۱۳۹۶ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

نگاه کردن به او

برایش فقط نوشته بودم که دلم تنگ شده و بی‌طاقت شده‌ام. کافی نبود اما. حالم اگر بهتر بود، باید برایش می‌نوشتم که از همان اولین باری که اسمش را شنیدم چه تاثیری روی زندگی‌ام داشته و قدم به قدم چطور با او جلو آمده‌ام و چقدر تصور کردن آینده بدون نگاه تیزبین و ذهن روشن او سخت است. آن دخترک ‌بی‌تاب ۱۰ سال پیش اما آن‌قدر از فقدانی که انتظارش را نداشت، شوکه بود که فقط از دلتنگی‌هایش نوشته بود. دیشب بالاخره جرات کردم و بعد از سال‌ها، ایمیل‌های آخرمان را دوباره خواندم. ایمیل طولانی و محبت‌آمیزش را که انگار روزی که گرفتمش اصلا نخوانده بودمش، وگرنه چرا باید همه چیز همان‌طور مثل یک پل شکسته معلق باقی‌ می‌ماند؟ ایمیل‌ کوتاه ۸ ماه بعدتر خودم که اصلا کلمه‌هایش را نمی‌شناسم اینقدر که آشفته‌اند و مدل من نیستند و فقط یادم می‌اورد که چه دلتنگش بودم. جواب کوتاه‌تر او که همه این سال‌ها توی خواب و بیداری ازش فرار کردم. تک و توک ایمیل‌های بعدی این سال‌ها که با احترام، با محبت ولی با فاصله‌اند. ایمیل آخرش که نمی‌دانم چرا جوابش را نداده‌ام؟
دیشب ایمیل‌های‌مان را اتفاقی پیدا کردم، اما اتفاقی نیست که این روزها بیشتر از همیشه به یادش هستم. این روزها وسط سفرم در تونل زمان، از هرطرف که می‌روم، چراغ راهنما به دست ایستاده و هربار یک دریچه تازه به رویم باز می‌کند. یکی از معدود حسرت‌های زندگی‌ام دوری از او است. جبران هم نمی‌شود. یک روزی که خیلی دیر نباشد باید درست و حسابی بنویسم چرا با همه‌ آنچه این سال‌ها اتفاق افتاده ذره‌ای از محبت و احترامم به او کم نشده و چقدر ، زنی که الان هستم و دوستش دارم را با نگاه کردن به او و آنچه او نوشته و ترجمه کرده ساخته‌ام. دلم برایش تنگ شده و آدمی که دور است و دستش به جایی نمی‌رسد، جز «کلمه» هیچ ندارد.

اسمم چی بود؟