۱۳۹۶ بهمن ۸, یکشنبه

خداحافظ برلین

حالا، بعد از دو هفته می‌تونم بگم که به احتمال خیلی زیاد راهم را به طرف پرتغال ادامه می‌دم و برنمی‌گردم برلین. چندباری هم اینجا نوشتم که چه سخت بود این تصمیم. همون روز اولی که پایم را در برلین گذاشتم امید گفت که برلین مثل باتلاق می‌مونه و هرکی بیاد اینجا گیر می‌کنه و نمی‌تونه بره. راست می‌گفت. منی که برای یک ماه و نیم رفته بودم هم شش ماه موندگار شدم و این وسط‌ها هرجا رفتم دوباره برگشتم به برلین.
به غیر از کتابخانه‌ی فارسی که به‌خاطر کارم لازم داشتم نزدیک باشم و یکی از بهانه‌های مهم برلین موندم بود. خود شهر هم من را گیر انداخته بود. برلین یک سبُکی مخصوص خودش را داشت که توی کلان‌شهرهای دیگه ندیده بودم. آدم‌ها آرام بودن و اون استرس و شتاب شهرهای بزرگ دیگه را نداشت. شهر بزرگ بود و تو خاطرت جمع بود که هزار گوشه برای کشف داره و پر از اتفاق‌های سیاسی و فرهنگیه. اما در کنار این آرام هم بود. خوبی بزرگ دیگرش برای من کافه‌های الترناتیوش بود. خوشگل و دنج و دل‌ربا. با اینترنت و پریز برق کافی و میزهای خوب و امکان اینکه ساعت‌ها بشینی و کار کنی. فرصت که کنم باید لیست کافه‌های محبوبم را اینجا بگذارم. 
دیگه چی‌هاش را دوست داشتم: بی‌تکلف بودن مردم حداقل در محله‌های آلترناتیوی که من زندگی می‌کردم. به غیر از یک ماه و نیمی که شمال برلین بودم بقیه‌اش را در نوی‌کلن و کوریزبرگ بودم و سرخوش از دوچرخه‌سواری مردم، بازارچه‌های محلی که همه جا بودند. بازارچه‌های دست دوم فروشی قشنگ‌، رستوران‌های ارزان و خوشمزه‌ای که بعضی‌هاشون خانوادگی اداره می‌شدند، رودخانه‌ای که محله را در آغوش گرفته بود و شهری که سبک‌های زندگی متفاوت را انگار با سرخوشی پذیرفته بود و این راحت بودن آدم‌ها، بهش سبُکی داده بود. در کنار همه این‌ها ارزان بودن زندگی هم بود که خب برای منی که از دوبلین و لندن به اونجا رفته بودم به شدت خوش‌آیند بود.
به غیر از این بهانه‌های کوچک خوشی، برلین از لحاظ سیاسی شهر زنده‌ای بود و یکی از بهترین شهرها برای کسی که می‌خواهد به صورت فعال با یک جریان سیاسی یا اجتماعی همکاری کند. به غیر از فضای ایرانی‌اش که ظرفیت خودش را دارد، فضای محلی شهر هم به شدت حساس و فعال است و خب این هم یکی دیگر از انگیزه‌های قوی‌ام برای برلین ماندن بود.
تاریخچه برلین و آنچه در دوران نازی‌ها و جنگ جهانی بر این شهر گذشته، هم بخشی از هویت برلین است. خیلی وقت‌ها وسط همین گز کردن‌های ساده در خیابان‌های برلین، شهر با نمادهایی که همه جا ردپایشان دیده می‌شود به یاد آدم می‌آورد که چه روزهای سرد و سختی را پشت سر گذاشته تا به اینجا برسد که آغوشش را برای همه «دیگری» ها باز کند.
در کنار همه اینها، در برلین دوستی ساختم. دوستی‌هایی که اگر می‌ماندم حتمن عمق بیشتری پیدا می‌کردند و همین الان هم برایم کلی ارزشمند هستند و پنجره جدیدی را به رویم باز کرده‌اند که امیدوارم همیشه باز بماند.
تازه همه این چیزی که من از برلین حس کردم، فقط بخش کوچکی از برلین بود. تمام این مدت را به شدت مشغول کار بودم و هنوز کلی موزه و نمایشگاه و خیابان قشنگ و بازارچه و دریاچه و ... در برلین است که ندیده‌ام. با همه اینها اما انگار دارم از برلین خداحافظی می‌کنم که نمانم و بروم و همان کوچ‌نشینی باشم که می‌خواستم باشم.
الان بعد از یک سال و سه ماهی که کوچ‌نشین هستم و از شهری به شهر دیگر می‌روم، اگر بخواهم سخت‌ترین چالشم را بگویم: بی برو و برگرد، خداحافظی کردن با شهری است که ترکش می‌کنم. هربار، با اینکه شوق رفتن به جای جدید را دارم اما ترک کردن شهری که چند ماهی انجا لنگر انداخته بودم هم سخت است. اینقدر سخت که گاهی حتی فکر می‌کنم اصلا همین جا بمانم. که خب نمی‌مانم و حالا می‌دانم این وسوسه ماندن، زودگذر است و خیلی نباید جدی‌اش بگیرم.
خیلی حرف‌های دیگر درباره برلین را هم سپهر و امید، در این برنامه رادیویی گفته‌اند.


حیرانی