوری هربار یک سری چیزها را …

جاده

۱۴ اکتبر ۲۰۱۶: هربار که از وضعیت فعلی راضی نبودم و خواستم که تغییرش بدهم، اولش نگران بودم که نکنه همین شرایط فعلی را هم از دست بدهم و بعد دل به دریا زدم و گفتم روزی را که خورشیدش رو به تو نمی تابه زندگی نکن و بعدش همیشه از نتیجه تغییری که به زندگی ام داده ام راضی بوده ام. گاهی اوقات راه سخت بود و حتی خیلی سخت تر از آنچه انتظارش را می کشیدم. اما هیچ وقت هیچ جاده جدیدی پشیمانم نکرده و نرسیدم به جایی که محافظه کار بشم و به چیزی که دارم و راضی ام نمی کنه، بسازم. از شوق راندن در جاده‌ جدیدی که پیش رویم است روی پاهایم بند نیستم و دارم واقعا روز شماری می کنم.


شب از تو دور است

دلم برای لندن بیشتر از هرجای دیگه‌ای در جهان تنگ می‌شه و هیچ چیزی عجیب‌تر از این نیست. هربار که دلتنگ لندن می‌شم، انگار دارم به خاطره تهران خیانت می‌کنم. اما واقعیت اینه که از تهران جز یک خاطره برایم نمونده. خاطره‌ای دور و غبارآلود که نه دستم بهش می‌رسه و نه اینکه دیگه می‌شناسمش.  برای لندن که دلم تنگ می‌شه، می‌دونم اگر همین الان اونجا بودم، کدام خیابان می‌رفتم برای پیاده‌روی، کدام کافه برای چای نوشیدن، کدام کتاب‌فروشی برای پرسه زدن لای قفسه‌های کتاب، کدام سینما برای گم شدن در جادوی پرده‌ نقره‌ای. فقط این‌ها هم نیست، بدون نقشه و نگاه کردن به تابلوها، قدم زدن در شهر و از این مترو به اون مترو پریدن و مهمتر از اون، غریبه نبودن توی شهر. شاید هم همه اینها باشه و هیچ‌کدامش دلیل اصلی نباشه. درست مثل وقتی که آدم عاشق می‌شه و حتی یک دلیل درست و حسابی برای عشقش نداره. فقط می‌دونه که عاشق شده، بدون اینکه هیچ‌چیزی دلیل درست و محکمی برای این همه عشق باشه.  دلم برای لندن تنگ شده و چیزی که دل‌گرمم می‌کنه، درهای همیشه باز شهر به روی منه. این‌که هر وقت بخوام، می‌تونم بلیط بخرم، بپرم توی هواپیما و چند…

قرمه‌سبزی پارتی

فعلا چون پام را از خونه بیرون نگذاشتم، می‌تونم بقیه قصه‌های خونه را تعریف کنم. مثل اینکه: با کارولا فامیل هم دراومدیم: دو شب ‌ پیش حواسش نبود با من آلمانی حرف زد و وقتی داشت معذرت‌خواهی می‌کرد، براش گفتم که منم همین ماه پیش که دوبلین بودم، چندبار با شوهر آمریکایی دوستم، فارسی حرف زدم و تازه شاکی هم بودم که چرا جوابم را نمی‌ده. هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت مگه تو فارسی بلدی؟ گفتم اره خب. من ایرانی‌ام. ایرانی گفتن و همون جیغ کشیدنش همون که اوه بابای دختر بزرگه منم ایرانی بود و در واقع دخترم هم ایرانیه و اسمش هم سمیراست. حالا من این وسط هی نگران بودم که نکنه از پارتنر سابقش خاطرات ناخوشایندی داشته باشه و دق و دلی‌اش سر من خالی بشه. اما هرچی هم که بین‌شون بوده، برای کارولا از ایران به غیر از دخترش، کلی غذای ایرانی مونده، طوری که سریع من را برد سر کابینت و پلوپز پارس خزر و برنج ایرانی‌اش را نشونم داد و گفت که غذای محبوبش قرمه سبزیه و خیلی هم خوب می‌پزدش. قیمه را هم خیلی دوست داره ولی چون اسمش یادش نبود، من را برد سراغ قوطی لپه‌هاش
امروز هم بعد از ۱۰ سال، توی پلوپز برنج پختم و کلی با ته‌…

خونه جدید

خونه جدیدم اینقدر راحت و قشنگ و گرم و نرمه که سه روزه موندم خونه و جز روز اول که برای ناهار و خرید سوپری دو ساعت رفتم بیرون، پام رو از خونه بیرون نگذاشتم و البته باد و باران شدیدی که این چند روز از پشت شیشه دیدم هم مزید بر علت بوده
خونه جدید، شمال برلین و در بخش برلین شرقیه. یک خونه بزرگ ۶ اتاقه که آشپزخانه و ناهارخوری بزرگش را همه با هم شریک هستیم و کارولا، صاحبخانه‌ام علاوه بر اتاق خواب خودش و دخترش، اتاق نشمین خودش را هم داره. با دوتا دستشویی و حمام بزرگ که یکی‌اش مال منه. اتاقم در واقع با در نظر گرفتن تخت چوبی که با نردبون باید ازش بالا برم و یک فضای کوچولو برای نشستن و کتاب خواندن هم اون بالا داره، یک جورایی دوبلکس محسوب می‌شه و فضای اصلی اتاق با میز کار و کاناپه برام مثل یک نشمین کوچک و جمع و جوره. کارولا و دخترش صبح می‌رن و غروب میان و اگه مثل این روزها خونه باشم در واقع روزها، کل خونه‌ را هم دارم و می‌تونم برای رفع خستگی هربار برم یک گوشه خونه را که پر از جزییات کوچک و قشنگه تماشا کنم. کارولا، که هنوز نمی‌دونم چه‌کاره است و به نظرم میاد که مغازه داشته باشه، خیاطی و نجاری و …